|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
من هنوز از تلفن های تو می ترسم.
و البته شاید از حادثه ای که در راه است.
چقدر این ترس تلخ برای من شیرین است.
نکته:کاملا مشخص که برای شقایق...
نکته۲:هر چه از دوست رسد نیکوست.
پاسخی به من بی نشان بده!
من ره کوی تو را برده ام از یاد
نشانی خانه ات را به من نشان بده!
نکته:نمی دانم چه شد اکنون هم ندانم....
نکته۲:برای مصرع:پاسخی به من بی نشان بده هر کاری کردم...جایگزین بهتری پیدا نکردم!!
نکته۳:سردرگمی ....دیوانگی....پریشانی....بلاتکلیفی.....غریبگی....و.....
و هیچ کسی هم از حقش دفاع نمی کنه...البته اگه کسی با اون پسر همراهی نکنه!!!
ای کاش بجای نام گذاری یک روز برای دلخوشی دخترا فکری به حال حقوقشون می کردن.
حقو.قی که سال هاست پایمال شده!!!!
نکته:بد نیست بدونید که امروز واقعا حجابم کامل بود!!!!و چادر سرم بود.
نکته:البته من هم با مانتو میرم بیرون هم با چادر اما بازم همون آشه و همون کاسه!!!
نکته:شاید با خودتون بگید:حتما این دختره سبک رفتار می کنه.اما از قضا بنده از اون آدمای خشک و بد اخلاقم!!!!
نکته آخر:با نهایت دلخوری!اما نه از پسرا.اونا که تقصیری ندارن.تقصیر از والدین و شیوه تربیت و البته فرهنگ جامعه ما در تهران هست.
اگه گفتم خداحافظ ،
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده است!
نکته:فراز احمدی ۳ روز قبل از این که بیست و سومین بهار زندگیش رو جشن بگیره مارو به خزانی دردناک نشوند....و در گذشت...
باورش واقعا برام سخته
اصلابهتره بگم هنوز باور نکردم....
نکته:برای شادی روحش یک فاتحه بخونید!!
نکته:یکی از دوستام این شعر حافظ رو پای تخته نوشته بود.
نکته:حالا این که حافظ چه طور وضعیت امروز رو پیش بینی کرده؟!...نمی دونم!!!!!!!!!
.
.
.
دیروز امتحان زیست داشتم.استادم یه پسر ۲۸ ساله است که پدرشونو سالها پیش و مادرشونو طی یکی دوسال اخیر از دست دادن.عاشق نسکافه است و به نظرش کلاسمون پارک ترین کلاسش توی این ده سال تدریسشه!!!
خلاصه برگه های امتحان که پخش شد داشتم همین طور تست میزدم که رسیدم به آخرین سوال و قبل از پاسخ دادن چشمم به یه تیکه مطلبی افتاد که نوشته بود...
خدایا...
به داده و نداده و گرفته ات شکر!!که داده ات نعمت و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است!
...
انقدر حال کردم با حرفش.هم زمان یاد مطلب محدثه افتادم و خواستم که تکمیلش کنم!
نکته:شقایق
من برگشتم.ولی رفتن کوتاه مدتم واسه خاطرحرف محدثه جونم نبود!روزی ۱۲ ساعت آموزشگاه میرم و درست ۸ شب وقتی میرسم خونه یه جنازم که نمی تونه آب بخوره...چه برسه که فکر کنه و مطلب بنویسه!!دیشب وقتی با محی حرف زدم یادم انداخت که من میتونم هر کاری که بخوام بکنم...منم که عاشق این یه تیکه جای اجاره ای هستم.نتونستم نیام...حالا برگشتم با یه عالمه حرف جدید...
نکته:شقایق![]()
شقایق عزیزم
امیدوارم به خاطر یه مسئله بزرگونه از طبقه انم نری.آخی حیف این دنیای بچگونه ما نیست که باهاش بزرگونه برخورد کنیم؟؟؟؟؟
من اگه نوشتم فعلا بروز نکن بخاطر این بود که دیدم مطلبای تو خیلی نظر دارن.منم حسودیم شد!
گفتم یه چند روز مطلب باشه تا دو نفر نظر بدن آبروم نره!
که بدتر شد!چون همه فکر کردن من توام!!و واسه تو نظر دادن![]()
من یه کار بچگونه کردم!و بابتش ازت معذرت می خوام!!!!![]()
تو هم بیا مثل بچه ها که قلبشون صاف منو ببخش!!!!!
