تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
۷ سال می گذرد و...

من هنوز از تلفن های تو می ترسم.

و البته شاید از حادثه ای که در راه است.

چقدر این ترس تلخ برای من شیرین است.

 

نکته:کاملا مشخص که برای شقایق...
نکته۲:هر چه از دوست رسد نیکوست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:58  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

تو دریای آرامشی      قطره ای از آن به من بده!

تو آسمان محبتی     پس به من اندکی امان بده!

تو دریای عشقی      با جرعه ای از آن به من جان بده!

بگذار بدانم که نبردی از یادم     

پاسخی به من بی نشان بده!

من ره کوی تو را برده ام از یاد 

نشانی خانه ات را به من نشان بده!

نکته:نمی دانم چه شد اکنون هم ندانم....
نکته۲:برای مصرع:پاسخی به من بی نشان بده هر کاری کردم...جایگزین بهتری پیدا نکردم!!
نکته۳:سردرگمی ....دیوانگی....پریشانی....بلاتکلیفی.....غریبگی....و.....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 19:56  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

امروز وقتی داشتم از مدرسه بر می گشتم انواع تیکه ها رو نوش جان کردم.....

هر پسری که از کنارم رد می شد بر حسب وظیفه!!!یه تیکه ای هم بهم مینداخت!!!

اما بر عکس همیشه گوشام رو گرفتم تا صداشون نشنوم و توی ذهنم مدام به خودم می گفتم:چرا؟؟؟

و این کلام بابام که می گه:
۰توی کشور های دیگه هر دختر خودش جایگاهش رو ایجاد می کنه اما با این وجود پلیس باز هم بر حسب وظیفه در این باره دخالت می کنه۰

تو ی ذهنم میومد و بیشتر منو آزار...

چون دیگه فرقی نداره...یک دختر با هر تیپی که بیرون بره هزار تا تیکه می شنوه....

و هیچ کسی هم از حقش دفاع نمی کنه...البته اگه کسی با اون پسر همراهی نکنه!!!

ای کاش بجای نام گذاری یک روز برای دلخوشی دخترا فکری به حال حقوقشون می کردن.
حقو.قی که سال هاست پایمال شده!!!!


نکته:بد نیست بدونید که امروز واقعا حجابم کامل بود!!!!و چادر سرم بود.
نکته:البته من هم با مانتو میرم بیرون هم با چادر اما بازم همون آشه و همون کاسه!!!
نکته:شاید با خودتون بگید:حتما این دختره سبک رفتار می کنه.اما از قضا بنده از اون آدمای خشک و بد اخلاقم!!!!
نکته آخر:با نهایت دلخوری!اما نه از پسرا.اونا که تقصیری ندارن.تقصیر از والدین و شیوه تربیت و البته فرهنگ جامعه ما در تهران هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:5  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

فراز جان:

اگه گفتم خداحافظ ،

 نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می­شه باور کرد

 دوباره آخر جاده است!

نکته:فراز احمدی ۳ روز قبل از این که بیست و سومین بهار زندگیش رو جشن بگیره مارو به خزانی دردناک نشوند....و در گذشت...
باورش واقعا برام سخته

اصلابهتره بگم هنوز باور نکردم....

نکته:برای شادی روحش یک فاتحه بخونید!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:6  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس                                  گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

نکته:یکی از دوستام این شعر حافظ رو پای تخته نوشته بود.
نکته:حالا این که حافظ چه طور وضعیت امروز رو پیش بینی کرده؟!...نمی دونم!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:32  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

همیشه یه معلم می خواستم.....یه معلم واقعی.....
معلمی که بهم درس زندگی بده.... و من رو از خط خطی های کتاب فراتر ببره...
حالا اون معلم رو دارم.
یه معلم ادبیات دارم که توی کلاس کنکور هم درس زندگی میده....
و خودم هم نمی دونم که چه قدر دوستش دارم...
حساب دوست داشتنش از دستم در رفته!
این بیت اولین درس زندگی او بود برای من و اولین بیت حافظ که با تمام وجود حسش کردم:


دست از مس وجود چو مردان ره بشوی                                تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی


میشه ساعت ها روش فکر کرد و عاشقش شد و عاشق بود.....

نکته:محدثه
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:50  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

آخرین آپ محدثه راجع به خدا بود...

.

.

.

دیروز امتحان زیست داشتم.استادم یه پسر ۲۸ ساله است که پدرشونو سالها پیش و مادرشونو طی یکی دوسال اخیر از دست دادن.عاشق نسکافه است و به نظرش کلاسمون پارک ترین کلاسش توی این ده سال تدریسشه!!!

خلاصه برگه های امتحان که پخش شد داشتم همین طور تست میزدم که رسیدم به آخرین سوال و قبل از پاسخ دادن چشمم به یه تیکه مطلبی افتاد که نوشته بود...

 

خدایا...

به داده و نداده و گرفته ات شکر!!که داده ات نعمت و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است!

...

انقدر حال کردم با حرفش.هم زمان یاد مطلب محدثه افتادم و خواستم که تکمیلش کنم!

نکته:شقایق

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:21  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام به همگی...

من برگشتم.ولی رفتن کوتاه مدتم واسه خاطرحرف محدثه جونم نبود!روزی ۱۲ ساعت آموزشگاه میرم و درست ۸ شب وقتی میرسم خونه یه جنازم که نمی تونه آب بخوره...چه برسه که فکر کنه و مطلب بنویسه!!دیشب وقتی با محی حرف زدم یادم انداخت که من میتونم هر کاری که بخوام بکنم...منم که عاشق این یه تیکه جای اجاره ای هستم.نتونستم نیام...حالا برگشتم با یه عالمه حرف جدید...

