تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
هههههه...انرژی هسته ای

شاید این قضیه رو شنیده باشید که مایکروسافت با انرژی هسته ای ایران شوخی جالبی کرده٬اما این جمعی که من میبینم ۱۰۰ سال دیگه هم خبردار نمیشد......جریان اینه:

۱-notepad رو باز کنید

۲-اگر تونستید بازش کنید این عبارت رو تایپ کنید "iran win via atoms"

۳-saveاش کنید و اونو ببندید

۴-دوباره بازش کنید..........چی میبینید؟؟؟......۱ ضرب المثل چینی که معنیش معلوم نیست

معلومه که از اول این موضوع رو windows نبوده چون مسئله انرژی هسته ای جدیدتر از windows هست...اما وقتی که به اینترنت وصل میشیم windows , microsoft رو آپدیت میکنه...این قضیه هم از اونجا آب میخوره

-درود میفرستیم بر عقل و مخ اون آمریکایی که ۱۰۰۰۰ کیلومتر با ما فاصله داره و اینکارا رو میکنه...بعد شماها بشینین پای کامپیوتر و بگین "محییییی٬این همکارت خسته نشه اینقدر فعاله"...بخاطر همینه که ایران پیشرفت نمیکنه

تذکر:این ماجرا رو یکی از دوستام برام پی ام زد و گفت(منبع اصلی خبر:winbeta)..........یه چیز دیگه اینکه منم از تحولات ساکن طبقه nام باخبر شدم و ایشون تو پست قبلی گفتن که "شاید اونم نتونه باور کنه" که به نظر من تغییر یک فرد اونقدر عجیب نیست که نشه اونو باور کرد.البته این تحول ایشون مورد توجه خوانندگان مذکر شده که دلیلش میتونه جالب باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:24  توسط   | 

۱ـ مامان و بابام:
مامانم خودش حجابش رو کامل رعایت می کنه و از این بابت خیلی خوشحال شد.اما بابام فکر کنم اون یکم بیشتر از بقیه خوشحال.چون زمانی که من بچه بودم منو محدود نکرد و زمانی هم که احساس کرد بزرگ شدم منو آزاد گذاشت( به قسمت نکته ها رجوع شود.).همیشه دوست داره خودم به مفهوم یهکلمه دست پیدا کنم.
حالا که داره ثمره تفکر بجاش رو می بینه از ته قلب خوشحال.

مهدی و حسین:
مهدی یکم شاخ در آورد.چون تا دیروز مشاور امور تیپ و مدل موهام بود.مهدی که حتما خیلی خوشحال(چون دیگه وقتی آبجیش میره بیرون پسرا کمتر تیکه بارش می کنن!)
حسین همون طور که تصور می کردم واکنش خاصی نشان نداد.تا زمانی که مطمئن بشه که منو جو نگرفته.

شقایق:
(تو هم از این هد بند ها زدی)این اولین واکنش شقایق بود.البته شقایق هم باید خوشحال بشه.نکه رو من حساسه!!!!!!!!(به فسمت نکته ها رجوع شود)
اما دور از شوخی برای چندمین بار بهم ثابت شد.که در انتخاب بهترین دوستم بر خلاف تصور دیگران اشتباه نکردم.

مهسا و المیرا:
اگر بفهمم دو تا شاخ گنده در می یارن و بعد از اون محدثه رو نیست و نابود می کنن.
آخه متاسفانه اگر من حجاب بزارم اونا سرزنش می شن.من واقعا دوست ندارم این اتفاق بیفته.به همین خاطر تا امروز با هزار زحمت مامانم رو قانع کردم که به خاله چیزی نگه.
واکنش های مهسا رو بعدا براتون به طور کامل می نویسم.

taurus:بعد از این سوال که آیا واقعا متحول شده ام.برام آرزوی موفقیت کرد.شاید اونم مثل بقیه نتونه باور کنه.اما اون چون منو ندیده تصورش براش راحت تره.

و دیگر اطرافیان:
نظر های متفاوتی داشتند.که کلا به این شرح:
محدثه جو گیر شده.
بشدت تاثیر پذیره.
محدثه داره و می خواد که تغییر کنه.
محدثه می خواد خودش رو لوس کنه.
و.........خیلی از نظرات دیگه که اکثرا به بر این تفکر بوده که من جو گیر شدم.