در ضمن تو دوستیمون بزرگونه بازی نداشتیم ها..........
و در نهایت اگه ناراحتت کردم ببخشید.
نکته:ببخشید!
نکته۲:به همه ی انمی ها قول می دم بزودی شقایق آپ کنه!!!!!!!
نکته۳:ببخشید!
هرکاری از دستم بر میومد که کردم/قانع نبودی واسه همین برمیگردم...
اگه یه روزی یه موقع یه جا رفتی تو فکر فرو...
اینو بدون بودی برام عروسکی بی چشم و رو...
میخوام بذارم برم چون دیگه نمی کشم... از نگاهم بخون و دیگه نیا جلو چشمم...
آخه بسه دیگه نمی خوامت تورو!
د روتو کم کن بی حیا/ازت میخوام دیگه سراغ من نیای/میدونم انگشت نمای شهر شدی/
(ازت بدم میاد بی آبروی رو سیاه)
مثل اشک شدی از چشام افتادی...یادت رفته با اسم من چقدر پز دادی؟!
تو با من بودی قول دادی کلی بهم...آره گفتی بهم:دوسم داری منم دادم دل و مفتی بهت...
برو چشماتو نبینم ولی فکر نکن ضعیفم/روی تکتو دریدم/تصمیم گرفتم اکیدا...
شاید تو بخوای بدونی(...)ایندفعه چه جوری تو رو پیچ میده!!!
میدونم از دوریم سرت داره گیج میره!!!!
.
.
.
یه زمونی دیوونه ی چشات بودم...اما الآن دیگه نمی خوام نگات کنم... حتی نمیخوام صدات کنم...بگم برگرد پیشم!
۱-این شعر یکی از بهترینهای رپ فارسه!مال اون موقعیکه پدر هنوز سروش هیچکس بود و می خوندن تا اعتراضشونو بگن نه رنگ و مدل موی دافای نداشته و...اونموقعیکه هیشکی واسه درآمد نمی خوند!
اونموقعیکه ۰۲۱ از ۰۵۱ قابل تشخیص بود...اونموقعیکه به قول سامان ویلسون رپرهای الآن حرکت زن بودن...اونموقعیکه واسه ورس های پیشرو سر میدادن...چه بی وفاییم!
۲-هر کی بتونه بگه (...) جای خالی اسم کیه قول میدم براش یه هدیه ی جالب بفرستم!به جز محدثه البته!
۳-بچه ها خودمونیم دل بریدن هم سخته هااااااا!
همه ی آرزوهات و از دست میدی و به جاش یه خاطره از یه فرشته بدست میاری!یه خاطره از یه فرشته ی آرزوها!!!
نکات:
۱-این مطلب کوتاه و تقدیم می کنم به دوست خیلی عزیزم محمد!
۲-فقط یه درخواست ازتون دارم.یه دعای خوشگل از اونایی که قلب و می لرزونه...
۳-شقایق
که پر پاک پرستوهارا بشکستند
و کبوترهارا...آه کبوترهارا
و چه امید عظیمی به عبث انجامید!
نمی دونستم که یه روزی نبودنت اینقدر به چشم بیاد.حتی تصور دلتنگیم هم برام خنده دار بود!به درخواست خودم رفتی ولی جای خالیت بدجوری به چشمم میاد!ولی من بعد اون قول دادم دیگه کسی و نپذیرم...حتی تو!!!!
اعتراف می کنم اولا فقط برام سرگرمی بودی!و همچنان معترفم که بازی خوبی و باهات شروع نکردم.نمیدونم بخشیدنم چقدر برات سخته ولی تنها درخواستم ازت اینه که بری...بری و فراموشم کنی!بری و خاطره های کذایی اونو برام زنده نکنی!
فلاکت گذشته امو نمی خوام به سرم بکوبی...دلم نمی خواد بودنت با من به جز افتخار برات ارمغان دیگه ای داشته باشه...همیشه از ترحم بیزار بودم...دوست ندارم بگن چقدر با گذشتی!دلم نمی خواد بلاهایی که خودم سر خودم آوردم توسط کس دیگه ای بخشیده شه...حتی تو!
برو و تنهام بذار!بذار با همون چهارتا و نصفی خاطره ی زشت و قشنگم زندگی کنم!
