تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
درست که تا حالا جسمم پیش تو نبوده اما روحم خیلی وقتا بسوی تو میره.
خیلی شبا بهت فکر می کنم و باز هزار تا سوال بی جواب سراغم میاد.
نمی دونم وقتی ببیتمت هم این سوال ها یادم می مونه یا نه.
به خودم فکر می کنم.وحشت تمام وجودم رو فرا می گیره.
من با خودم چه کار کردم.
به آیینه نگاه می کنم.نه.
چشمام رو می بندم.نمی خوام خودم رو ببینم.نکنه قیافم عوض شده باشه؟
مثل یک مرده روی تختم خوابیده ام.
سکوت بین من و دیوار های اتاق با صدای لغزش موبایلم مسی شکند.
انگار او هم مثل من ترسیده.
خیلی می لرزه.
انقدر می لرزه تا به زمین می خوره.
تق/پرت می شه پایین.
لرزه ای بر تنم می افتد.
از تخت به زمین می افتم.کنار مویبایلم قرار می گیرم.
فکری احمقانه به ذهنم می رسد.نکنه من مردم؟
گوشی را خاموش می کنم.
خودم را هم همین طور.
بر می خیزم.ساعت 3 بامداد است.
برگ های پاییزی می لرزند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:2  توسط ساکن طبقه n ٱم  |