نکته ها:(بهت پیشنهاد می کنم نکته ها رو ختما بخونید.)
۱ـبعضی ها فکر می کنن.منظورم از این حرف که پدرم منو آزاد گذاشته.این هست که من رو ول کرده .نه!هر وقت احساس کرده که ناز به راهنمایی دارم.فقط به من کمک کرده.
هیچ وقت به خاطر ندارم.پدرم منو از آنچه دوست داشتم و خوب بوده محروم کرده باشه.مثل خیلی از مامان و بابا های دیگه.

۲-شقایق در مطلب قبلی نظر داده بود که اولین روز مدرسه وقتی هد بند زده بوده من گفتم بهش نمی آد.
نه در قالب جواب که در قالب صحبتی دوستانه می خواستم در این باره یه چیزی بگم.
شقایق تو بهترین دوست منی و خیلی از مواقع از تو در مورد بعضی مشائل نظر خواستم اما آیا کاملا به اونا عمل کردم.این یکی حرفایی که همیشه به من موقع بخث هامون می زنی همینه.که چرا در بعضی مواقع به حرفت گوش نمی دم.مگه نه.
ببین هر کس برای خودش یه طرز تفکری داره.تفکرات من روز به روز در حال تغییر.اگر چه شاید بعضی رفتا هام این مسئله رو رد کنه.
شقایق اگه بازم رک بودن من در این مورد باعث اشتباه تو شده.ببخشید.



 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 12:3  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

امسال ماه رمضان توی مدرشمون هر روز یه ساعت قرآن می خونن.تا همین امروز معنی خیلی از سوره های قرآن رو توی مدرسه خوندم.
نمی دونم بگم ترس.ناراحتی.خوشحالی...اما یه جوری شدم.چه جوری بگم یه جوری که می خوام تغییر کنم.فکر نکید که جو گیر شدم نه.فقط می خوام عوض بشم.
تلنگر ها:
۱-با یه دختر خانمی آشنا شدم.هم سن خودم.که توی همین جامعه زندگی می کنه.دقیقا توی شرایط من و تو.باهاش درباره خیلی چیزا حرف زدم.یه چیزی بهم گفت که اولین تکون رو بهم داد.
من:ببین اگه آدم امروزی نباشه خیلی قبولش ندارن.
مینا:اگر کسی منو به خاطر ظاهرم بخواد می خوام نخواد.
این حرف خیلی جالب و خوبیه.راست می گه.الان بچه ها به ظاهر دوستاشون خیلی اهمیت می دن.من می خوام یه مدت شاید هم برای همیشه تغییرات عمده ای به زندگیم بدم.به همه دوستام و نزدیکام دارم می گم.اگر منو به خاطر ظاهرم می خوان.همین الان منو ترک کنن.هر کی منو بشناسه خوب می دونه که اگه بهم ثابت بشه عزیز ترین دوستم به اعتقادات و وجود من احترام نزاره.اون رو بی هیچ شک ترک می کنم.البته این رو هم باید بگم که دل کندن از این جور چیزا برام خیلی راحت.(به قدری که بعضی بهم می گن سنگ دل)

اولین قدم.می خوام حجاب رو کامل رعایت کنم.یه تار موم رو بیرون نزارم.بازم می گم.هرکی فکر می گنه خنده دار می شم یا.............می تونه منو تنها بزاره.
محدثه ای که شقایق رو تغییر داد حالا می خواد خودش رو عوض کنه.می خواد بهتر بشه.
در این راه هم جدی هستم.از همین فردا.



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 19:15  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

مجدد سلام...شانس اوردین من ۱ هفته ای مریض بودم و درسا هم سنگینه...ولی بازم باید منو تحمل کنین....ورود مجدد خودمو به این وبلاگ به خودم تبریک میگم....

داستان های اصیل ایرانی از دیرباز مورد توجه ایرانیان(ملت بیکار جهان)بوده است.نمونه عظیم٬جامع و توپ آن شاهکار عظیم فردوسی٬"شاهنامه"است که یکی از قصه های آن داستان سیاوش است که در کتاب زبان و ادبیات فارسی پیش دبستانی(پیش دانشگاهی)قید شده.

و اما خلاصه ماجرا.......