 نکته:شقایق

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:9  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

شقایق عزیزم

امیدوارم به خاطر یه مسئله بزرگونه از طبقه انم نری.آخی حیف این دنیای بچگونه ما نیست که باهاش بزرگونه برخورد کنیم؟؟؟؟؟
من اگه نوشتم فعلا بروز نکن بخاطر این بود که دیدم مطلبای تو خیلی نظر دارن.منم حسودیم شد!
گفتم یه چند روز مطلب باشه تا دو نفر نظر بدن آبروم نره!
که بدتر شد!چون همه فکر کردن من توام!!و واسه تو نظر دادن
من یه کار بچگونه کردم!و بابتش ازت معذرت می خوام!!!!
تو هم بیا مثل بچه ها که قلبشون صاف منو ببخش!!!!!
در ضمن تو دوستیمون بزرگونه بازی نداشتیم ها..........
و در نهایت اگه ناراحتت کردم ببخشید.
نکته:ببخشید!

نکته۲:به همه ی انمی ها قول می دم بزودی شقایق آپ کنه!!!!!!!

نکته۳:ببخشید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:42  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

به خاطر داشته هایمان به خود نبالیم.
به خاطر نداشته هایمان شکایت نکنیم.
بلکه به خاطر هر دوی آنها شکرگزار خداوند باشیم.



نکته۱:این پست برای کسی است.
نکته۲:اسمش رو نمی گم!!!!
نکته۳:اصرار نکنید!
نکته۴:از شقایق عزیزم می خوام که بروز کنه!!(خواهشا!)
نکته۵:دوستان عزیز طبقه انم دو تا نویسنده داره.یکی ساکن طبقه انم(محدثه) و دیگری شقایق.
مطالبی که در نکات آن نام شقایق درج نشده نوشته شده توسط محدثه می باشد.
نکته۶:از شقایق عزیزم هم می خوام از این پس حتما نام شقایق رو در قسمت نکان درج کنه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:40  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

به زخم من دست کم صد دفعه/نمک پاشیدی دم نزدم د بسمه...

هرکاری از دستم بر میومد که کردم/قانع نبودی واسه همین برمیگردم...

اگه یه روزی یه موقع یه جا رفتی تو فکر فرو...

                                                      اینو بدون بودی برام عروسکی بی چشم و رو...

میخوام بذارم برم چون دیگه نمی کشم...        از نگاهم بخون و دیگه نیا جلو چشمم...

آخه بسه دیگه نمی خوامت تورو!

د روتو کم کن بی حیا/ازت میخوام دیگه سراغ من نیای/میدونم انگشت نمای شهر شدی/

                                  (ازت بدم میاد بی آبروی رو سیاه)

مثل اشک شدی از چشام افتادی...یادت رفته با اسم من چقدر پز دادی؟!

تو با من بودی قول دادی کلی بهم...آره گفتی بهم:دوسم داری منم دادم دل و مفتی بهت...

برو چشماتو نبینم ولی فکر نکن ضعیفم/روی تکتو دریدم/تصمیم گرفتم اکیدا...

شاید تو بخوای بدونی(...)ایندفعه چه جوری تو رو پیچ میده!!!

              میدونم از دوریم سرت داره گیج میره!!!!

.

.

.

یه زمونی دیوونه ی چشات بودم...اما الآن دیگه نمی خوام نگات کنم...               حتی نمیخوام صدات کنم...بگم برگرد پیشم!

۱-این شعر یکی از بهترینهای رپ فارسه!مال اون موقعیکه پدر هنوز سروش هیچکس بود و می خوندن تا اعتراضشونو بگن نه رنگ و مدل موی دافای نداشته و...اونموقعیکه هیشکی واسه درآمد نمی خوند!

اونموقعیکه ۰۲۱ از ۰۵۱ قابل تشخیص بود...اونموقعیکه به قول سامان ویلسون رپرهای الآن حرکت زن بودن...اونموقعیکه واسه ورس های پیشرو سر میدادن...چه بی وفاییم!

۲-هر کی بتونه بگه (...) جای خالی اسم کیه قول میدم براش یه هدیه ی جالب بفرستم!به جز محدثه البته!

۳-بچه ها خودمونیم دل بریدن هم سخته هااااااا!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:45  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

اون میاد...به عنوان یه فرشته...فرشته ی آرزوها!فکر می کنی اومده تا به آرزوهات رنگ حقیقت بده ولی  زمان مشخص می کنه حضورش فقط آرزوهات و به تباهی کشیده!

همه ی آرزوهات و از دست میدی و به جاش یه خاطره از یه فرشته  بدست میاری!یه خاطره از یه     فرشته ی آرزوها!!!

نکات:

۱-این مطلب کوتاه و تقدیم می کنم به دوست خیلی عزیزم محمد!

۲-فقط یه درخواست ازتون دارم.یه دعای خوشگل از اونایی که قلب و می لرزونه...

۳-شقایق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:18  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

دل من میسوزدکه قناری ها را پر بستند

    که پر پاک پرستوهارا بشکستند

و کبوترهارا...آه کبوترهارا

   و چه امید عظیمی به عبث انجامید!

نمی دونستم که یه روزی نبودنت اینقدر به چشم بیاد.حتی تصور دلتنگیم هم برام خنده دار بود!به درخواست خودم رفتی ولی جای خالیت بدجوری به چشمم میاد!ولی من بعد اون قول دادم دیگه کسی و نپذیرم...حتی تو!!!!

اعتراف می کنم اولا فقط برام سرگرمی بودی!و همچنان معترفم که بازی خوبی و باهات شروع نکردم.نمیدونم بخشیدنم چقدر برات سخته ولی تنها درخواستم ازت اینه که بری...بری و فراموشم کنی!بری و خاطره های کذایی اونو برام زنده نکنی!

فلاکت گذشته امو نمی خوام به سرم بکوبی...دلم نمی خواد بودنت با من به جز افتخار برات ارمغان دیگه ای داشته باشه...همیشه از ترحم بیزار بودم...دوست ندارم بگن چقدر با گذشتی!دلم نمی خواد بلاهایی که خودم سر خودم آوردم توسط کس دیگه ای بخشیده شه...حتی تو!

برو و تنهام بذار!بذار با همون چهارتا و نصفی خاطره ی زشت و قشنگم زندگی کنم!

