|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
درد من تنهایی نیست.مشکل من چیز دیگه است.مشکل من بودن های بی فایده است.
مشکل من بی معرفتیهاست.حتی میشه گفت دل غبار گرفته ام هم یه مشکله...
یه جورایی همه چیز کسل کننده است.
نبودن کسایی که یه زمانی جای خالیشون فقط با یاداوری نگاهاشون پر میشد
الان تبدیل شده به یه عادت...
حتی نگاهاشون...خاطره شده و افتاده تو دره ی فراموشی.
اینجاهاست که شاعر میگه
خنده ی ننگین من از گریه غم انگیز تر است
کارم از گریه گذشته است به این می خندم
چقدر تنهایی سخته...سخت تر از اون باور دروغ های کسایی که ادعا میکنند همیشه باهاتند
به قولی تیکه کلامشون برو دارمته و مرامشون بی خبر رفتنه...
و اخرین سیاهپوشی که مرا به فراموشی میسپارد کیست...
همه ادعا مي كنند ميكنند ميفهمند ولي اونا هم فقط اينو
مي فهمند كه هيچي نميفهمند
به قولي همه خوب حرف ميزنند
ولي هيچكدوم خوب نيستند
با اين همه دروغ هاي قشنگ و حقيقت زشت
چرا حقيقت؟
دنيا اونقدري نيست كه بخواهيم دنبال حقيقت بريم
آخرش هم چي؟بگيم ما كه رفتيم حالا رفتيم پيش خدا
كجا از ما حقيقت مي خوان؟
خدا كه دنبال حقيقت هاي زميني نيست
خدا فقط دنبال اينه كه كي بد بودي و كي خوب؟
همه فقط تا همينجاشو بلدن...
هيچ جايي نميگن خدا دنبال دليل خوبي و بدي هم هست
منم نميدونم...
شايد واقعا نباشه
مگه خدا نميگه بي دليل خوب باش؟بعد ميگه حق ات رو هم بگير...
اگه آدم بخواد الكي خوب باشه كه حقي نميمونه براش!!!!
شايدهم بمونه...
منم تا همينجا ميدونم
جرات امتحان كردنش هم ندارم
قول ميدم كه هيچكس ديگه اي هم نداره...
همه فقط لاف ميزنند
آي جامعه بده...آي دوره اخرالزمون و...
همه هم خودشونو خانواده اشونو از اين جامعه ي مثلا بد دور نگه ميدارن...
كدوم پدري قبول ميكنه كه پسر 17.18 ساله اش چندتا دختر و بدبخت كرده؟
كدوم مادري قبول ميكنه دختر دانشجواش براي خرج تحصيلش هم كلاسي هاشو معتاد ميكنه؟
كي ميدونه همين الان يه دختر زير دست و پاي باباش جون ميده چون ديروز با يه پسر ديده شده؟حالا راست و دروغ اش هم هيچكي نميدونه...؟
ايناست حقيقت...كجاييد ادمايي كه دم از تمدن4500ساله ميزنيد؟
كجاييد تا بفهميد تمدنتون چند هزار ساله غارت شده؟
مگه ماهاهم جزوتمدن اينده ها نيستيم؟
اونا چي ميخوان توكتاب هاي تاريخ اشون بخونند؟
بخونند كه تو سال1386بنزين سهميه بندي شد ويهو قيمت خونه ميره بالا و سن فحشا ميشه و14وسن ازدواج۳۰ به بالا...
اينم تمدن...
نکته...اینم واسه کل اقایون دوام...
انقدر اومدم بالاكه ارتفاعم از عشقم بيشتر شده...
بلندي غرورم عظمت عشقم و پوشونده...
يهو ديدم همه ي ستاره هام خاموش شدن...
يهو همه ي داشته هام شدن ارزو...
ديدم ميون يه عالمه سياهي تنها وايسادم...
بادبادك ايمانم تو اسمونا گم شده...
ميگم نكنه برسه دست خدا...اگه بفهمه؟
هنوز اونجام...اينجا سرده...تنهام...
ديگه مي ترسم...
نكنه دسته غريبه ها بادبادكم و لمس كنه...
نكنه چشماي سياه ناشناس نوشته هامو صيقل بده...
بادبادك ايمانم گم شده...
دلم اندازه ي تمام حجم كثيف زمستون گرفته...
دلم واسه نگاهاي بي هوسش تنگ شده...
هنوز صداي محض تاريكي تو گوشم زنگ ميزنه...
به وسعت زمين تنهام...بادبادكم و ميخواااام....
شقایق
نکته...
تولدت مبارک ددی...د.د اندازه ی اسمونها