نمی خوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم
یقه اتو نمیگیره هیچکس آخه من اینجا غریبم
بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد
طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد
دیگه دلی نمونده که بخوای براش صبر کنی!دیگه دستی واسه به آغوش کشیدنت باز نیست!دیگه صدام گرم نیس!نگاهم تب به پیشونیه هیشکی نمیاره...شدم یه هزارتو که خودم تو خودم گم شدم...تازگی ها دیگه زندگی هم نمی کنم فقط نفس می کشم...نه از روی دل خواه و نه حتی اجبار...فقط برای اصرار...اصرار اون تیکه گوشت جاخوش کرده تو زندان سینه ام!مصر و منتظر...منتظر یه معجزه...معجزه ی زمان!
its the time of emotion!
با اینکه شک دارم یادت بیاد...ولی یادش بخیر!!!!
نکته:شقایق
دلم واسه قدیمای خودم کلی تنگ شده!واسه آرایش های فضاییم!بیخیالی هام...واسه سر سجاده وایسادنا فقط به عشق دعاهای آخرش...دنیای من و خدا...من و تنهایی هام!من و اشکام...عاشق شدن های هفته ایم!واسه مرد بودنم!!!دغدغه هام هم روتین شده..همه اش چی بپوشم؟چی کار کنم؟کجا برم...دارم شبیه یک خانوم کامل میشم...می ترسم!ناراحت می شم!قهر می کنم!واای حتی غیبت هم می کنم!!!!!!!!!!
چقدر بیخود شدم...چقدر قبلاها خوب بودم...چه دنیای جذاب و قشنگی بود...آخ که حسرت خوردن هام هم تکراریه...
کارم شده حسین پناهی خوندن و تحلیل شعرای یغما...فکر کردن به اینکه چقدر فکر می کردن...مصطفی مستور ورق زدن ها و تقلید سبک قلمش...منتظر کتابای جدیدشم...وای که اینم یه انتظار کلیشه است!
به این نتیجه رسیدم که سبک زندگیم کلیشه است...دستم به قلم نمی ره...دلم واسه همه ی اوناییکه بودن و دیگه نیستن تنگ شده...حتی واسه بهانه هام...برام دعا کنید...هیچ حالم خوش نیست!!!!!
نکات:
۱-محدثه ظاهرا یه چند وقتی مرخصیه و ظاهرا حالا حالاها ادامه داره!
۲-چرا هرکس وقتی با تمام وجود می خواهیمش میره و درست وقتی برمیگرده که دیگه نمی خواهیمش؟
جوابش بر ام مهمه جواب بدید...
۳-شقایق
تو این چندروزه همه اش دلم لرزیده.کارمن به عنوان یک سمپات تقلید بود یا عقلی؟
خدای من...مملکت من...هموطن های من....وااااای و واااای از این اشتباه بزرگ...
میدان ولی عصر(دیروز)
ما برای اتحاد دعوت شدیم ولی طرفداران موسوی به دستور مهندس موسوی بازگشتند.
میدان ونک(دیشب)
خانم فائزه هاشمی طی یک سخنرانی میان طرفداران مهندس موسوی آنان را دعوت به
ادامه ی اغتشاش و جنگ داخلی کرد.بانویی که از هیچ تغییری هیچ آسیبی نمی بیند...
اگر جنگ داخلی شود آنقدر ویلا در سراسر کشور دارند که نگران جان خود و حتی مال خود
نیز نشوند.
به عنوان یک ایرانی از زحمات جناب آقای هاشمی رفسنجانی متشکرم!ولی اگر ارج و قربی
نیز دارند از برکت همین نظام و حکومت است.قدر شناسی جزء انصاف است...
اتحاد...
امروز اتحاد ما زیر سوال است.اتحاد ما را زیر سوال برده اند...امروز اسرائیل مارا تهدید
می کند.آمریکا برای ما دل می سوزاند...کجاست عزت نفس ایرانی؟کجاست آنهمه غرور و
شرف؟
دلمان بسوزد.برای آنهمه زحمت.برای آنهمه غیرت.برای آنهمه حماسه...کجاست چشمان
بینای مردمان باهوش ما؟این سوءاستفاده است...
همواره ویران کردن آسان ولی ساختن است که سخت است.ساختن است که غرور می
آفریند.
از پس از انقلاب ما تجربه ی شش رئیس جمهور را داریم.برخی آباد و برخی ویران کردند...
ملت ما صبور است.ملت ما پتانسیل سازندگی دوباره را دارد.به قول آقای بهرام(رپر):
...اینجا شده نیویورک جهان سوم...
