تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
دوست داشتن فقط دو کلمه نیست.دوست داشتن سخت است...

حتی سخت تر از عاشق شدن...

دوست داشتن شجاعت می خواهد...ایثار می خواهد...صداقت میخواهد...

اعتماد می خواهد...یقین می خواهد...خلوص می خواهد و گذشت.

دوست داشتن سخت است چون بر عکس عاشقی زمان ندارد.عشق را گذر زمان پیر نمی کند

و فرسوده و کهنه و مندرس...

اما دوست داشتن در گذر زمان جا افتاده تر می شود و به بلوغ و کمال میرسد...

دوست داشتن عمیق و ماندگار است...آنقدر عمیق که با روح آدمی عجین میشود...

درک عظمت دوست داشتن کار هر کسی نیست...آدم های زیادی در دنیا  هر روز عاشق می شوند و

هزاران بار کلمه ی دوستت دارم را تکرار می کنند...اما تنها آدم های کمی هستند که به راستی

شایسته ی دوست داشتنند...

اما همچنان گذر زمان است که قضاوت میکند...

دوست داشتن؟عاشق بودن یا عادت کردن؟قضاوت بین ایثار و معامله...بین واقعیت و دروغ...

عشق و هوس...

 دوستم داری؟یا به اراجیف عاشقانه ام عادت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:23  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

آشنایی من و تو...

    یکی شراره ی مختصر بود

که در تکا تک ثانیه شمار ساعت تو

                   به گذشته ها پیوست...

آشنایی من و تو...

   یکی ترانه ی دلنشین بود

         که در کوتاهترین صفحه ی مدور دور میزند

  و چه زود  به خش خش خوره وار تنهایی منتهی شد...

           ...

(م.صفائی)

 ۱.این شعر برگزیده ی من از رمان شام شوکران به قلم خانم صفائی.پیشنهاد میکنم بخونید...

قشنگ بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:39  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

گندم و سیب

        مقصر نبودند

آدم فریب عشق را خورد...

                    یوسف برادرم تنها به جرم عشق

   چندین هزار سال 

           زندانی عزیز زلیخا بود

تاریخ عاشقان...

                  فهرست کوچکی از بسیار شهیدان راه اوست

   پیغمبران به عشق سوگند خوردند

                         زیرا که نام کوچک عشق

شرح هزار نام بزرگ خدای ما است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:31  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

زندگی کردن

    تلف بودن

نطفه ای را پرورش دادن

                       برای زندگی کردن...

و این تکرار تکرار است

                                     و

من...

          تکرار تکرارم...

-نمیدونم چی شده...من عوض شدم یا شرایط؟شایدم هردو...نمیدونم

اون میره به جاش اونی که خیلی وقته رفته برمیگرده...

اونی که رفتنش خراشهای بیرحمی و رو دستم جا گذاشت بر میگرده بدون ذره ای جذابیت.

حتی الان  تفکر اینکه یه روزی عاشقش بودم شده یه بختک روی ارامش شبهام...

ولی بازم قبولش کردم.نمیدونم توی موجودی که بارها گشتمش و به هیچ رسیدم...

دنبال موضوع نوینی میگردم...

میدونم چیزی نیست...

     میدونم میرسم به یه باتلاق خود ساخته و خود خواسته...

به جز غرق شدن چاره ای نیست...ورد زبونم شده شاه بیت ویگن

(اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد...)اینی که یه زمانی رفتنش برابر مرگ نگاهم بود الان شده

 یه باتلاق شیرین واسه فراموشی اون...

اونیکه میدونم دیگه برنمیگرده...اونیکه میدونم دوستم داره ولی ساکته...

اونیکه صداش لالایی بود...اونیکه نازنینش من بودم و غمش فراق من بود...الان؟!!

دیگه دل نمیبندم...آدمای شااخ همیشه هستند...ولی تضمین اینکه شاخت نزنن

هیچوقت نیست...

 

نکته۱-اگه کمی نامفهومه بذارید به حساب شکست عشقی

نکته۲-به جهنم که رفت و بهتر که برنگرده!

