تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
تا حالا شبا یه نگاهی به بالا سرتون انداختین؟هیچ می دونین اون چیزایی که به عنوان "یه ستاره کوچک" میشناسیمشون هر کدوم واسه خودشون یه دنیایی هستن؟

دنیایی که هیچ وقت(لااقل تا ۱۰۰ قرن دیگه)دست بشر به اونجا نمیرسه تا با رفتار و کردارش بتونه اونجا رو هم به لجن بکشونه........دنیایی که همیشه بکر می مونه و آدمها رو مجذوب خودش نگه می داره.......

به چشم انسان ستاره ها خیلی کوچیکند اما اگر یکم اطلاعات در مورد اونها داشته باشیم٬اون وقت میفهمیم که این کره ی خاکی ماست که خیلی کوچیکه...........در مقابل کل کیهان٬زمین که هیچی٬خورشید هم هیچی٬حتی کهکشان راه شیری هم واقعاً ناچیزه..........اصلاً بهتره بگم هیچه.......اگر هم به گفته هام شک دارید برید یکم در مورد نجوم مطالعه کنین.......به خدا از علافی و چت و مسخره بازی بهتره.....

اینو بگم و تمومش کنم:آسمان شب طبیعت کشف نشده ایه که آدمو متحیر خودش میکنه......هر وقت احساس غرور و خودخواهی کردین٬شب به بالا سرتون نگاه کنین و ببینین اونا خیلی بزرگتر از شما هستن ولی هیچی نمیگن...هیچی

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 15:25  توسط   | 

برای تحقق رویای کودکیبدون هیچ مقدمه ای می ریم سر اصل مطلب.
این روزا همه جا حرف از اولین توریست فضایی و اولین ایرانی فضا نورد یعنی خانم انوشه انصاری.
این خانم حاضر شده برای تحقق رویای کودکیش ۲۰ میلیون دلار بپردازد.
انوشه از زمان کودکی آرزو داشته که زمین را از فضا ببیند.او برای تحقق آرزویش سال ها زحمت کشیده و بالاخره در سال ۲۰۰۶ میلادی در اولین فرصت برای تحقق رویا هایش اقدام کرده.
تقریبا ۲ روز پیش اونشه با سایوز و دو سرنشین دیگر آن به فضا رفت.
شاید همه ی ما پیش خودمون فکر کنیم خب ما هم اگه انقدر مایه دار بودیم یه سفر می رفتیم و کره ی زمین رو می دیدیم.اما انوشه برای در پاسخ به این واکنش عمومی این گونه گفته:شاید صد ها نفر دیگر توانایی رفتن به این سفر را داشته باشند اما اینجا مسئله تنها پول نیست.امکان این سفر بی بازگشت باشد.خطراتی که این سفر دارد بسیار زیاد است.(آن هم برای یک ایرانی.)
من حرف خانم انصاری موافقم.خود شما بگید چند تا ستاره فوتبال.سینما.مد و موسیقی و مد شناسید که ثروتشون سر به فلک می کشه.دیوید بکام.اکثر بازیگر های مشهور هالیوود.خانواده هیلتون ها.ماریا شاراپووا.
می بینید.خداییش کدوم یکی از این ها ۲۰ میلیون دلار پول ندارن.
شاید فقط چند درصد از این سفر به پول بستگی داشته باشه.شاید اگر خود ما این ثروت رو داشتیم هرگز چنین کاری نمی کردیم.شاید این کار به نوعی یک خودکشی باشه!

۳ اتفاق جالب:
۱ ـاول از همه این که خانم انصاری وبلاگ خودش رو از فضا به روز می کنه و اولین مشاهداتش رو در اون جا ثبت می کنه.
۲ ـسایوز۵:۱۳ دقیقه سحرگاه نخستین روز از ماه مهر از آسمان ایران قابل رویت است.سایوز آن قدر نورانی هست که همه ما آن را به راحتی مشاهده کنیم.خانم انصاری هم حساب کرده که چه زمان از آسمان ایران عبور می کند تا فقط به ایران نگاه کند.
۳ ـدر طول سفر خانم انصاری یک کسوف رخ می دهد.که ایشون می توانند به راحتی آن را مشاهده و از آن عکس برداری کنند.