نمی خوام بگذره عمری                       خسته شی واسه فریبم

یقه اتو نمیگیره هیچکس                       آخه من اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد

                                           طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

 

دیگه دلی نمونده که بخوای براش صبر کنی!دیگه دستی واسه به آغوش کشیدنت باز نیست!دیگه صدام گرم نیس!نگاهم تب به پیشونیه هیشکی نمیاره...شدم یه هزارتو که خودم تو خودم گم شدم...تازگی ها دیگه زندگی هم نمی کنم فقط نفس می کشم...نه از روی دل خواه و نه حتی اجبار...فقط برای اصرار...اصرار اون تیکه گوشت جاخوش کرده تو زندان سینه ام!مصر و منتظر...منتظر یه معجزه...معجزه ی زمان!

its the time of emotion!

با اینکه شک دارم یادت بیاد...ولی یادش بخیر!!!!

نکته:شقایق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:12  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

از روز های خالی متنفرم.
از آدم های بی تفاوت..
از انتخابات و هر چیزی که بهش مربوط بشه...
از این همه محدودیت....

یادش بخیر ..چه آرزوهایی داشتم...
دوست داشتم تو دانشگاه علامه علوم ارتباطات بخونم...خبرنگار بشم....
اما حالا چی..........
حتی دیگه دوست ندارم توی ایران زندگی کنم...
از این حرفای امیدوار کننده ای که فاطمه می زنه هم بلد نیستم.
تعصب روی ایرانی بودن و از این حرفا هم دیگه اصلا حالیم نمی شه...!
فقط دوست دارم برم.....
برم یه جایی که بشه دور از سیاست و فوتبال زندگی کرد...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:12  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

حالم خیلی گرفته است.همه چیز روتین شده!سوالای کلیشه ای...جوابای کلیشه ای...حتی دعاهام هم تکراری شده!

دلم واسه قدیمای خودم کلی تنگ شده!واسه آرایش های فضاییم!بیخیالی هام...واسه سر سجاده وایسادنا فقط به عشق دعاهای آخرش...دنیای من و خدا...من و تنهایی هام!من و اشکام...عاشق شدن های هفته ایم!واسه مرد بودنم!!!دغدغه هام هم روتین شده..همه اش چی بپوشم؟چی کار کنم؟کجا برم...دارم شبیه یک خانوم کامل میشم...می ترسم!ناراحت می شم!قهر می کنم!واای حتی غیبت هم می کنم!!!!!!!!!!

چقدر بیخود شدم...چقدر قبلاها خوب بودم...چه دنیای جذاب و قشنگی بود...آخ که حسرت خوردن هام هم تکراریه...

کارم شده حسین پناهی خوندن و تحلیل شعرای یغما...فکر کردن به اینکه چقدر فکر می کردن...مصطفی مستور ورق زدن ها و تقلید سبک قلمش...منتظر کتابای جدیدشم...وای که اینم یه انتظار کلیشه است!

به این نتیجه رسیدم که سبک زندگیم کلیشه است...دستم به قلم نمی ره...دلم واسه همه ی اوناییکه بودن و دیگه نیستن تنگ شده...حتی واسه بهانه هام...برام دعا کنید...هیچ حالم خوش نیست!!!!!

نکات:

۱-محدثه ظاهرا یه چند وقتی مرخصیه و ظاهرا حالا حالاها ادامه داره!

۲-چرا هرکس وقتی با تمام وجود می خواهیمش میره و درست وقتی برمیگرده که دیگه نمی خواهیمش؟

جوابش بر ام مهمه جواب بدید...

۳-شقایق

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:21  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سکوت سبز+صبر سبز

تو این چندروزه همه اش دلم لرزیده.کارمن به عنوان یک سمپات تقلید بود یا عقلی؟

خدای من...مملکت من...هموطن های من....وااااای و واااای از این اشتباه بزرگ...

میدان ولی عصر(دیروز)

ما برای اتحاد دعوت شدیم ولی طرفداران موسوی به دستور  مهندس موسوی بازگشتند.

میدان ونک(دیشب)

خانم فائزه هاشمی طی یک سخنرانی میان طرفداران مهندس موسوی آنان را دعوت به

 ادامه ی اغتشاش و جنگ داخلی کرد.بانویی که از هیچ تغییری هیچ آسیبی نمی بیند...

اگر جنگ داخلی شود آنقدر ویلا در سراسر کشور دارند که نگران جان خود و حتی مال خود

نیز نشوند.

به عنوان یک ایرانی از زحمات جناب آقای هاشمی رفسنجانی متشکرم!ولی اگر ارج و قربی

نیز دارند از برکت همین نظام و حکومت است.قدر شناسی جزء انصاف است...

اتحاد...

امروز اتحاد ما زیر سوال است.اتحاد ما را زیر سوال برده اند...امروز اسرائیل مارا تهدید

 می کند.آمریکا برای ما دل می سوزاند...کجاست عزت نفس ایرانی؟کجاست آنهمه  غرور و

شرف؟

دلمان بسوزد.برای آنهمه زحمت.برای آنهمه غیرت.برای آنهمه حماسه...کجاست چشمان

 بینای مردمان باهوش ما؟این سوءاستفاده است...

همواره ویران کردن آسان ولی ساختن است که سخت است.ساختن است که غرور می

آفریند.

از پس از انقلاب ما تجربه ی شش رئیس جمهور را داریم.برخی آباد و برخی ویران کردند...

ملت ما صبور است.ملت ما پتانسیل سازندگی دوباره را دارد.به قول آقای بهرام(رپر):

...اینجا شده نیویورک جهان سوم...

ما قبل از موسوی بودن قبل از احمدی نژادی بودن ایرانی هستیم.امروز نه احمدی نژادی ها

 بلکه ایران ماست که به چالش کشیده شده است.ما طی یک قضاوت سریع نظام را دشمن

 خود فرض کرده و به مبارزه کردن پرداختیم...

این وطن من است که دارد به جنگ داخلی کشیده می شود.این زحمات پدر من...پدر تو و

 امسال آنان است که به هدر می رود...

چه امروزی؟چه فردایی؟

             نمی دانم چرا اما همه گوین از پروا و از پرهیز

همان گویند از امساک!

