|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
که پر پاک پرستوهارا بشکستند
و کبوترهارا...آه کبوترهارا
و چه امید عظیمی به عبث انجامید!
نمی دونستم که یه روزی نبودنت اینقدر به چشم بیاد.حتی تصور دلتنگیم هم برام خنده دار بود!به درخواست خودم رفتی ولی جای خالیت بدجوری به چشمم میاد!ولی من بعد اون قول دادم دیگه کسی و نپذیرم...حتی تو!!!!
اعتراف می کنم اولا فقط برام سرگرمی بودی!و همچنان معترفم که بازی خوبی و باهات شروع نکردم.نمیدونم بخشیدنم چقدر برات سخته ولی تنها درخواستم ازت اینه که بری...بری و فراموشم کنی!بری و خاطره های کذایی اونو برام زنده نکنی!
فلاکت گذشته امو نمی خوام به سرم بکوبی...دلم نمی خواد بودنت با من به جز افتخار برات ارمغان دیگه ای داشته باشه...همیشه از ترحم بیزار بودم...دوست ندارم بگن چقدر با گذشتی!دلم نمی خواد بلاهایی که خودم سر خودم آوردم توسط کس دیگه ای بخشیده شه...حتی تو!
برو و تنهام بذار!بذار با همون چهارتا و نصفی خاطره ی زشت و قشنگم زندگی کنم!
نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم
یقه اتو نمیگیره هیچکس آخه من اینجا غریبم
بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد
دیگه دلی نمونده که بخوای براش صبر کنی!دیگه دستی واسه به آغوش کشیدنت باز نیست!دیگه صدام گرم نیس!نگاهم تب به پیشونیه هیشکی نمیاره...شدم یه هزارتو که خودم تو خودم گم شدم...تازگی ها دیگه زندگی هم نمی کنم فقط نفس می کشم...نه از روی دل خواه و نه حتی اجبار...فقط برای اصرار...اصرار اون تیکه گوشت جاخوش کرده تو زندان سینه ام!مصر و منتظر...منتظر یه معجزه...معجزه ی زمان!
its the time of emotion!
با اینکه شک دارم یادت بیاد...ولی یادش بخیر!!!!
نکته:شقایق