من هم مثل تمام ایرانی های دیگه برای این خانم ایرانی آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم بعد از سفر فضایی خودشون یک سفر به ایران هم بیان چون این جا دست کمی از فضا نداره.!!!!!!!!(البته تیپ و قیافه ها)
اینم یه دختر موفق و شجاع دیگه.(آدرس وب خانم انصاریhttp://spaceblog.xprize.org/)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:7  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

من خیلی اهل تنیس نبودم اما از بس  همراه این داش مهدی  اخبار ورزشی دیدم که الان برای خودم یه پا کارشناس هستم.(شما تصور کنید داش مهدی تمام اخبار ورزشی های شبکه خبر و دنبال می کنه)امروز می خوام درباره ی یه دختر موفق بنویسم.یک تنیسور معروف و فوق پولدار.ماریاشاراپووا.یک تنیسور روس.که واقعا کار درست.
۲ سال پیش در مسابقات ویمبلدون سال ۲۰۰۴ با غلبه بر همه رغیبان فاتح مسابقات شد.اونم در سن ۱۷ سالگی و این اتفاق آن قدر صدا کرد که پوتین رئیس جمهور روسیه با ماریا تماس تلفنی بر قرار کرد.
می دونید یعنی چی؟رئیس جمهور یه مملکتش زنگ زده و این عنوان رو به اون تبریک گفته.
امروز می خوام چند نکته جالب درباره ماریا شاراپووا بگم.تا هم دختر خانم ها کمی بیشتر خودشون رو باور کنن و هم آقا پسرا حساب کار دستشون بیاد.

۱ ـماریا سالانه تقریبا ۲۵ میلیون دلار در آمد داره.(از طریق مد و تنیس)ماریا
۲ ـچندی پیش عنوان قهرمانی مسابقات us open رو بدست آورد.(از مهم ترین مسابقات تنیس جهان)
۳ ـدر سن نه سالگی خانواده خود را ترک گفت و به آکادمی معروف ینک بولیتری رفت.!
۴ ـاین یکی واقعا شگفت انگیز.در آمد سالانه ی ماریا از فدرر و دیوید بکام و حتی از رونالدو بیشتر است.(خودتان حسبش رو بکنید....!چند تا رقم داره)
۵ ـماریا هنوز ازدواج نکرده.(آقا پسرا بجنبن)هر چند مثل اینکه ماریا از آدریانو بازیکن تیم ملی برزیل خیلی خوشش می یاد.

.البته ماریا بیشتر ثروت خودش رو به واسته ی شهرت بی نظیری که در سال ۲۰۰۴ کسب کرده بدست آورده.
امیدوارم آقا پسرا بعد از این مطلب بلایی سر خودشون نیارن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:15  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

مدتی است که در قسمت تبلیغات بلاگفا تبلیغات قرار گرفته اند که واقعا باعث.....
تبلیغاتی مثل:
هک ID دیگران.
در آوردن پسورد یاهو در ۳ حرکت و.................
این تبلیغات چه مفهومی دارن.مگه بلاگفا به ما این امکان رو نمی ده که دریچه ی کوچکی از طریق اون برای خودمون درست کنیم و در اون کار فرهنگی(عموما کار فرهنگی)انجام بدیم.پس این تبلیغات چیه؟
هدف یک انسان از هک کردن ID دیگران چیه؟
آیا کار سودمندی؟یا اصلا کار خوبی!
هر طوری که بخوایم نگاه کنیم وبلاگ نویسی یک کار فرهنگی.هر چند نویسنده مثل من ناشی باشه.
من نمی دونم مبلغ پولی که بلاگفا بابت درج این تبلیغ گرفته چه قدر اما فکر نمی کنم گرون تر از قیمت فرهنگ و ادب(و البته آبروی بلاگفا )باشه!
من در وبلاگ آقای شیرازی مدیر محترم بلاگفا نیز این مساله رو اعلام کردم و از ایشون خواستم تا در این باره اقدام کنن و هر چه سریع تر برای حفظ آبروی بلاگفا جلوی این تبلیغات رو بگیرن.
موضوع وقتی تاسف وارتر می شه که واکنش بلاگر های معروف دیده می شه.(که واقعا باعث تاسف)
به هر حال به عنوان یک عضو کوچیک از خانواده بزرگ بلاگفا از آقای شیرازی می خوام تا زود تر در این باره اقدام کنن.
امیدوارم که دیگر شاهد چنین تبلیغاتی از سمت بلاگفا نباشیم و کلیه خانواده بزرگ بلاگفا موفق باشن!