به خدا امروز امساک تنها راه پیشرفته!ما با رهبری و نظام حاکم مشکلی نداریم.اگر هم

اعتراضی بود به شمارش آرا بود.ولی امروز من به عنوان یک حامی اصلاح طلبان به این

نتیجه رسیدم که صبر تنها راه مقابله است.امروز انتخاب ما بین بدو بدتر است...

کجاست عبرت گیری ما؟آیا انقلاب ۳۰ سال گذشته و رویدادهای آن درس نیست؟

وقتی شنیدم آقای احمدی نژاد رئیس جمهور شدند اولین واژه ای که به دهانم آمد تسلیت

بود.

اختلاف نظر امروز ما مسئله ی فرد با فرد است.نه مسئله ی نظام...ما برای دوباره زیر دست

شدن خیلی پیشرفته ایم!بروز این اغتشاشات به ضرر ایران ماست.خود و ملت خود را دشمن

شاد نکنیم.ویران نکنیم.بسازیم...با صبر...با تلاش بیشتر

                                 !برای سوختن دوباره خیلی حیفیم!

نکته:نویسنده : شقایق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 15:43  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

خاک میخواند مرا هر دم به خویش          میرسند از ره که در خاکم نهند

آه... شاید  عاشقانم  نیمه  شب           گل  به  روی  گور  نمناکم نهند

بعد من  نا  گه به یک سو  میروند            پرده های  تیره ی  دنیای  من

چشمهای  نا شنا سی  میخزند             روی دفترها و کاغذ های من...

            دراتاق کوچکم پا مینهد بعد من

                                                    با یاد من بیگانه ای

در بر آئینه میماند به جا...

                   نقش دستی تار مویی شانه ای

میرهم از خویش و میمانم ز پیش                    هر چه برجا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی    

                      در افق ها دور و پیدا میشود

میشتابند از پی هم بی شکیب                     روزها و هفته ها و ماه ها...

چشم تو در انتظار نامه ای

                   خیره می ماند به چشم راه ها

لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک دامن گیر خاک

                         بی تو دور از ضربه های قلب تو    قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد        نرم میشویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به جا

                          فارغ از افسا نه های نام و ننگ

نکته:

۱-برام دعا کنید...دعای واقعی

۲-محیییییی...             

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:6  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:52  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

کاش عشقی بود تا بت سوز آن می ساختیم

             روز و شب میسوختیم و با جهان می ساختیم

کاش در کنج قفس هم یاد گلروئی به سر

                 داشتیم و با جفای باغبان می ساختیم...

عمر ما هم گر بهاری داشت در دوران خویش

 ...  با مرارت هایش بحر امتحان می ساختیم

                          گر هم از بگذشته شیرین خاطراتی مانده بود

با گذشت تلخ عمر بی امان می ساختیم

گر پر و بالی به جا ماند دور از چشم خلق

            باز با خاشاک و خاری آشیان می ساختیم

بود اگر دل بستگی ما هم ز رنج این و آن

           کاخ عشقی گوشه ی این خاکدان میساختیم

ما نمی خواهیم سامانی اگر سر داشتیم

            تا کنون با هر چه می خواستیم سایبان می ساختیم

گر به دست و پای ما بند تعلق بسته بود

        با عذاب زندگی چون دیگران می ساختیم

نکته:

۱.دلم بد جوری واسه خیلی چیزا تنگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:50  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

تعریف یک جامعه ی مدنی:هر اتهامی توسط سازمان مربوطه پیگیری میشود و بر اساس قوانین تدوین شده با آن برخورد میشود و هرگونه برخورد سلیقه ای نفی میشود.

خانم رهنورد...چرا سکوت؟

خانم رهنورد اعتراض وارد به شما امری متداول در جامعه است.آیا دست یابی به مدارک علمی در حین کار عملی غیر قانونی است؟

آقایون ناطق نوری...چرا سکوت؟

آیا تجارت با منافع کشور متضاد است؟شما متهم به باج خواهی نشدید؟آیا مدارکی دال بر اثبات اتهام شما هست؟اگر آری آیا برای برخورد با این عمل سازمانی نیست؟

و در آخر باری تعالی را شکر گزار هستیم که عنوان فعلی آقای رفسنجانی بر اساس تدبیر مقام معظم زهبزی است.

پارتی بازی...آری یا خیر؟

آیا دستیابی به مدارک علمی پارتی بازی است یا رسیدن به پست ریاست ستاد مبارزه با مواد مخدر؟

ویا بکارگیری رفاقتی!!!افراد به عناوین مشاور و معاون ارشد بدون هیچگونه سابقه اجرایی موثردر ۳۰سال اخیر؟

پیشرفت...خوب یا بد؟

وزیر کشور فعلی جناب صادق محصولی یکی از میلیاردرهای کشور هستند که پس از عملیلت سوآپ نفت در منطقه ی دریای خزر و آذربایجان به میلیاردرها افزوده شدند.و البته طبق گفته ی رئیس جمهور احمدی نژاد ایشان با دست کشیدن از داراییشان به خدمت دولت درآمدند و بقیه از نداری به دارایی...

عنوان هولوکاست...افتخارآمیز یا مخرب؟

پس از عنوان هولوکاست توسط ایران اسرائیل با مراجعه به سازمان اتحادیه ی اروپا و با عنوان مورد تهدید قرار گرفتن توسط یک کشور دیگر خواهان کمک نظامی بیشتر شد.آیا این سیل کمک غزه را له نکرد؟

نکات:

۱.نویسنده شقایقه!

۲.مناظره ی دیشب مناظره بود یا حدیث نفس؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 13:47  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

آفتاب: همسر شهید همت گفت: «برای احیای مجدد آرمان‌های امام و شهدا به استقبال میر حسین می‌رویم».