سیا پسر کاووس(شاه ایران) بود که بعد از تولد رستم اونو پیش خودش برد و رسم پهلوانی و فرهیختگی و رزم و بزم و اینجور کارها رو یادش داد...کاری به اینجاش نداریم

خلاصه رستم از سیاوش یه جوون خوشتیپ٬خوشگل٬چارشونه و دخترپسند میسازه و میفرستش پیش باباش...وقتی برمیگرده خونه٬زن باباش(سودابه)میبینه این سیاوش عجب چیزی شده و ....آخر سر سودابه یه پیشنهاد ناجور به سیاوش میده(از اشاره مستقیم معذوریم)...اونور قضیه:اوا خاک عالم...سیا که اینجور آدمی نیست...سیا و این کارا؟؟؟؟؟چه حرفا........یه"نه"محکم میذاره کف دست سودی.....سودابه طی یه دسیسه سیاوش رو متهم میکنه و سیاوش مجبور میشه برای اثبات بی گناهی از آتش رد شه...

بعدش اونهم از آتش سالم رد میشه و سودابه هم فکش ۳ متر دراز میشه(از کِنفی)...سیاوش هم بعد از این واقعه میره توران زمین(فرار مغزها)و در اونجا دختر افراسیاب(فرنگیس)و دختر پیران ویسه٬وزیر افرسیاب(حریره) رو یجا قورت میده....یعنی باهاشون می ازدواجه........بقیشم پند و اندرزه.اگه میخواین تو قسمت نظرات بگین تا براتون بنویسم...

نکات:۱-بچه های مثبت ۲تا زن میگیرن...اونم یجا ۲-سیاوش هم دیگه شورشو دراورده...خیلی خوش اشتها شده ۳-بعضی وقتا یه آره هم میتونه......ولش کن ۴-و از همه مهمتر اگر نظر بدید منو رو شاد میکنین ولی اگر نظر ندید بازم منو شاد میکنین....................powered by weLgozar...........right here,waiting Taurus

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 17:29  توسط   | 

تلفن را برمی دارم.
شماره قلبم را می گیرم.
آزاد می زند.خوشحال می شوم
اما افسوس که کسی در خانه قلبم نیست......

پس ساکنان قلبم کجا اند...........

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:47  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

نام فیلم:زندگی
کارگردان:خدا
نویسنده:قلم
نقش آفرینان:من و تو.
با حضور:همه!
جلوه های ویژه:تقدیر
فیلم بردار:روزگار
موسیقی متن:گریه و خنده.
چهره پرداز بعضی ها!

فیلم هر شب تمام سینماهای دنیا!تا قیامت!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:20  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

فکر نکنید من ناامید می شم.نه من ناامید نمی شم.انقدر می نویسم و خوب می نویسم که مجبور شید نظر بدید.یعنی اصلا دلتون نیاد نظر ندید.
انقدر می نویسم تا بشم یکی مثل حسین.یه بلاگر معروف.
اصلا من می خوام در آینده نویسنده بشم.اگه از همین حالا ناامید بشم که دیگه هیچی!!
من الان فقط
۱۵ سالمه حالا حالا ها وقت دارم تا قلمم رو خوب کنم.به شرطی که تمام سعی خودم رو بکنم.می خوام انقدر بنویسم که دیگه دستم بشکنه.اما اگه اون وقت هم شما نظر ندید....
فکر نکنید زیاد شدن مطلب ها از کیفیت اون ها کم می کنه.توی
۱۰۰ مطلب بالاخره ۱۰ تا پیدا می شه که دلنشین از آب در بیاد.
بعضی وقتا از خودم ناامید می شم.اما الان از اون وقتا نیست.الان از اون وقتاس که یه عالمه انرژی دارم.شارژ شارژم.

نکته:
۱- هدف من از نوشتن در طبقه انم اینه که قلمم رو درست کنم.پس شماباید تمام اشکال ها رو به من بگید.
۲- با کمال تاسف باید بگم که مدرسه ها دیگه باز  شده و از آن جایی که بنده می خوام اولین ماه حضور در دبیرستان رو تجربه کنم.یکم کمتر می تونم بنویسم.
۳-از این به بعد در هفته ۲تا ۳ مطلب توشته خواهد شد.یکی taurus و یکی یا دو تا هم من.
۴-حالا هی نظر ندید...من خسته نمی شم.می نویسم و می نویسم.(یعنی حالا حالا ها باید منو تحمل کنید!)