ما قبل از موسوی بودن قبل از احمدی نژادی بودن ایرانی هستیم.امروز نه احمدی نژادی ها
بلکه ایران ماست که به چالش کشیده شده است.ما طی یک قضاوت سریع نظام را دشمن
خود فرض کرده و به مبارزه کردن پرداختیم...
این وطن من است که دارد به جنگ داخلی کشیده می شود.این زحمات پدر من...پدر تو و
امسال آنان است که به هدر می رود...
چه امروزی؟چه فردایی؟
نمی دانم چرا اما همه گوین از پروا و از پرهیز
همان گویند از امساک!
به خدا امروز امساک تنها راه پیشرفته!ما با رهبری و نظام حاکم مشکلی نداریم.اگر هم
اعتراضی بود به شمارش آرا بود.ولی امروز من به عنوان یک حامی اصلاح طلبان به این
نتیجه رسیدم که صبر تنها راه مقابله است.امروز انتخاب ما بین بدو بدتر است...
کجاست عبرت گیری ما؟آیا انقلاب ۳۰ سال گذشته و رویدادهای آن درس نیست؟
وقتی شنیدم آقای احمدی نژاد رئیس جمهور شدند اولین واژه ای که به دهانم آمد تسلیت
بود.
اختلاف نظر امروز ما مسئله ی فرد با فرد است.نه مسئله ی نظام...ما برای دوباره زیر دست
شدن خیلی پیشرفته ایم!بروز این اغتشاشات به ضرر ایران ماست.خود و ملت خود را دشمن
شاد نکنیم.ویران نکنیم.بسازیم...با صبر...با تلاش بیشتر
!برای سوختن دوباره خیلی حیفیم!
نکته:نویسنده : شقایق
آه... شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور نمناکم نهند
بعد من نا گه به یک سو میروند پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای نا شنا سی میخزند روی دفترها و کاغذ های من...
دراتاق کوچکم پا مینهد بعد من
با یاد من بیگانه ای
در بر آئینه میماند به جا...
نقش دستی تار مویی شانه ای
میرهم از خویش و میمانم ز پیش هر چه برجا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پیدا میشود
میشتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماه ها...
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک دامن گیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به جا
فارغ از افسا نه های نام و ننگ
نکته:
۱-برام دعا کنید...دعای واقعی
۲-محیییییی...
روز و شب میسوختیم و با جهان می ساختیم
کاش در کنج قفس هم یاد گلروئی به سر
داشتیم و با جفای باغبان می ساختیم...
عمر ما هم گر بهاری داشت در دوران خویش
... با مرارت هایش بحر امتحان می ساختیم
گر هم از بگذشته شیرین خاطراتی مانده بود
با گذشت تلخ عمر بی امان می ساختیم
گر پر و بالی به جا ماند دور از چشم خلق
باز با خاشاک و خاری آشیان می ساختیم
بود اگر دل بستگی ما هم ز رنج این و آن
کاخ عشقی گوشه ی این خاکدان میساختیم
ما نمی خواهیم سامانی اگر سر داشتیم
تا کنون با هر چه می خواستیم سایبان می ساختیم
گر به دست و پای ما بند تعلق بسته بود
با عذاب زندگی چون دیگران می ساختیم
نکته:
۱.دلم بد جوری واسه خیلی چیزا تنگه...
خانم رهنورد...چرا سکوت؟
خانم رهنورد اعتراض وارد به شما امری متداول در جامعه است.آیا دست یابی به مدارک علمی در حین کار عملی غیر قانونی است؟
آقایون ناطق نوری...چرا سکوت؟
آیا تجارت با منافع کشور متضاد است؟شما متهم به باج خواهی نشدید؟آیا مدارکی دال بر اثبات اتهام شما هست؟اگر آری آیا برای برخورد با این عمل سازمانی نیست؟
و در آخر باری تعالی را شکر گزار هستیم که عنوان فعلی آقای رفسنجانی بر اساس تدبیر مقام معظم زهبزی است.
پارتی بازی...آری یا خیر؟
آیا دستیابی به مدارک علمی پارتی بازی است یا رسیدن به پست ریاست ستاد مبارزه با مواد مخدر؟
ویا بکارگیری رفاقتی!!!افراد به عناوین مشاور و معاون ارشد بدون هیچگونه سابقه اجرایی موثردر ۳۰سال اخیر؟
پیشرفت...خوب یا بد؟
وزیر کشور فعلی جناب صادق محصولی یکی از میلیاردرهای کشور هستند که پس از عملیلت سوآپ نفت در منطقه ی دریای خزر و آذربایجان به میلیاردرها افزوده شدند.و البته طبق گفته ی رئیس جمهور احمدی نژاد ایشان با دست کشیدن از داراییشان به خدمت دولت درآمدند و بقیه از نداری به دارایی...