به گزارش گروه سیاسی آفتاب، «ژاله بدیهیان» همسر شهید همت در گفت و گویی با قلم نیوز گفت: «ما میر حسین موسوی را باور داریم چون شهدا نیز ایشان را باور داشتند. باورش داریم چون امام(ره) ما میرحسین را باور داشت. ما موسوی را باور داریم چون ایشان در 8 سال جنگ و دفاع مقدس که یکی از سخت‌ترین فرازهای تاریخ ایران بود با نهایت درایت مملکت را اداره کردند؛ دقیقا بر عکس 4 سال گذشته که اکثر حوداثی که در ایران رخ داد جز خواری و خون دل خوردن برای ما حاصل دیگری نداشت».

وی افزود: «ما برای احیای آرمان‌های امام(ره) و انقلاب و راه شهیدان به استقبال میر حسین خواهیم رفت».
یک مرد واقعی
همسر شهید همت تاکید کرد: «ما با شهدا زندگی کرده‌ایم و یک چهار چوب مشخصی از شهدا داریم، لذا می‌دانیم چه کسی حقیقت را می‌گوید و دلش برای مملکت و دین می‌سوزد و چه کسی غیر از این شعار می‌دهد».
نکته:جمعه ۱ خرداد.خبرگزاری آفتاب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:25  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

 عکس :ساکن طبقه انم(محدثه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:23  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

پیمان ابدی بدلکار مشهور ایرانی peyman abadi
به ابدیت پیوست!
روحش شاد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:9  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

هیچی به ذهنم نمی رسه.
حتی یک کلمه.
از اول فروردین تا حالا ننوشتم!!!
دلم مشغوله...
خدا به خیر کنه....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:22  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

شبی از شب ها که تار بود و تاریک
او از پنجره سرک کشید و حقیقت را دید.
چون مردگان برخاستند زخواب
او چون شمع سوخته بود.دیگر کسی او را ندید.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 23:38  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

بوی بهار نمیاد اما مجبوریم اولین روز فروردین رو جشن بگیریم!!!!!
و بخندیم و بگیم عید اومد و بعد به همه  تبریک بگیم!!

پس
عید همه مبارک!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 20:15  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

ساکت و آرام نشسته ای
و با چشمانت به من خیره شده ای
به من می گویی در آسمان چشمانم در حال سیری
اما من می دانم که در فکر دیگری هستی!
از جلوی چشمانت
از اتاق
از خانه
از خیابان
از زندگی ات
از زندگی بیرون می روم
و تو همچنان خیره خیره نگاه می کنی!؟
به کجا؟
نمی دانی!
نمی دانم!  
+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 21:13  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 22:28  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

دردهای من...

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم

نامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند تا ز نای جان برآورم

دردهای من همه نگفتنی...دردهای من همه نهفتنی است

من تمام استخوان بودنم...

           لحظه های ساده ی سرودنم...

                                                            درد میکند

انحنای روح من...شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم...شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

                              بازوان حس شاعرانه ام

        زخم خورده است...

دردهای پوستی کجا و دردهای دوستی کجا؟

در سماجت عجیب دل

                درد دلشکستگی کجا؟

دردهای آشنا...

           دردهای بومی غریب...

دردهای خانگی...

دردهای کهنه ی لجوج...

                         پا فشاری شگفت دردهااااست...

نکته۱.واسه محدثه نیست.

نکته۲.واقعا انحنای روحم درد میکنه.

نکته۳.شقایق آن عزادار نامیراست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 21:14  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

می خواستم خاموشی دل را فریاد کنم.
لب بگشایم و گله از یار کنم.
افسوس!آن که مرا عشق داد. جفا نیاموخت.
باید بمانم و با یار مدارا کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:45  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

باد برف را از قلب تو به سرزمین من آورد و زمستان فاتحانه لبخندی زد.
اما ...زمستان نمی دانست
که ما همیشه سبدی از گرمای تابستان در انبار داریم
و شکوفه هایی از بهار آشتی!!!!








نکته:نویسنده: محدثه
نکته۲:برای شقایق نوشتم.من عادت ندارم که به در بگم تا دیوار بشنوه!!!!!!!!رکم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:12  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

دوست داشتن فقط دو کلمه نیست.دوست داشتن سخت است...

حتی سخت تر از عاشق شدن...

دوست داشتن شجاعت می خواهد...ایثار می خواهد...صداقت میخواهد...

اعتماد می خواهد...یقین می خواهد...خلوص می خواهد و گذشت.

دوست داشتن سخت است چون بر عکس عاشقی زمان ندارد.عشق را گذر زمان پیر نمی کند

و فرسوده و کهنه و مندرس...

اما دوست داشتن در گذر زمان جا افتاده تر می شود و به بلوغ و کمال میرسد...

دوست داشتن عمیق و ماندگار است...آنقدر عمیق که با روح آدمی عجین میشود...

درک عظمت دوست داشتن کار هر کسی نیست...آدم های زیادی در دنیا  هر روز عاشق می شوند و

هزاران بار کلمه ی دوستت دارم را تکرار می کنند...اما تنها آدم های کمی هستند که به راستی

شایسته ی دوست داشتنند...

اما همچنان گذر زمان است که قضاوت میکند...

دوست داشتن؟عاشق بودن یا عادت کردن؟قضاوت بین ایثار و معامله...بین واقعیت و دروغ...

عشق و هوس...

 دوستم داری؟یا به اراجیف عاشقانه ام عادت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:23  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

آشنایی من و تو...

    یکی شراره ی مختصر بود

که در تکا تک ثانیه شمار ساعت تو

                   به گذشته ها پیوست...

آشنایی من و تو...

   یکی ترانه ی دلنشین بود

         که در کوتاهترین صفحه ی مدور دور میزند

  و چه زود  به خش خش خوره وار تنهایی منتهی شد...

           ...

(م.صفائی)

 ۱.این شعر برگزیده ی من از رمان شام شوکران به قلم خانم صفائی.پیشنهاد میکنم بخونید...

قشنگ بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:39  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

گندم و سیب

        مقصر نبودند

آدم فریب عشق را خورد...

                    یوسف برادرم تنها به جرم عشق

   چندین هزار سال 

           زندانی عزیز زلیخا بود

تاریخ عاشقان...