نکته:قیافتون رو   این شکلی نکید.خودم می دونم هم در خواستم از آقای شیرازی رو ۲ بار نوشتم و هم خانواده بزرگ بلاگفا رو.باور کنید که جفتش مهم.مخصوصا اولی!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 17:41  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

آآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه

۱ هفته گذشت.....۱ هفته ای که خیلی برام دردناک بود.......طرز نگاهها عوض شده بود.......وقتی تو خیابون راه می رفتم همه بهم نگاه می کردن و منو بهم دیگه نشون می دادن.....البته ۲۰-۳۰ نفر دیگه هم وضع منو داشتن،اما اونا بی خیالتر از من.............چکار میتونم بکنم؟این تازه اول راهه.......

ولی این هفته آخر رو بگذرونم،دیگه تحمل بقیش راحته......چون همه میشن مثل من......اما این هفته رو چکارش کنم؟.......

تو این ۴ روز که این هفته رفتم کلاس٬معلم زیست فصل اول(پروتئین سازی-۲۵صفحه)رو تموم کرد!!!!این یعنی چی؟؟؟......ولش کن......(زیست پیش ۳۳۲صفحه داره)

۱ چیز دیگه:من دیگه از مدرسه و درس و اینجور چیزا مطلب نمی نویسم(مگر در مواقع خاص)....چون داره موضوع تکراری و حال بهم زنی میشه......لطفاْ نظر بدید بهم بگید درباره چه چیزی بنویسم......ممنون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:10  توسط   | 

شهابی از آسمان خیالم می گذرد.چشمانم را می بندم تا آرزو کنم.فکر می کنم.آرزو می کنم.
الهی که همه به آرزو های معقول و خوبشون برسن.
شهاب یه چشمک زد و رفت.رفت تا آرزوی منو به خدا بگه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 20:27  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

دریا چه وسیع(اما)بی آب
خورشبد گوی نورانی
آسمان آبی گریان
هوا طوفانی
عشق ناکام مانده. مرده.
تو هنوز از امید می خوانی!

پر پرنده شکسته.
لب های قناری بسته.
آخر تو از امید چه می دانی!

مرگ نزدیک
غم نزدیک
تو این را زندگی می نامی!

همه پنجره ها بسته.
همه دل ها زده.دل خسته
تو این گونه می مانی!

درد بر هر جا نشسته.
باران خوبی ها شسته.
تو سرود شادمانی چه می خوانی!

کنون پشیمانی.
چشم ها همه بارانی
من تو را نمی بینم.تو من را می بینی!

من نادان.
ماندم این جا بی جان.
تو اما هنوز با امید شعر آشتی ها می خوانی!

من رفتم.
مثل من ها رفتند.
اکنون تو می مانی!

 با امید می سوزی.
 با امید می سازی.
 با امید می سرایی.
 با امیدمی خوانی.

زیرا که هیچ نا امیدی نیست.(من و مثل من ها مردند........)

این دراز ترین شعر من است.بعد از کلی ناامیدی.حالا با گفتن این شعر کمی به خودم امیدوار شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 0:15  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

با تو بودن!

رویایی است شیرین.

تفکری زیبا.

آرزویی محال.

با تو ماندن!

اصلا.

بعید.

دور.

با تو بودن یا نبودن فرق ندارد.

فقط با تو.هر آنچه که می خواهد باشد.

 

نکته:معمولا خوانندگان پس از خواندن این جور اشعار فکر می کنند که شعر برای فرد خاصی گفته شده.شاید در مورد بعضی واقعا این چنین باشد اما من نه.من فقط حرف های دلم در کنار هم می گذارم.

این را نوشتم تا شما هم مثل خیلی های دیگر چشمانتان را گرد نکنید و بگویید:این شعرو واسه کی گفتی.

من هیچ وقت شعر نمی گم.این خود شعر که یه دفعه به ذهن من وارد می شه.

به خاطر همین هم من هر جا که می روم با خودم یک قلم و کاغذ می برم.

