نمی دانم اسمش را انسان بزارم؟
نمی دانم اسمش را پسر بزارم؟
اسمش رو دوست بزارم؟
کسی که قلب دوست منو دزدیده.
انقدر عاشقش کرده که می گه می خوام باهاش ازدواج کنم.
دوست من خر شده.
بی خبر از همه چیز و همه جا.فقط می گه.....رو می خواد.
می گه اگه بیاد خواستگاریم.ترک تحصیل می کنم.
یعنی چی؟
من نمی فهمم.
بیچاره مریم.
تمام زندگی رو در عشق می بینه و .....او بی خبر از دنیای پر از دروغ و ریای پسرها.
نمی فهمم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 15:27 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
یادمه پریروز (چهارشنبه) بود داشتم تلفسفسون(همون تلویزیون) نگاه میکردم٬وزیر کشور(محمدی)گفت: "کشور در عالیترین اوضاع امنیتی است"..............
فردای همون روز اخبار اعلام کرد که ۱ بمب انداختن تو اتولبوس سپاه تو زاهدان...۱۱تا کشته٬ ۲۳تا زخمی......
برید به درگاه دوست دعا کنید "وضع امنیتی کشور" خوبه٬که اگه خوب نبود به محض خروج از منزل٬خودت و سایه ات و خود سایه ات و سایه خودت رو ۴تایی باهم میفرستادن پهلو حضرت دوست.......
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 19:48 توسط
|
اینشتین حرف خوبی زده:عشق مثل ساعت شنی است.همزمان که قلبت را پر میکند٬عقلت رو خالی میکند.....
عزیزان بی مخ و بی مخهای عزیز......روزتان مبارک(البته با ۱ روز تأخیر)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 15:18 توسط
|
بیا تا در این روز به حرمت دلباختگان بیهوده دل نبازیم
و عاشق نشویم.
که هر دوست داشتنی را نتوان گفت.عشق.

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:26 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
به کمی آن طرف تر نگاه می کنم.
یک ارتفاع.
یک پرتگاه.
چه کسی این همه فاصله ساخت؟
تو؟
من؟
چگونه نزدیک شویم؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 14:41 توسط ساکن طبقه n ٱم
|

تا حالا شده واقعا تنهای تنها باشی.
یعنی فقط خودت باشی و خودت؟
بعد توی این شرایط...از من می خوان تصمیم های بزرگ بگیرم.
خسته شدم.خسته شدم می فهمی؟؟؟؟؟؟
امروز مثل همیشه به حال خودم گریه کردم.
چون ترسوام.چون جرات خودکشی کردن ندارم.
نه پیش خودتون فکر نکید خوشی زده سر دلش یا اصلا این که مشکلی نداره.
مشکل من فراتر از این حرفاست.
مشکل من یک کلمه است.اعتماد.
بازم اعتماد.
نمی فهمم.من چه کار کنم؟
خوب بود مثل خیلی از دخترای دیگه بودم.
فقط منتظر یه بهانه ام تا طوفان کنم.
خدا کنه بهانه زودتر بیاد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:41 توسط ساکن طبقه n ٱم
|