                  فهرست کوچکی از بسیار شهیدان راه اوست

   پیغمبران به عشق سوگند خوردند

                         زیرا که نام کوچک عشق

شرح هزار نام بزرگ خدای ما است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:31  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

زندگی کردن

    تلف بودن

نطفه ای را پرورش دادن

                       برای زندگی کردن...

و این تکرار تکرار است

                                     و

من...

          تکرار تکرارم...

-نمیدونم چی شده...من عوض شدم یا شرایط؟شایدم هردو...نمیدونم

اون میره به جاش اونی که خیلی وقته رفته برمیگرده...

اونی که رفتنش خراشهای بیرحمی و رو دستم جا گذاشت بر میگرده بدون ذره ای جذابیت.

حتی الان  تفکر اینکه یه روزی عاشقش بودم شده یه بختک روی ارامش شبهام...

ولی بازم قبولش کردم.نمیدونم توی موجودی که بارها گشتمش و به هیچ رسیدم...

دنبال موضوع نوینی میگردم...

میدونم چیزی نیست...

     میدونم میرسم به یه باتلاق خود ساخته و خود خواسته...

به جز غرق شدن چاره ای نیست...ورد زبونم شده شاه بیت ویگن

(اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد...)اینی که یه زمانی رفتنش برابر مرگ نگاهم بود الان شده

 یه باتلاق شیرین واسه فراموشی اون...

اونیکه میدونم دیگه برنمیگرده...اونیکه میدونم دوستم داره ولی ساکته...

اونیکه صداش لالایی بود...اونیکه نازنینش من بودم و غمش فراق من بود...الان؟!!

دیگه دل نمیبندم...آدمای شااخ همیشه هستند...ولی تضمین اینکه شاخت نزنن

هیچوقت نیست...

 

نکته۱-اگه کمی نامفهومه بذارید به حساب شکست عشقی

نکته۲-به جهنم که رفت و بهتر که برنگرده!

نکته۳-تابلو شقایقم ولی فقط به خاطر حفظ آبرو...(شقایق)

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:57  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

..... ............. ...... ......... ....... ......... ... ...... ...... ................... ...... ....... ...... ........ . ........ .......... . ..........   .   .... . ...... . ........ . ...... ........ ....... ..... .... .................... . ........ ...... ............ .


.... :۱ .................................................. ..... .
.....:۲ ................. ....................


میدونم.الان دارید با خودتون می گید محدثه (من)دیوونه شده.
واکنش شقایقم اینه که قبل از این که مطلب رو کامل بخونه زنگ می زنه خونمون........


نکته۱:این نامه ی یک عاشق به معشوقه اش است که از قضا نابیناست!!
نکته۲:ایده ی این مطلب رو مدیون شقایق هستم.
آخه زنگ زد بهم گفت:چرا هیچ مطلبی نمی نویسی؟
منم گفتم:ایده ای ندارم می خوای نقطه و جا خالی بنویسم!
نکته۳:اون دو تا قسمتی هم که شماره دارن نکته ها هستن البته به خط بریل!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:30  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

من و محدثه...

حدود ۵سال پیش وقتی  تو اوج کودکی دنبال بزرگی میگشتم و سرگردون یه عالم دیگه بودم

به محدثه برخوردم.بین کشمکش های  دوستی های جنجالی رسیدم به ارامشی که

تصورش هم سخته...مال یه دنیای دیگه است...

پر از سادگی.پر از محبت.پر از علاقه ای که سعی میکرد هیچکس نفهمه.پر از چارچوب و

قوانین دشوار.درک کردنش مبارزه می طلبید...

محدثه یه دختر سربه راه درس خون ولی من یه دختر بچه پر از شلوغی.بدون هیچ

قانون.بیخیال هر گونه بکن نکن...با کلی ادم خوب و بد که دورم و پر کردن...بچه بودم

همه ی دنیام دوستای دختر و پسری بودن که به خاطر اخلاق مثلا خوبم که به قولی

 نترسم و موهای کوتاه پسرونه دارم و از هر گونه محدودیت بیزارم و...

و چیزایی مثل اینا که هر ادم عاقل و بی عقلی و جذب میکنه...شده بودم سوپر استار یه

مدرسه ی ۸۰۰نفری.کلی هم خوشحال...

وقتی با محدثه اشنا شدم تازه فهمیدم همه ی داشته هام.همه ی محبوبیتم در برابرش

هیچه...تازه فهمیدم میشه بدون هیچ درخواستی هم ادمارو دوست داشت...

جذبش شدم.واسه من که دوستامو انتخاب میکردم و خوشحالیشون واز انتخابم میدیدم 

خیلی جالب بود که باهام دوست نشد.به نظرم عین یه قلعه بود پر از رازهای جالب...

بلاخره با کلی بدبختی باهام دوست شد و سر یه جریان که منو از مرز اخراج رد میکرد

مرامشو نشون داد...

جالب بود.دوسش داشتم.تازه فهمیدم ۱دوست با کلی مرام بهتر از اونهمه دوست که با

کوچکترین مشکل جوری غیب میشن که اثری از اثارشون نمیمونه...

کلی تضاد داشتیم.اصلا به هم نمیخوردیم.دوستیمون شده بود یه علامت سوال بزرگ  ...

الان ۵سال از اون سال میگذره...هنوزم کلی با هم تضاد داریم.هنوزم کلی تفاوت.حتی تو

ظاهرمون.تو تفکرمون و تو کلی چیزای  دیگه...

ولی همه از این تضاد راضین...محدثه یه محافظ قوی نیاز داره و من یه کمک فکری که منو

بشناسه...یه تکامل...

با همه ی تفاوتهایی که داریم الان دیگه ۱ نفریم...۲تا دوست...دوستای واقعی...

من شقایقم و اون محدثه...۲تا ادم که از بن و ریشه متفاوتیمم...۲تا قطب منفی و مثبت که هم

دیگه رو جذب کردیم...من راضیم.همینطور محدثه...

نکته...

