|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
.
.
.
دیروز امتحان زیست داشتم.استادم یه پسر ۲۸ ساله است که پدرشونو سالها پیش و مادرشونو طی یکی دوسال اخیر از دست دادن.عاشق نسکافه است و به نظرش کلاسمون پارک ترین کلاسش توی این ده سال تدریسشه!!!
خلاصه برگه های امتحان که پخش شد داشتم همین طور تست میزدم که رسیدم به آخرین سوال و قبل از پاسخ دادن چشمم به یه تیکه مطلبی افتاد که نوشته بود...
خدایا...
به داده و نداده و گرفته ات شکر!!که داده ات نعمت و نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان است!
...
انقدر حال کردم با حرفش.هم زمان یاد مطلب محدثه افتادم و خواستم که تکمیلش کنم!
نکته:شقایق
من برگشتم.ولی رفتن کوتاه مدتم واسه خاطرحرف محدثه جونم نبود!روزی ۱۲ ساعت آموزشگاه میرم و درست ۸ شب وقتی میرسم خونه یه جنازم که نمی تونه آب بخوره...چه برسه که فکر کنه و مطلب بنویسه!!دیشب وقتی با محی حرف زدم یادم انداخت که من میتونم هر کاری که بخوام بکنم...منم که عاشق این یه تیکه جای اجاره ای هستم.نتونستم نیام...حالا برگشتم با یه عالمه حرف جدید...
نکته:شقایق![]()