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 21:24  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

شما فکر می کنید فقط سرزمین عجایب توی تیراژست.نه آقا جون من.تو دولت یه دونه کار درست ترش هست.منتها کو چشم بینا!!
بزار اول بگم هل نزنید.
شنبه ساعت ۶:۳۰الی۸:۳۰:
من از ساعت ۵:۱۳ دقیقه بیدار بودم.چون می خواستم سایوز رو ببینم.یه کش و قوس کوچیک به خودم دادم و از تخت خوابم اومدم بیرون.مامانم تازه بیدار شده بود.من سریع رفتم لباسامو تنم کردم.یه ربع به هفت صبحانه رو هم زدم.بعدش منتظر بابام نشستم.(بابای من فوق العاده خونسرد هست)ساعت ۶:۵۰ راه افتادیم.مامان و بابام جفتشون اومدن.(آخه من تنها دخترو آخرین بچشونم!!)جاتون خالی.فقط ده دقیقه توی شزیعتی بودیم.ده دقیقه دولت و دقایقی هم خیابان یار محمدی.(تهران جدا امروز قفل کرده بود.)خلاصه ۷:۳۰ دقیقه رسیدم به مدرسه.
چادرم رو درست کردم.مقنعه هم جلو.عین دخترای خوب(اسکل)وارد مدرسه شدم.یه نگا به اطراف انداختم دیدم همه چادر هاشون رو در آوردن.منم در آوردم.بعد شقایق و چندتا دیگه از بچه های مدرسمون رو دیدم.بماند که نیم ساعت به تیپ های همدیگه خندیدیم.
یواش یواش شروع کردیم به فضولی.یه سر چرخوندم.دیدم یه طرف دخترا گلن.یه طرفدخترا.....
اون چند تا نقطه ها سوما و پیشا بودن.که ابرو هاشون خدادادی نخ بود.صورتاشونم خدادادی بند انداخته شده بود.یه وقت فکر نکید خودشون این کارا رو کرده بودنا.نه!!!
خب یه ۱ ساعتی توی حیاط نشستیم و کلی حرف زدیم.البته کلی هم نگاه کردیم.

صف صبحگاه:
اول از همه قرآن.یه دختر فوق خانم اومد و برامون قرآن خوند.بعدش یه دختر بیکار اومد برامون مقاله خوند(نو گل های باغ علم و دانش..............امید من به شما دبستانی هاست.......)
بعد از نیم ساعت ناظما گفتن بشینید.چون برنامه طولانیه!!
حالا صحبت های رئیس جمهور محترم و پرسش مهر.یه نیم ساعت حرف زد.گفت که باید عدالت رعایت شه و ........همون حرفای همیشگی یا آب و رنگ دانش آموزکی...............
حالا پرسش مهر.یه کلمه گفت درباره ی محبت.بعدش دوباره نیم ساعت از محبت گفت.
خلاصه نفمیدیم پرسش مهر چی بود.من که از اول تا آخر داشتم به شقایق تذکر می دادم و می خندیدم.
حالا نوبت حرف های یه آقا بود.نمدونم که بود؟آهان به مناسبت هفته بسیج.یه پاسدار رو آورده بودن.
کلی حرف زد.اما خوب حرف زد.
حالا نوبت مدیر عزیز ما بود.بدون بلند گو حرف زد.آخه همیشه مدیرا باید با همه متفاوت باشن.مدیرن دیگه.
شروع شد.مدرسه ما فلانه ...................هر چند واقعا مدرسشون خوبه.
حالا بعد از ساعت ها انتظار کلاس درس.من آخرین اولی بودم که اسمش خونده شد.یعنی:نفر آخر از آخرین کلاس.

دیدید سرزمین عجایب یا به قول پسر خالم عجاهب.فقط توی اشرفی اصفهانی نیست.
سرزمین که هست(چون خیلی بزرگه)عجایب هم که منو شقایق و ...........برو بچه های مدرسه قبلیم زینب!!!!!!!

این داستان ادامه دارد..................

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:12  توسط ساکن طبقه n ٱم  |