عنوان هولوکاست...افتخارآمیز یا مخرب؟
پس از عنوان هولوکاست توسط ایران اسرائیل با مراجعه به سازمان اتحادیه ی اروپا و با عنوان مورد تهدید قرار گرفتن توسط یک کشور دیگر خواهان کمک نظامی بیشتر شد.آیا این سیل کمک غزه را له نکرد؟
نکات:
۱.نویسنده شقایقه!
۲.مناظره ی دیشب مناظره بود یا حدیث نفس؟

عکس :ساکن طبقه انم(محدثه)

دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
نامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
دردهای من همه نگفتنی...دردهای من همه نهفتنی است
من تمام استخوان بودنم...
لحظه های ساده ی سرودنم...
درد میکند
انحنای روح من...شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم...شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...
دردهای پوستی کجا و دردهای دوستی کجا؟
در سماجت عجیب دل
درد دلشکستگی کجا؟
دردهای آشنا...
دردهای بومی غریب...
دردهای خانگی...
دردهای کهنه ی لجوج...
پا فشاری شگفت دردهااااست...
نکته۱.واسه محدثه نیست.
نکته۲.واقعا انحنای روحم درد میکنه.
نکته۳.شقایق آن عزادار نامیراست...
حتی سخت تر از عاشق شدن...
دوست داشتن شجاعت می خواهد...ایثار می خواهد...صداقت میخواهد...
اعتماد می خواهد...یقین می خواهد...خلوص می خواهد و گذشت.
دوست داشتن سخت است چون بر عکس عاشقی زمان ندارد.عشق را گذر زمان پیر نمی کند
و فرسوده و کهنه و مندرس...
اما دوست داشتن در گذر زمان جا افتاده تر می شود و به بلوغ و کمال میرسد...
دوست داشتن عمیق و ماندگار است...آنقدر عمیق که با روح آدمی عجین میشود...
درک عظمت دوست داشتن کار هر کسی نیست...آدم های زیادی در دنیا هر روز عاشق می شوند و
هزاران بار کلمه ی دوستت دارم را تکرار می کنند...اما تنها آدم های کمی هستند که به راستی
شایسته ی دوست داشتنند...
اما همچنان گذر زمان است که قضاوت میکند...
دوست داشتن؟عاشق بودن یا عادت کردن؟قضاوت بین ایثار و معامله...بین واقعیت و دروغ...
عشق و هوس...
دوستم داری؟یا به اراجیف عاشقانه ام عادت؟
یکی شراره ی مختصر بود
که در تکا تک ثانیه شمار ساعت تو
به گذشته ها پیوست...
آشنایی من و تو...
یکی ترانه ی دلنشین بود
که در کوتاهترین صفحه ی مدور دور میزند
و چه زود به خش خش خوره وار تنهایی منتهی شد...
...
(م.صفائی)
۱.این شعر برگزیده ی من از رمان شام شوکران به قلم خانم صفائی.پیشنهاد میکنم بخونید...
قشنگ بود...
مقصر نبودند
آدم فریب عشق را خورد...
یوسف برادرم تنها به جرم عشق
چندین هزار سال
زندانی عزیز زلیخا بود
تاریخ عاشقان...
فهرست کوچکی از بسیار شهیدان راه اوست
پیغمبران به عشق سوگند خوردند
زیرا که نام کوچک عشق
شرح هزار نام بزرگ خدای ما است...
تلف بودن
نطفه ای را پرورش دادن
برای زندگی کردن...
و این تکرار تکرار است
و
من...
تکرار تکرارم...
-نمیدونم چی شده...من عوض شدم یا شرایط؟شایدم هردو...نمیدونم
اون میره به جاش اونی که خیلی وقته رفته برمیگرده...
اونی که رفتنش خراشهای بیرحمی و رو دستم جا گذاشت بر میگرده بدون ذره ای جذابیت.
حتی الان تفکر اینکه یه روزی عاشقش بودم شده یه بختک روی ارامش شبهام...
ولی بازم قبولش کردم.نمیدونم توی موجودی که بارها گشتمش و به هیچ رسیدم...
دنبال موضوع نوینی میگردم...
میدونم چیزی نیست...
میدونم میرسم به یه باتلاق خود ساخته و خود خواسته...