۱.این مطلب پاسخ سوال تنهاست...ما ۲ نفریم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:14  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

از خودم خجالت می کشم.
از دیگران متنفرم.
حالم از دنیا و اسباب هاش بهم می خوره
الان مدتیه که تو رفتی و من هنوز نفس می کشم.
هر چند نفسام بی هدفن!
آخر سر این نفسای بی هدف منو خفه می کنن.
اونوقت همهتون می تونید با خیال راحت نفس بکشید و بگید:آخیش!مرد!



نکته:می دونم چرت و پرت نوشتم اما بهم حق بدین.من که تا حالا کوچک ترین مشکلی توی زندگیم نداشتم....حالا ورق زندگیم برگشته...منم انقدر ضعیفم که کم آوردم و همه چیز رو به دست تقدیر سپردم.تو رو خدا واسم دعا کنید!

نکته۲:به قطعه ی (نفس های بی هدف)محسن یگانه مراجعه شود.
نکته ۳:به قطعه ی(لیلیای من کجا می برید)محسن نامجو مراجعه شود.(قابل توجه شقایق عزیزم)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:5  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

تنها جون و هم عقیدگان محترم تنها...

درد من تنهایی نیست.مشکل من چیز دیگه است.مشکل من بودن های بی فایده است.

مشکل من بی معرفتیهاست.حتی میشه گفت دل غبار گرفته ام هم یه مشکله...

یه جورایی همه چیز کسل کننده است.

نبودن کسایی که یه زمانی جای خالیشون فقط با یاداوری نگاهاشون پر میشد

الان تبدیل شده به یه عادت...

حتی نگاهاشون...خاطره شده و افتاده تو دره ی فراموشی.

اینجاهاست که شاعر میگه

خنده ی ننگین من از گریه غم انگیز تر است

                        کارم از گریه گذشته است به این می خندم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 22:8  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

نکته...

چقدر تنهایی سخته...سخت تر از اون باور دروغ های کسایی که ادعا میکنند همیشه باهاتند

به قولی تیکه کلامشون برو دارمته و مرامشون بی خبر رفتنه...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:8  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

کاش میدانستم پس از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی فرو خواهد ریخت...

و اخرین سیاهپوشی که مرا به فراموشی میسپارد  کیست...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 14:57  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

هيچ كس نميدونه چه خبره

همه ادعا مي كنند ميكنند ميفهمند ولي اونا هم فقط اينو 

 مي فهمند كه هيچي نميفهمند

به قولي همه خوب حرف ميزنند

ولي هيچكدوم خوب نيستند

با اين همه دروغ هاي قشنگ و حقيقت زشت

چرا حقيقت؟

دنيا اونقدري نيست كه بخواهيم دنبال حقيقت بريم

آخرش هم چي؟بگيم ما كه رفتيم حالا رفتيم پيش خدا

كجا از ما حقيقت مي خوان؟

خدا كه دنبال حقيقت هاي زميني نيست

خدا فقط دنبال اينه كه كي بد بودي و كي خوب؟

همه فقط تا همينجاشو بلدن...

هيچ جايي نميگن خدا دنبال دليل خوبي و بدي هم هست

منم نميدونم...

شايد واقعا نباشه

مگه خدا نميگه بي دليل خوب باش؟بعد ميگه حق ات رو هم بگير...

اگه آدم بخواد الكي خوب باشه كه حقي نميمونه براش!!!!

شايدهم بمونه...

منم تا همينجا ميدونم

جرات امتحان كردنش هم ندارم

قول ميدم كه هيچكس ديگه اي هم نداره...

همه فقط لاف ميزنند

آي جامعه بده...آي دوره اخرالزمون و...

همه هم خودشونو خانواده اشونو از اين جامعه ي مثلا بد دور نگه ميدارن...

كدوم پدري قبول ميكنه كه پسر 17.18 ساله اش چندتا دختر و بدبخت كرده؟

كدوم مادري قبول ميكنه دختر دانشجواش براي خرج تحصيلش هم كلاسي هاشو معتاد ميكنه؟

كي ميدونه همين الان يه دختر زير دست و پاي باباش جون ميده چون ديروز با يه پسر ديده شده؟حالا راست و دروغ اش هم هيچكي نميدونه...؟

ايناست حقيقت...كجاييد ادمايي كه دم از تمدن4500ساله ميزنيد؟

كجاييد تا بفهميد تمدنتون چند هزار ساله غارت شده؟

مگه ماهاهم جزوتمدن اينده ها نيستيم؟

اونا چي ميخوان توكتاب هاي تاريخ اشون بخونند؟

بخونند كه تو سال1386بنزين سهميه بندي شد ويهو قيمت خونه ميره بالا و سن فحشا ميشه و14وسن ازدواج۳۰ به بالا...

اينم تمدن...

نکته...اینم واسه کل اقایون دوام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:32  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

تولدت مبارک...

انقدر اومدم بالاكه ارتفاعم از عشقم بيشتر شده...

بلندي غرورم عظمت عشقم و پوشونده...

يهو ديدم  همه ي ستاره هام خاموش شدن...

 يهو همه ي داشته هام شدن ارزو...

ديدم ميون يه عالمه سياهي تنها وايسادم...

بادبادك ايمانم تو اسمونا گم شده...

ميگم نكنه برسه دست خدا...اگه بفهمه؟

هنوز اونجام...اينجا سرده...تنهام...

ديگه مي ترسم...

نكنه دسته غريبه ها بادبادكم و لمس كنه...

نكنه چشماي سياه ناشناس نوشته هامو صيقل بده...

بادبادك ايمانم گم شده...

دلم اندازه ي تمام حجم كثيف زمستون گرفته...

دلم واسه نگاهاي بي هوسش تنگ شده...

هنوز صداي محض تاريكي تو گوشم زنگ ميزنه...

به وسعت زمين تنهام...بادبادكم و ميخواااام....

 شقایق

نکته...