لحظه ای به قلب من بیا.
بیا و ببین که قلبم می خواهد شعر بگوید.
ببین چطور کلمات بدون دخالت من از قلبم جاری می شوند
و در آن لحظه حس خوبی وجود مرا فرا می گیرد.
حسی که وصفش در کلمات ممکن نیست
و تنها همین قدر می توان گفت که بسی قشنگ است.
دریچه قلبم باز می شود و کلمات از آن جاری می شوند
و من فقط آن ها را به ترتیبی آهنگین در کنار یکدیگر می گذارم.
حس شعر گفتن فرا تر از حسی قشنگ است و اگر خودت هم
از شعر لذت ببری.این حس قشنگ چندین برابر می شود.
این حس خوب از آن جا سر چشمه می گیرد که تو می توانی
با بازی کردن با کلمات.حس درونت را به دیگران انتقال دهی(یا به قولی دیگر.خودت را سبک کنی)
من عاشقم.
عاشق نوشتنم و شاکر خداوندی.که این حس زیبا را در وجودم نهاد.
من عاشق نوشتنم.
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:0 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
تا کی بنویسم؟
برای چی بنویسم؟
فردا گند می زنم توی زندگیم.
آدم های احمق.نفهما.
فردا گریه همتون رو در می آرم.
حالا می بینیم.
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 20:14 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
سال پیش روز دهم بهمن ماه مثل همیشه روپوش مدرسه به تن کرده بودم.
آماده رفتن به مدرسه شدم.می خواستم از در خونه برم بیرون.
صدایی به من گفت :وایسا محدثه.نرو.
صدای داداشم بود.
برگشتم به اتاق مهدی رفتم.
به مهدی گفتم:چی شده؟
صورتش پر اشک شد.مادر بزرگ فوت کرده.
سریع روپوش مدرسه ام رو در آوردم.لباس مشکی تنم کردم.
رفتیم خونه ی عمه ام.
روی مادر بزرگم پارچه ی سفید کشیده بودن.
دلم می خواست یک بار دیگه صورتش رو ببینم(اما بابام اجازه نداد)
دیگه هیچ وقت مادر بزرگ رو ندیدم.روی مادر بزرگ خاک ریختند و......
غیر قابل باور اما امروز از آن موقع یک سال می گذرد.
یادش بخیر.
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:51 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
یادم می آید چندی پیش داستانی از تولستوی نویسنده بر جسته ی روس می خواندم.داستان مگر هر کس چه قدر زمین می خواهد نام داشت و روایت زندگی مردی به نام آخم بود که وضع مالی خوبی نداشت ..........در پی رسیدن به ثروت به سرزمینی دور سفر می کند.
در آن سرزمین تقسیم زمین زراعی به این صورت انجام می گرفت که:هر فرد از صبح تا غروب وقت داشت تا از نقطه ای شروع به کندن زمین کند و بعد قبل از غروب آفتاب دوباره به نقطه شروع خود باز گردد.
این داستان روایت جاه طلبی آدمی را می کند اما نتیجه ی جاه طلبی در این داستان مرگ است.مرد قصه ما مقداری زیدای زمین بدست می آورد اما تا به نقطه شروع می رسد از درد می میرد.
روایت جالبی است.پیشنهاد می کنم حتما این داستان رو بخونید.(البته داستان کوتاه است و حدودا ۳۰ صفحه است)
اما امروز داستان تولستوی براحتی آب خوردن توسط دیوید بکام نقض می شود.
دیوید بکام با امضای قرار دادی وحشتناک با تیم لس انجلس گالکسی برای هر ثانیه زندگی در آمریکا ۲ دلار در یافت می کند!!!!!!!!!!!!!!!!!!
البته این در حالی که دارایی پیشین او جدا از این قرار داد سر به فلک می کشد.
خانه (کاخ) زیبایش در انگلیس از مجلل ترین و گران ترین خانه هاست.
تعداد ماشین هایش تا سال ۲۰۰۴ بیش از ۲۷ عدد می باشد!!!
شرکت های بزرگ نیز مثل سایه در پی بکام هستند تا برایشان تبلیغ لباس و کفش و.....کند.
علاوه بر آن گفته می شود.ثروت خانواده بکام به حدی رسیده که تا چند نسل بعد. آن هم در بهترین شرایط رفاهی می توانند با آن زندگی کنند.بدون حتی لحظه ای کار کردن.
مگر هر آدم چقدر زمین می خواهد؟
+
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385ساعت 18:3 توسط ساکن طبقه n ٱم
|
روی آن دیوار سرد
روی آن همه بدی
دست خوبی این چنین نوشته بود:
(من می دانم رهایی می آید
امروز شاید هم فردا.می آید)
این همه(منظور بیت بالاست)جان من امید ساخت.
شاعرش معلوم نیست
این شعر کوچک ما
زندگی اما ای عزیز
در پس این امید هاست.
نکته:این چند وقته زیاد کتاب شعر می خونم.این امر باعث شده تا آهنگ بهتری بتونم به شعر نوم بدم.
نکته۲:زد بازی.....برین فضا!!!!!!!(ببخشید)!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 16:15 توسط ساکن طبقه n ٱم
|