نکته۳-تابلو شقایقم ولی فقط به خاطر حفظ آبرو...(شقایق)

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:57  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

..... ............. ...... ......... ....... ......... ... ...... ...... ................... ...... ....... ...... ........ . ........ .......... . ..........   .   .... . ...... . ........ . ...... ........ ....... ..... .... .................... . ........ ...... ............ .


.... :۱ .................................................. ..... .
.....:۲ ................. ....................


میدونم.الان دارید با خودتون می گید محدثه (من)دیوونه شده.
واکنش شقایقم اینه که قبل از این که مطلب رو کامل بخونه زنگ می زنه خونمون........


نکته۱:این نامه ی یک عاشق به معشوقه اش است که از قضا نابیناست!!
نکته۲:ایده ی این مطلب رو مدیون شقایق هستم.
آخه زنگ زد بهم گفت:چرا هیچ مطلبی نمی نویسی؟
منم گفتم:ایده ای ندارم می خوای نقطه و جا خالی بنویسم!
نکته۳:اون دو تا قسمتی هم که شماره دارن نکته ها هستن البته به خط بریل!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:30  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

من و محدثه...

حدود ۵سال پیش وقتی  تو اوج کودکی دنبال بزرگی میگشتم و سرگردون یه عالم دیگه بودم

به محدثه برخوردم.بین کشمکش های  دوستی های جنجالی رسیدم به ارامشی که

تصورش هم سخته...مال یه دنیای دیگه است...

پر از سادگی.پر از محبت.پر از علاقه ای که سعی میکرد هیچکس نفهمه.پر از چارچوب و

قوانین دشوار.درک کردنش مبارزه می طلبید...

محدثه یه دختر سربه راه درس خون ولی من یه دختر بچه پر از شلوغی.بدون هیچ

قانون.بیخیال هر گونه بکن نکن...با کلی ادم خوب و بد که دورم و پر کردن...بچه بودم

همه ی دنیام دوستای دختر و پسری بودن که به خاطر اخلاق مثلا خوبم که به قولی

 نترسم و موهای کوتاه پسرونه دارم و از هر گونه محدودیت بیزارم و...

و چیزایی مثل اینا که هر ادم عاقل و بی عقلی و جذب میکنه...شده بودم سوپر استار یه

مدرسه ی ۸۰۰نفری.کلی هم خوشحال...

وقتی با محدثه اشنا شدم تازه فهمیدم همه ی داشته هام.همه ی محبوبیتم در برابرش

هیچه...تازه فهمیدم میشه بدون هیچ درخواستی هم ادمارو دوست داشت...

جذبش شدم.واسه من که دوستامو انتخاب میکردم و خوشحالیشون واز انتخابم میدیدم 

خیلی جالب بود که باهام دوست نشد.به نظرم عین یه قلعه بود پر از رازهای جالب...

بلاخره با کلی بدبختی باهام دوست شد و سر یه جریان که منو از مرز اخراج رد میکرد

مرامشو نشون داد...

جالب بود.دوسش داشتم.تازه فهمیدم ۱دوست با کلی مرام بهتر از اونهمه دوست که با

کوچکترین مشکل جوری غیب میشن که اثری از اثارشون نمیمونه...

کلی تضاد داشتیم.اصلا به هم نمیخوردیم.دوستیمون شده بود یه علامت سوال بزرگ  ...

الان ۵سال از اون سال میگذره...هنوزم کلی با هم تضاد داریم.هنوزم کلی تفاوت.حتی تو

ظاهرمون.تو تفکرمون و تو کلی چیزای  دیگه...

ولی همه از این تضاد راضین...محدثه یه محافظ قوی نیاز داره و من یه کمک فکری که منو

بشناسه...یه تکامل...

با همه ی تفاوتهایی که داریم الان دیگه ۱ نفریم...۲تا دوست...دوستای واقعی...

من شقایقم و اون محدثه...۲تا ادم که از بن و ریشه متفاوتیمم...۲تا قطب منفی و مثبت که هم

دیگه رو جذب کردیم...من راضیم.همینطور محدثه...

نکته...

۱.این مطلب پاسخ سوال تنهاست...ما ۲ نفریم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:14  توسط ساکن طبقه n ٱم  |