به جز غرق شدن چاره ای نیست...ورد زبونم شده شاه بیت ویگن
(اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد...)اینی که یه زمانی رفتنش برابر مرگ نگاهم بود الان شده
یه باتلاق شیرین واسه فراموشی اون...
اونیکه میدونم دیگه برنمیگرده...اونیکه میدونم دوستم داره ولی ساکته...
اونیکه صداش لالایی بود...اونیکه نازنینش من بودم و غمش فراق من بود...الان؟!!
دیگه دل نمیبندم...آدمای شااخ همیشه هستند...ولی تضمین اینکه شاخت نزنن
هیچوقت نیست...
نکته۱-اگه کمی نامفهومه بذارید به حساب شکست عشقی![]()
نکته۲-به جهنم که رفت و بهتر که برنگرده!
نکته۳-تابلو شقایقم ولی فقط به خاطر حفظ آبرو...(شقایق)
حدود ۵سال پیش وقتی تو اوج کودکی دنبال بزرگی میگشتم و سرگردون یه عالم دیگه بودم
به محدثه برخوردم.بین کشمکش های دوستی های جنجالی رسیدم به ارامشی که
تصورش هم سخته...مال یه دنیای دیگه است...
پر از سادگی.پر از محبت.پر از علاقه ای که سعی میکرد هیچکس نفهمه.پر از چارچوب و
قوانین دشوار.درک کردنش مبارزه می طلبید...
محدثه یه دختر سربه راه درس خون ولی من یه دختر بچه پر از شلوغی.بدون هیچ
قانون.بیخیال هر گونه بکن نکن...با کلی ادم خوب و بد که دورم و پر کردن...بچه بودم
همه ی دنیام دوستای دختر و پسری بودن که به خاطر اخلاق مثلا خوبم که به قولی
نترسم و موهای کوتاه پسرونه دارم و از هر گونه محدودیت بیزارم و...
و چیزایی مثل اینا که هر ادم عاقل و بی عقلی و جذب میکنه...شده بودم سوپر استار یه
مدرسه ی ۸۰۰نفری.کلی هم خوشحال...
وقتی با محدثه اشنا شدم تازه فهمیدم همه ی داشته هام.همه ی محبوبیتم در برابرش
هیچه...تازه فهمیدم میشه بدون هیچ درخواستی هم ادمارو دوست داشت...
جذبش شدم.واسه من که دوستامو انتخاب میکردم و خوشحالیشون واز انتخابم میدیدم
خیلی جالب بود که باهام دوست نشد.به نظرم عین یه قلعه بود پر از رازهای جالب...
بلاخره با کلی بدبختی باهام دوست شد و سر یه جریان که منو از مرز اخراج رد میکرد
مرامشو نشون داد...
جالب بود.دوسش داشتم.تازه فهمیدم ۱دوست با کلی مرام بهتر از اونهمه دوست که با
کوچکترین مشکل جوری غیب میشن که اثری از اثارشون نمیمونه...
کلی تضاد داشتیم.اصلا به هم نمیخوردیم.دوستیمون شده بود یه علامت سوال بزرگ ...
الان ۵سال از اون سال میگذره...هنوزم کلی با هم تضاد داریم.هنوزم کلی تفاوت.حتی تو
ظاهرمون.تو تفکرمون و تو کلی چیزای دیگه...
ولی همه از این تضاد راضین...محدثه یه محافظ قوی نیاز داره و من یه کمک فکری که منو
بشناسه...یه تکامل...
با همه ی تفاوتهایی که داریم الان دیگه ۱ نفریم...۲تا دوست...دوستای واقعی...
من شقایقم و اون محدثه...۲تا ادم که از بن و ریشه متفاوتیمم...۲تا قطب منفی و مثبت که هم
دیگه رو جذب کردیم...من راضیم.همینطور محدثه...
نکته...
۱.این مطلب پاسخ سوال تنهاست...ما ۲ نفریم!
درد من تنهایی نیست.مشکل من چیز دیگه است.مشکل من بودن های بی فایده است.
مشکل من بی معرفتیهاست.حتی میشه گفت دل غبار گرفته ام هم یه مشکله...
یه جورایی همه چیز کسل کننده است.
نبودن کسایی که یه زمانی جای خالیشون فقط با یاداوری نگاهاشون پر میشد
الان تبدیل شده به یه عادت...
حتی نگاهاشون...خاطره شده و افتاده تو دره ی فراموشی.
