می خواستم خاموشی دل را فریاد کنم.
لب بگشایم و گله از یار کنم.
افسوس!آن که مرا عشق داد. جفا نیاموخت.
باید بمانم و با یار مدارا کنم.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:45 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
باد برف را از قلب تو به سرزمین من آورد و زمستان فاتحانه لبخندی زد.
اما ...زمستان نمی دانست
که ما همیشه سبدی از گرمای تابستان در انبار داریم
و شکوفه هایی از بهار آشتی!!!!
نکته:نویسنده: محدثه
نکته۲:برای شقایق نوشتم.من عادت ندارم که به در بگم تا دیوار بشنوه!!!!!!!!رکم!!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 0:12 توسط ساکن طبقه n ٱم
|