|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
دلم واسه قدیمای خودم کلی تنگ شده!واسه آرایش های فضاییم!بیخیالی هام...واسه سر سجاده وایسادنا فقط به عشق دعاهای آخرش...دنیای من و خدا...من و تنهایی هام!من و اشکام...عاشق شدن های هفته ایم!واسه مرد بودنم!!!دغدغه هام هم روتین شده..همه اش چی بپوشم؟چی کار کنم؟کجا برم...دارم شبیه یک خانوم کامل میشم...می ترسم!ناراحت می شم!قهر می کنم!واای حتی غیبت هم می کنم!!!!!!!!!!
چقدر بیخود شدم...چقدر قبلاها خوب بودم...چه دنیای جذاب و قشنگی بود...آخ که حسرت خوردن هام هم تکراریه...
کارم شده حسین پناهی خوندن و تحلیل شعرای یغما...فکر کردن به اینکه چقدر فکر می کردن...مصطفی مستور ورق زدن ها و تقلید سبک قلمش...منتظر کتابای جدیدشم...وای که اینم یه انتظار کلیشه است!
به این نتیجه رسیدم که سبک زندگیم کلیشه است...دستم به قلم نمی ره...دلم واسه همه ی اوناییکه بودن و دیگه نیستن تنگ شده...حتی واسه بهانه هام...برام دعا کنید...هیچ حالم خوش نیست!!!!!
نکات:
۱-محدثه ظاهرا یه چند وقتی مرخصیه و ظاهرا حالا حالاها ادامه داره!
۲-چرا هرکس وقتی با تمام وجود می خواهیمش میره و درست وقتی برمیگرده که دیگه نمی خواهیمش؟
جوابش بر ام مهمه جواب بدید...
۳-شقایق