این شعر هم ۱۷ شهریور توی جاده تهران ـ زنجان به ذهنم رسیده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:28  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

roniقبل از هر چیز تقویم مختون رو باز کنید و ۲ ماه پیش روباز کنید.حتمن یادتون هست کهاون موقع صبح ظهر وشب همه شده بود جام جهانی.خلاصه ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۶ ساعت فوتبال بود.
اون موقع همه انتظار داشتن که رونالدینیو (فوتبالیت محبوب من)آقای گل بشه.بهترین بازیکن جام بشه و ...خیلی از کارای دیگه بکنه و رونی هم برای اینکه یه حال اساسی به همه بده هیچ کاری نکرد(نه آدم خدایی داره گاهی وقتا توی زمین یکم می دوید)

حالا مطبوعات مدتی از پایان جام جهانی گذشته و همه هم چنان کنجکاو هستن که بدونن علت افت رونی چی بود و بالاخره یکی از روزنامه ها(امش یادم نیست اما معتبر)راز افت رونی رو فاش کرد.
اگر شما یه کوچولو  رونی رو بشناین قطعا می دونید که جز کم حاشیه هاست و درباره زندگی خصوصیش کمتر سوتی داد اما یهو توی جام جهانی یه سوتی داد که به همه گذشته هاش در می شه و اونم دوستی(شایدم ازدواج.شایدم نامزدی.)الکساندرا است.
دندان خرگوشی طی آخرین مصاحبه اش اعلام کرد که با هیچ دختری رابطه نداره.
مطبوعاتم قبول کردن و فهمیدن که رونی حرف نمی زنه به همین خاطر آس خودشون رو رو کردن.
عکس رونالدینیو در کنار یه دختر خانم گل و سنبل توی هتل اقامت تیم برزیل.(اینجانب پی از عمری جست و جو تنها یک عکس از رونی با یه دختر پیدا کردم که اونم تقریبا
۱۵.۱۶ ساله بود)
به این ترنیب رونی پس از یک عمر آبرو داری به جمع پر حاشیه ها پیوست.فکر کنم می خواد با مطبوعات درگیر بشه.اما هر کی با خبرنگارای فضول در افتاد ور افتاد.

رونی باید قبول کنه که زندگی لو رفته.مثل خیلی های دیگه البته تا حالا هم واقعا گل کاشته بود که عکسی با (زن.دوست دختر.نامزد)(واقعا نمی دونم کدوم یک از گزینه های پرانتز قبلی درست)نداشته.
این روزها بر خلاف گذشته شما اگر سرچ کنید(یاهو) رونالدینیو برایتان یک شاخه جدید هم باز می کند که نوشته رونی و دوست دخترش و وقتی یاهو این کارو می کنه یعنی درسته(
۹۰ درصد)

رونی عزیز متاسفم تو لو رفتی.دستت خونده شده.
رونی می دونی ما جونای ایرانی در این جور مواقع چی می گیم.
می گیم سیروس فروختن مون!ااونم با آب و تاب فراوان!!!!!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 16:1  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

این برنامه زندگی من در ۴شنبه بود...ببینید:

صبح:پاشو برو از دبیرستان پروندتو بگیر..........چشم،همین الان...با چه بدبختی رفتم و پروندمو از مدرسه گرفتم..........(برگشتم خونه)اااااااااوآآآآ چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟برو این مرکز پیش دانشگاهیه که آدرسش رو میزه٬ثبت نام کن.........(آدرسو نگاه کردم٬دیدم ۳ الی ۴ فرسخ فاصله داره)ولی آخه این........ولی بی ولی٬خیلی هم عالیه٬هر سال هم حداقل ۵ نفر زیر ۱۰۰ از اونجا رتبه میارن.........خیلی خوب٬میرم.......رفتم اونجا٬چون معدلم بد نبود(۶۰/۱۸)تحویلم گرفتن ولی وقتی بهم گفتن که کلاسها از دوشنبه هفته بعد شروع میشه یه جوری شدم...نه راه پس داشتم نه راه پیش...خلاصه ثبت نام کردم و ساعت ۱۲:۳۰ رسیدم خونه.....

بعدازظهر:نهار رو خوردم و یه چرت کوتاه زدم تا ساعت ۴:۳۰ پاشم اول برم سراغ دوستم بعدش برم کلاس فیزیک....

عصر:واقعاً حالم از کلاسی که بیشتر از ۲ ساعت باشه بهم میخوره.....چه برسه به این یکی که ۳ ساعته.....تازه جلسه قبلشم غایب بودم و هر چی معلمه بیشتر می گفت منم بیشتر پاپیون میزدم.....

بعدازعصر:ساعت ۷:۳۰ تعطیل شدیم ‌‌و من درحالیکه من همین طور به تیرهای چراغ برق می خوردم وسطهای راه بچه محلمونو دیدم و به کمک اون به خونه رسیدم..............