اینجاهاست که شاعر میگه
خنده ی ننگین من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است به این می خندم
چقدر تنهایی سخته...سخت تر از اون باور دروغ های کسایی که ادعا میکنند همیشه باهاتند
به قولی تیکه کلامشون برو دارمته و مرامشون بی خبر رفتنه...
و اخرین سیاهپوشی که مرا به فراموشی میسپارد کیست...
همه ادعا مي كنند ميكنند ميفهمند ولي اونا هم فقط اينو
مي فهمند كه هيچي نميفهمند
به قولي همه خوب حرف ميزنند
ولي هيچكدوم خوب نيستند
با اين همه دروغ هاي قشنگ و حقيقت زشت
چرا حقيقت؟
دنيا اونقدري نيست كه بخواهيم دنبال حقيقت بريم
آخرش هم چي؟بگيم ما كه رفتيم حالا رفتيم پيش خدا
كجا از ما حقيقت مي خوان؟
خدا كه دنبال حقيقت هاي زميني نيست
خدا فقط دنبال اينه كه كي بد بودي و كي خوب؟
همه فقط تا همينجاشو بلدن...
هيچ جايي نميگن خدا دنبال دليل خوبي و بدي هم هست
منم نميدونم...
شايد واقعا نباشه
مگه خدا نميگه بي دليل خوب باش؟بعد ميگه حق ات رو هم بگير...
اگه آدم بخواد الكي خوب باشه كه حقي نميمونه براش!!!!
شايدهم بمونه...
منم تا همينجا ميدونم
جرات امتحان كردنش هم ندارم
قول ميدم كه هيچكس ديگه اي هم نداره...
همه فقط لاف ميزنند
آي جامعه بده...آي دوره اخرالزمون و...
همه هم خودشونو خانواده اشونو از اين جامعه ي مثلا بد دور نگه ميدارن...
كدوم پدري قبول ميكنه كه پسر 17.18 ساله اش چندتا دختر و بدبخت كرده؟
كدوم مادري قبول ميكنه دختر دانشجواش براي خرج تحصيلش هم كلاسي هاشو معتاد ميكنه؟
كي ميدونه همين الان يه دختر زير دست و پاي باباش جون ميده چون ديروز با يه پسر ديده شده؟حالا راست و دروغ اش هم هيچكي نميدونه...؟
ايناست حقيقت...كجاييد ادمايي كه دم از تمدن4500ساله ميزنيد؟
كجاييد تا بفهميد تمدنتون چند هزار ساله غارت شده؟
مگه ماهاهم جزوتمدن اينده ها نيستيم؟
اونا چي ميخوان توكتاب هاي تاريخ اشون بخونند؟
بخونند كه تو سال1386بنزين سهميه بندي شد ويهو قيمت خونه ميره بالا و سن فحشا ميشه و14وسن ازدواج۳۰ به بالا...
اينم تمدن...
نکته...اینم واسه کل اقایون دوام...
انقدر اومدم بالاكه ارتفاعم از عشقم بيشتر شده...
بلندي غرورم عظمت عشقم و پوشونده...
يهو ديدم همه ي ستاره هام خاموش شدن...
يهو همه ي داشته هام شدن ارزو...
ديدم ميون يه عالمه سياهي تنها وايسادم...
بادبادك ايمانم تو اسمونا گم شده...
ميگم نكنه برسه دست خدا...اگه بفهمه؟
هنوز اونجام...اينجا سرده...تنهام...
ديگه مي ترسم...
نكنه دسته غريبه ها بادبادكم و لمس كنه...
نكنه چشماي سياه ناشناس نوشته هامو صيقل بده...
بادبادك ايمانم گم شده...
دلم اندازه ي تمام حجم كثيف زمستون گرفته...
دلم واسه نگاهاي بي هوسش تنگ شده...
هنوز صداي محض تاريكي تو گوشم زنگ ميزنه...
به وسعت زمين تنهام...بادبادكم و ميخواااام....
شقایق
نکته...
تولدت مبارک ددی...د.د اندازه ی اسمونها
نکته:حالا فکر نکنید عاشق شدما!نه بابا همین طوری نوشتم اطلاعات عمومیتون بره بالا!
نکته۲:شقایق معمای منو حل کرده!
نکته ۳:ساعت ۴۵ دقیقه ی بامداد روز ۱۱ مهر مطلبی روی طبقه انم گذاشته شده بود که نمی دونم کی پست کرده بود اما چون حرف زشتی در اون نوشته شده بود پاکش کردم.البته ببخشیدا!
