تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم

شقایق عزیزم

امیدوارم به خاطر یه مسئله بزرگونه از طبقه انم نری.آخی حیف این دنیای بچگونه ما نیست که باهاش بزرگونه برخورد کنیم؟؟؟؟؟
من اگه نوشتم فعلا بروز نکن بخاطر این بود که دیدم مطلبای تو خیلی نظر دارن.منم حسودیم شد!
گفتم یه چند روز مطلب باشه تا دو نفر نظر بدن آبروم نره!
که بدتر شد!چون همه فکر کردن من توام!!و واسه تو نظر دادن
من یه کار بچگونه کردم!و بابتش ازت معذرت می خوام!!!!
تو هم بیا مثل بچه ها که قلبشون صاف منو ببخش!!!!!
در ضمن تو دوستیمون بزرگونه بازی نداشتیم ها..........
و در نهایت اگه ناراحتت کردم ببخشید.
نکته:ببخشید!

نکته۲:به همه ی انمی ها قول می دم بزودی شقایق آپ کنه!!!!!!!

نکته۳:ببخشید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:42  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

به خاطر داشته هایمان به خود نبالیم.
به خاطر نداشته هایمان شکایت نکنیم.
بلکه به خاطر هر دوی آنها شکرگزار خداوند باشیم.



نکته۱:این پست برای کسی است.
نکته۲:اسمش رو نمی گم!!!!
نکته۳:اصرار نکنید!
نکته۴:از شقایق عزیزم می خوام که بروز کنه!!(خواهشا!)
نکته۵:دوستان عزیز طبقه انم دو تا نویسنده داره.یکی ساکن طبقه انم(محدثه) و دیگری شقایق.
مطالبی که در نکات آن نام شقایق درج نشده نوشته شده توسط محدثه می باشد.
نکته۶:از شقایق عزیزم هم می خوام از این پس حتما نام شقایق رو در قسمت نکان درج کنه!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:40  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

به زخم من دست کم صد دفعه/نمک پاشیدی دم نزدم د بسمه...

هرکاری از دستم بر میومد که کردم/قانع نبودی واسه همین برمیگردم...

اگه یه روزی یه موقع یه جا رفتی تو فکر فرو...

                                                      اینو بدون بودی برام عروسکی بی چشم و رو...

میخوام بذارم برم چون دیگه نمی کشم...        از نگاهم بخون و دیگه نیا جلو چشمم...

آخه بسه دیگه نمی خوامت تورو!

د روتو کم کن بی حیا/ازت میخوام دیگه سراغ من نیای/میدونم انگشت نمای شهر شدی/

                                  (ازت بدم میاد بی آبروی رو سیاه)

مثل اشک شدی از چشام افتادی...یادت رفته با اسم من چقدر پز دادی؟!

تو با من بودی قول دادی کلی بهم...آره گفتی بهم:دوسم داری منم دادم دل و مفتی بهت...

برو چشماتو نبینم ولی فکر نکن ضعیفم/روی تکتو دریدم/تصمیم گرفتم اکیدا...

شاید تو بخوای بدونی(...)ایندفعه چه جوری تو رو پیچ میده!!!

              میدونم از دوریم سرت داره گیج میره!!!!

.

.

.

یه زمونی دیوونه ی چشات بودم...اما الآن دیگه نمی خوام نگات کنم...               حتی نمیخوام صدات کنم...بگم برگرد پیشم!

۱-این شعر یکی از بهترینهای رپ فارسه!مال اون موقعیکه پدر هنوز سروش هیچکس بود و می خوندن تا اعتراضشونو بگن نه رنگ و مدل موی دافای نداشته و...اونموقعیکه هیشکی واسه درآمد نمی خوند!

اونموقعیکه ۰۲۱ از ۰۵۱ قابل تشخیص بود...اونموقعیکه به قول سامان ویلسون رپرهای الآن حرکت زن بودن...اونموقعیکه واسه ورس های پیشرو سر میدادن...چه بی وفاییم!

۲-هر کی بتونه بگه (...) جای خالی اسم کیه قول میدم براش یه هدیه ی جالب بفرستم!به جز محدثه البته!

۳-بچه ها خودمونیم دل بریدن هم سخته هااااااا!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:45  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

اون میاد...به عنوان یه فرشته...فرشته ی آرزوها!فکر می کنی اومده تا به آرزوهات رنگ حقیقت بده ولی  زمان مشخص می کنه حضورش فقط آرزوهات و به تباهی کشیده!

همه ی آرزوهات و از دست میدی و به جاش یه خاطره از یه فرشته  بدست میاری!یه خاطره از یه     فرشته ی آرزوها!!!

نکات:

۱-این مطلب کوتاه و تقدیم می کنم به دوست خیلی عزیزم محمد!

۲-فقط یه درخواست ازتون دارم.یه دعای خوشگل از اونایی که قلب و می لرزونه...