شب:بعداز اینکه حالم جا اومد٬رفتم سراغ تلفسفسون(تلویزیون).روشنش کردم زدم شبکه ٬۵درست همین موقع بابام اومد و گفت بزن ۳ فوتباله٬نمیخواستم کانالو عوض کنم لج کردم........که آخرش به جنگ لفظی منجر شد(من مامانمو میخوام).......(البته به فکرم رسید که از خونه فرار کنم بعد که به مامانم گفتم ازش یه خفه شو و ۲ لنگه دمپایی دریافت کردم!!) نیم ساعت بعد هم با کلی اعصاب خوردی کپه مرگ رو بر زمین سرد نهادم...

لپ مطلب:قدر آزادیتونو خوب بدونین(یه جا ثبت نام نکنین که کلاساش از ۴ روز دیگه شروع بشه).....

حالا شما بگین من با چه امیدی زندگانی کنم؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 17:42  توسط   | 

غم و قصه به تموم وجودم نفوذ کرده.داشتم با خودم می گفتم من چقدر بد بختم(از نظر مالی نه!)
زنگ زدم به شقایق اونم که از من بدتر.می خواستم از بد بختی هام بگم که دیدم اوضاع اون طبق معمول از من خیلی بی ریخت تر.به همین خاطر دل داریش دادم.مثل همیشه.
به همین خاطر زنگ زدم به مهسا با اون درد ودل کنم.می دونید چی گفت.محدثه جونم ببیخشی دا دارم می رم بیرون ومن هیچ کس را برای درد و دل کردن نیافتم.

رفتم تلویزیون را روشن کردم.حداقل یه چیزی ببینم.نرگس(بهروز!) داشت با سرعت هر چه تمام تر کانال رو عوض کردم.آه.حالم بهم می خوره از همشون.مخصوصا از اون پسر سلوکی(بهروز بهزاد سابق)چون جدا چندش.
انقدر هل شدم زدم شبکه خبر.اخبار پزشکی داشت.(نشستم پاش از نرگس که بهتر حداقل آدم افاده های لوس چند تا دختر و پسر جلف رو تحمل نمی کنه.
خبری اعلام کرد مبنی بر این که تازگی ها یه بلایی سر یکی از این موش های آزمایشگاهی در آوردن که دیگه غم و قصه نداره و همش می خنده(فکر کن).
چند لحظه بعد زوم کرد رو قیافه موش طفلک داشت می مرد.داشت می ترکید.

دلم به حالش سوخت.چند لحظه بعد نمی دونم چکارش کردن که یه هو یه جور دیگه شد.
دلم به حالش خیلی سوخت.تلویزیون رو خاموش کردم و با خودم گفتم من چه قدر خوشبختما.

توضیحات:این موش های آزمایشگاهی از من خیلی بد بخت ترن.چه امیدی برای زندگی کردن دارن.هیچی.شب و روز بلاهای عجیب غریب سرشون می یارن تا بالاخره یکی بگیره و موش بدبخت یه عکس العمل نشون بده.بعدشم می کنن توی بوق که درمان فلان بیماری رو کشف کردیم.
شقایق خداییش
نگاه کن منو تو چقدر نا شکریم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:39  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام.من نویسنده جدید این وبلاگ هستم و امیدوارم منو در جمع دوستانتون بپذیرین و همچنین مطالبم جالب باشه.......از نویسنده اصلی(ساکن طبقه nام)هم خیلی خیلی متشکرم.....


چت بازی،مفید یا مضر؟

ـ سلام

-سلام

-خوبی؟

-ممنون،asl؟

-دوقوزآباد علیا/18/m

-(در اینجا ۳ حالت پیش میاد)۱-چیییییییییییی؟گمشو --- ۲-ادامه چت ------ ۳-ignore

همه ما دیگه چت رو وسیله ای سریع و مطمئن برای ارتباط میدونیم که از حدود ۷-۶ سال قبل خیلی فراگیر شده (از بچه تو قنداق تا پیر هاف هافو دستکم روزی ۵ ساعت می چتند)

چت و چت بازی به همون قدر که مفرح،جالب و مفیده میتونه خسته کننده و خطرناک باشه...حتماْ میگین چرا خطرناک...

