|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
دردهای من جامه نیستند تا ز تن درآورم
نامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند تا ز نای جان برآورم
دردهای من همه نگفتنی...دردهای من همه نهفتنی است
من تمام استخوان بودنم...
لحظه های ساده ی سرودنم...
درد میکند
انحنای روح من...شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم...شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است...
دردهای پوستی کجا و دردهای دوستی کجا؟
در سماجت عجیب دل
درد دلشکستگی کجا؟
دردهای آشنا...
دردهای بومی غریب...
دردهای خانگی...
دردهای کهنه ی لجوج...
پا فشاری شگفت دردهااااست...
نکته۱.واسه محدثه نیست.
نکته۲.واقعا انحنای روحم درد میکنه.
نکته۳.شقایق آن عزادار نامیراست...