۳-شقایق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:18  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

دل من میسوزدکه قناری ها را پر بستند

    که پر پاک پرستوهارا بشکستند

و کبوترهارا...آه کبوترهارا

   و چه امید عظیمی به عبث انجامید!

نمی دونستم که یه روزی نبودنت اینقدر به چشم بیاد.حتی تصور دلتنگیم هم برام خنده دار بود!به درخواست خودم رفتی ولی جای خالیت بدجوری به چشمم میاد!ولی من بعد اون قول دادم دیگه کسی و نپذیرم...حتی تو!!!!

اعتراف می کنم اولا فقط برام سرگرمی بودی!و همچنان معترفم که بازی خوبی و باهات شروع نکردم.نمیدونم بخشیدنم چقدر برات سخته ولی تنها درخواستم ازت اینه که بری...بری و فراموشم کنی!بری و خاطره های کذایی اونو برام زنده نکنی!

فلاکت گذشته امو نمی خوام به سرم بکوبی...دلم نمی خواد بودنت با من به جز افتخار برات ارمغان دیگه ای داشته باشه...همیشه از ترحم بیزار بودم...دوست ندارم بگن چقدر با گذشتی!دلم نمی خواد بلاهایی که خودم سر خودم آوردم توسط کس دیگه ای بخشیده شه...حتی تو!

برو و تنهام بذار!بذار با همون چهارتا و نصفی خاطره ی زشت و قشنگم زندگی کنم!

نمی خوام بگذره عمری                       خسته شی واسه فریبم

یقه اتو نمیگیره هیچکس                       آخه من اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم مثل هر کس که زد و برد

                                           طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

 

دیگه دلی نمونده که بخوای براش صبر کنی!دیگه دستی واسه به آغوش کشیدنت باز نیست!دیگه صدام گرم نیس!نگاهم تب به پیشونیه هیشکی نمیاره...شدم یه هزارتو که خودم تو خودم گم شدم...تازگی ها دیگه زندگی هم نمی کنم فقط نفس می کشم...نه از روی دل خواه و نه حتی اجبار...فقط برای اصرار...اصرار اون تیکه گوشت جاخوش کرده تو زندان سینه ام!مصر و منتظر...منتظر یه معجزه...معجزه ی زمان!

its the time of emotion!

با اینکه شک دارم یادت بیاد...ولی یادش بخیر!!!!

نکته:شقایق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 2:12  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

از روز های خالی متنفرم.
از آدم های بی تفاوت..
از انتخابات و هر چیزی که بهش مربوط بشه...
از این همه محدودیت....

یادش بخیر ..چه آرزوهایی داشتم...
دوست داشتم تو دانشگاه علامه علوم ارتباطات بخونم...خبرنگار بشم....
اما حالا چی..........
حتی دیگه دوست ندارم توی ایران زندگی کنم...
از این حرفای امیدوار کننده ای که فاطمه می زنه هم بلد نیستم.
تعصب روی ایرانی بودن و از این حرفا هم دیگه اصلا حالیم نمی شه...!
فقط دوست دارم برم.....
برم یه جایی که بشه دور از سیاست و فوتبال زندگی کرد...
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:12  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

حالم خیلی گرفته است.همه چیز روتین شده!سوالای کلیشه ای...جوابای کلیشه ای...حتی دعاهام هم تکراری شده!

دلم واسه قدیمای خودم کلی تنگ شده!واسه آرایش های فضاییم!بیخیالی هام...واسه سر سجاده وایسادنا فقط به عشق دعاهای آخرش...دنیای من و خدا...من و تنهایی هام!من و اشکام...عاشق شدن های هفته ایم!واسه مرد بودنم!!!دغدغه هام هم روتین شده..همه اش چی بپوشم؟چی کار کنم؟کجا برم...دارم شبیه یک خانوم کامل میشم...می ترسم!ناراحت می شم!قهر می کنم!واای حتی غیبت هم می کنم!!!!!!!!!!

چقدر بیخود شدم...چقدر قبلاها خوب بودم...چه دنیای جذاب و قشنگی بود...آخ که حسرت خوردن هام هم تکراریه...

کارم شده حسین پناهی خوندن و تحلیل شعرای یغما...فکر کردن به اینکه چقدر فکر می کردن...مصطفی مستور ورق زدن ها و تقلید سبک قلمش...منتظر کتابای جدیدشم...وای که اینم یه انتظار کلیشه است!

به این نتیجه رسیدم که سبک زندگیم کلیشه است...دستم به قلم نمی ره...دلم واسه همه ی اوناییکه بودن و دیگه نیستن تنگ شده...حتی واسه بهانه هام...برام دعا کنید...هیچ حالم خوش نیست!!!!!

نکات:

۱-محدثه ظاهرا یه چند وقتی مرخصیه و ظاهرا حالا حالاها ادامه داره!

۲-چرا هرکس وقتی با تمام وجود می خواهیمش میره و درست وقتی برمیگرده که دیگه نمی خواهیمش؟

جوابش بر ام مهمه جواب بدید...

۳-شقایق

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:21  توسط ساکن طبقه n ٱم  |