تولدت مبارک ددی...د.د اندازه ی اسمونها

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:27  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

شاید خیلی حرفا اضافی و هجو باشه اما شنیدنشون لذت بخشه!
مثلا همین دوستت دارم گفتنا!
هجو و اضافی و دروغن اما شنیدنشون قلب هر دختری رو به شماره می ندازه.
من اصلا به کسی ابراز علاقه نمی کنم!
طرف مقابلم (دختر یا پسر) باید مثل یک معما منو حل کنه!
جایزه ی حل کردن این معمای سخت یک عدد پرادوی دو در!(شوخی)
جایزشم یک دوستی شیرین!چیزی که منو شقایق داریم اونو تجربه می کنیم.

 

نکته:حالا فکر نکنید عاشق شدما!نه بابا همین طوری نوشتم اطلاعات عمومیتون بره بالا!
نکته۲:شقایق معمای منو حل کرده!
نکته ۳:ساعت ۴۵ دقیقه ی بامداد روز ۱۱ مهر مطلبی روی طبقه انم گذاشته شده بود که نمی دونم کی پست کرده بود اما چون حرف زشتی در اون نوشته شده بود پاکش کردم.البته ببخشیدا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 2:26  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

توی آیینه به خودم نگاه می کنم.
من عوض شدم یا دوستام؟
نمی دونم چرا این چند وقته دوستام انقدر آشفتن!؟
این چند وقته همشون منو مورد عنایت قرار دادن.
راستی چرا؟؟؟؟





 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:9  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

شایعه:محمد رضا گلزار ممنوع التصویر شد!!

علت:شکایت چند تهیه کننده ی فیلم از وی و حادثه ای در دبی!mr golzar

احتمال صحت شایعه:50%

 

شاید یک اتفاق تلخ دیگر!هیچ کس باور نمی کند.مگه می شه؟
محمد رضا گلزار توی دوبی براش یک مشکل پیش اومد که با میانجی گری علی کریمی تمام شد.

چند تهیه کننده شاکی از گلزار شکایت کردند و خلاصه همه چیز دست به دست هم دادن تا پسر خوش تیپ سینمای ایران ممنوع التصویر بشه!
باورمان نمی شود.چهره ی او را بیاد می آوریم...و با خودمان می گوییم :نه!

چون همواره ما فقط یک روی سکه که روی خوب آن بوده است را دیده ایم!
خبر می رسد که گلزار ممنوع التصویر شد و ما باز نمی دانیم راست است یا دروغ!؟

چون نباید بدانیم!چون ستاره باید همیشه در قالب خوبش برای ما باقی بماند.

حالا ما می مانیم و شایعه و یک سوال همیشگی:
؟آیا حقیقت د اره؟

 

 

 

 

نکته:1-موضوع اصلی این نیست که گلزار توی زندگیش چکار می کنه.چون اصلا به کسی ربطی نداره!موضوع اینه که ما با شایعه زندگی می کنیم و هیچ کس نیست که یک خبر درست و حسابی به ما بده!

هر کس یه چیزی می گه و ما هرگز نمی فهمیم که چی شد!!!!

 

نکته:2-در کشور های دیگر به نیاز مخاطب عام مبنی بر اطلاع کسب کردن از چگونگی زندگی آدم های مشهور پاسخ داده می شود.مثلا مجله تایمز که هم نیاز مخاطب را بر طرف می کند و هم به ستاره ها هسدار می دهد که ما هستیم!

 

نکته:3-توصیه می کنم مصاحبه هفته نامه شهروند امروز به تاریخ 27 مرداد 87(شماره ی59) با محمد رضا گلزار را مطالعه کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:31  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

تلخی ها شیرینند و شرینی ها تلخ!

سخت ها آسانند و آسان ها سخت!

غم ها شادی اند و شادی ها غم!

جنگ ها صلحند و صلح ها جنگ!

 

بله شاید واقعا مشکل همین است.شاید مشکل ها از آنجا آغاز می شوند که بشر دست به کار ها متضاد می زند و در این بین بعضی ها مثل من سردرگم و پریشان می شوند و شاید باز هم از مثل من از خودشان می پرسند :من برای چه پا به این جهان وارونه نهاده ام؟!

 - محدثه -

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:40  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

آدما میان تا رفتناشون واسه کسی درد نباشه ... نه اینکه درد نیست نه ... میان که فراموش کنن نبودنشون دل کسی رو تنگ کرده بعدش گم میشن تو آدمای جدید.تو زندگی جدید.میشن یکی دیگه یکی که دور از اون واقعایتی که بود میشه یه واقعیت دیگه ...

یکی رفت!یکی اومد ... دنیا تکون نمی خوره هیچ اتفاقی نمی افته.فقط ما.فقط مایم که تو این بود و نبود گم میشم و شایدم پیدا فقط ایراد این قصه اینه که یه روز میاد یادمون میره که وقتی اومدیم دلتنگ رفتنمون شدیم و وقتی هم موقع رفتن میشه سخت میشه دل کندن ما.حالا یه غریبه اومد که بگه سلام شاید کسی نبینه.شایدم کسی نشنوه. هر چی که هست ما می گیم سلام تا یه روزی اگه گفتیم خداحافظ یادتون بیفته که یکی بود که وقتی اومد گفت سلام ... اینه واقعیته وجود ما وقتی که اومدی از یه جای رفتی و حالا اینجائی و وقتی که میری به یه جائی میای و الان رفتی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 23:57  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

نمی خوای بمونی؟

خسته ات کردم؟

حرفای عاشقونه ام دلت و زده؟

خب برو...

کی گفته که بمونی؟

کی گفته به بودنت احتیاج دارم؟

برو...

برو با همونایی که موضوع بحث هاشون

سهمیه بندی بنزین و واردات صادرات پسته است

گرم شدن هوای زمین و از بین رفتن خرسها و پنگوئن ها

برو ...

اهمیت رفتنت اندازه ی موضوع های مورد علاقه ات ناچیزه...

نکته!

من فراموشت کردم...برووو

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:57  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام به همه...

بچه های گل من یه همخونه ی محشر پیدا کردم که با نهایت لطف قبول کرد همخونه ام بشه..

مرسی که قبول کردی ...

معرفیت و میزارم به عهده ی خودت...

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط ساکن طبقه n ٱم  |