شایعه:محمد رضا گلزار ممنوع التصویر شد!!
علت:شکایت چند تهیه کننده ی فیلم از وی و حادثه ای در دبی!
احتمال صحت شایعه:50%
شاید یک اتفاق تلخ دیگر!هیچ کس باور نمی کند.مگه می شه؟
محمد رضا گلزار توی دوبی براش یک مشکل پیش اومد که با میانجی گری علی کریمی تمام شد.
چند تهیه کننده شاکی از گلزار شکایت کردند و خلاصه همه چیز دست به دست هم دادن تا پسر خوش تیپ سینمای ایران ممنوع التصویر بشه!
باورمان نمی شود.چهره ی او را بیاد می آوریم...و با خودمان می گوییم :نه!
چون همواره ما فقط یک روی سکه که روی خوب آن بوده است را دیده ایم!
خبر می رسد که گلزار ممنوع التصویر شد و ما باز نمی دانیم راست است یا دروغ!؟
چون نباید بدانیم!چون ستاره باید همیشه در قالب خوبش برای ما باقی بماند.
حالا ما می مانیم و شایعه و یک سوال همیشگی:
؟آیا حقیقت د اره؟
نکته:1-موضوع اصلی این نیست که گلزار توی زندگیش چکار می کنه.چون اصلا به کسی ربطی نداره!موضوع اینه که ما با شایعه زندگی می کنیم و هیچ کس نیست که یک خبر درست و حسابی به ما بده!
هر کس یه چیزی می گه و ما هرگز نمی فهمیم که چی شد!!!!
نکته:2-در کشور های دیگر به نیاز مخاطب عام مبنی بر اطلاع کسب کردن از چگونگی زندگی آدم های مشهور پاسخ داده می شود.مثلا مجله تایمز که هم نیاز مخاطب را بر طرف می کند و هم به ستاره ها هسدار می دهد که ما هستیم!
نکته:3-توصیه می کنم مصاحبه هفته نامه شهروند امروز به تاریخ 27 مرداد 87(شماره ی59) با محمد رضا گلزار را مطالعه کنید!
جنگ ها صلحند و صلح ها جنگ!
بله شاید واقعا مشکل همین است.شاید مشکل ها از آنجا آغاز می شوند که بشر دست به کار ها متضاد می زند و در این بین بعضی ها مثل من سردرگم و پریشان می شوند و شاید باز هم از مثل من از خودشان می پرسند :من برای چه پا به این جهان وارونه نهاده ام؟!
- محدثه -
آدما میان تا رفتناشون واسه کسی درد نباشه ... نه اینکه درد نیست نه ... میان که فراموش کنن نبودنشون دل کسی رو تنگ کرده بعدش گم میشن تو آدمای جدید.تو زندگی جدید.میشن یکی دیگه یکی که دور از اون واقعایتی که بود میشه یه واقعیت دیگه ...
یکی رفت!یکی اومد ... دنیا تکون نمی خوره هیچ اتفاقی نمی افته.فقط ما.فقط مایم که تو این بود و نبود گم میشم و شایدم پیدا فقط ایراد این قصه اینه که یه روز میاد یادمون میره که وقتی اومدیم دلتنگ رفتنمون شدیم و وقتی هم موقع رفتن میشه سخت میشه دل کندن ما.حالا یه غریبه اومد که بگه سلام شاید کسی نبینه.شایدم کسی نشنوه. هر چی که هست ما می گیم سلام تا یه روزی اگه گفتیم خداحافظ یادتون بیفته که یکی بود که وقتی اومد گفت سلام ... اینه واقعیته وجود ما وقتی که اومدی از یه جای رفتی و حالا اینجائی و وقتی که میری به یه جائی میای و الان رفتی ...
خسته ات کردم؟
حرفای عاشقونه ام دلت و زده؟
خب برو...
کی گفته که بمونی؟
کی گفته به بودنت احتیاج دارم؟
برو...
برو با همونایی که موضوع بحث هاشون
سهمیه بندی بنزین و واردات صادرات پسته است
گرم شدن هوای زمین و از بین رفتن خرسها و پنگوئن ها
برو ...
اهمیت رفتنت اندازه ی موضوع های مورد علاقه ات ناچیزه...
نکته!
من فراموشت کردم...برووو
بچه های گل من یه همخونه ی محشر پیدا کردم که با نهایت لطف قبول کرد همخونه ام بشه..
مرسی که قبول کردی ...
معرفیت و میزارم به عهده ی خودت...