با ۱ مثال جواب میدم:من دوستی دارم که کلاْ آدم خیلی قیفیه و خیلی دیگه کلاس میذاره.۱ روز تصمیم گرفتیم یه تلنگر کوچیکی بهش بزنیم(من در این مورد کارها با دوستام مشورت می کنم).اما این یه تلنگر کوچیکه بعدها شد پس گردنی محکم.بعدش با ۱ ID دخترونه هوس انگیز ۱ قراری باهاش تو یه جای خلوت(فضای باز) گذاشتم اونم ساعت ۷ یه شب زمستونی...

طوری که من بعداْ شنیدم اون عزیز تا ساعت ۹ همونجا منتظر مونده بود...بعد از ۱ هفته طرف فهمید که کار من بوده و مورد تحریم های سیاسی،اقتصادی،اجتماعی قرار گرفتم.

اما خطراتش:

۱-اون عزیز جان ۵ ماه تا کنکورش مونده بود و من با عرض شرمندگی ۱ ماهش رو گرفتم.

۲-الان اون دیگه نسبت به تیر چراغ برق هم بدبین و شکاکه.

۳-این کار من باعث شد تا اون کینه عجیبی به من داشته باشه(نمی دونم چرا،ولی من که کار بدی نکردم،تازه درس اخلاق بهش دادم)

۴-حالا این یکم با جنبه بود،اگه به یه آدم بی جنبه گیر میدادم شاید الان در حال نوشتن این مطلب نبودم!!(شاید جان کندن-شاید در حال خرید ساندیس در عالم برزخ)

این فقط یک نمونه از هزار موردی هست که هر روز اتفاق میوفته.پس شاید تقریباْ ۳۰٪ این عشقها و ابراز علاقه ها کشک استرلیزه باشه.تازه صد تا راه دیگه برای کرم ریزی وجود داره که من در همینجا از کلیه دست اندازان محترم میخوام که شیوه سرکار گذاریشون رو برای ما ارسال کنند و ما رو از متدهای جدید آگاه بنمایند...

اما در کنار معایب باید محاسن چت رو هم بگیم

زندگی های مشترک زیادی از راه چت به وجود اومدن.دوستی های زیادی از طریق چت به وجود اومده...یه خوبی چت اینه که میتونی مردم رو بشناسی و تا جایی از هویت واقعیت فاصله بگیری(البته تا جایی که وسوسه نشی کسی رو سرکار بذاری)و و و و و و ۱۰۰۰ تا کار دیگه

چت یکی از بهترین سرگرمی هاییکه ننه بابا ها میتونن واسه بچهاشون بوجود بیارن و اونارو از خطراتی مثل (......) نجات بدن...

لپ مطلب:با طرف مقابل چت باید رو راست بود(نه مثل من با اون کاری که کردم)...وگرنه وقتیکه که asl های واقعی میان وسط،عقده هایی در دل سرکارگذاشته شده محترم ایجاد میشه که شاید با جمع شدن با بقیه عقده ها به صفحه حوادث جراید ختم بشه...

تازه الان چت روم ها پر پسرن....چند وقت پیش با یه ID دخترونه رفتم تو یه چت روم،دیدم همه مثل مور و ملخ ریختن سرم....من واقعاً با اونایی که این بلا سرشون اومده اظهار همدردی میکنم(خدا نصیب گرگ بیابون نکنه)........حالا عیبی نداره که چت روم ها پر پسرن،بدیش اینه که همه مال خوزستان یا بندرعباس هستن!!!

در آخر جا داره از اداره مخابرات دوقوزآباد و شرکت آب و فاضلاب جزایر میکرونزی نهایت تشکر و سپاسگزاری رو داشته باشم.

(توضیجات:۱-اون داستانه واقعی است و مستنداتی درباره اش وجود دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:34  توسط   | 

شاید به نظرتون مسخره بیاد اما من می ترسم.من از دبیرستان می ترسم.
از مدرسه ای که می خوام بهش برم هم به شدت می ترسم.
هرکی متوجه می شه من می خوام برم دبیرستان عوض دل داری می گه:فیزیکش فلان.شیمیش فلان.توی دبیرستان با سوم و پیشا حرف نزن.سربه سر دوما نزار.
من خیلی می ترسم.از اولین روز مهر.از مدرسهای که قرار توش چادر سرم کنم.
از همه چیه مدرسه ام می ترسم.از ناظممون(که طفلک اون قدر ها هم بد اخلاق نیست).مدیرمون که خیلی بد اخلاق.حتی از حیاط مدرسمون که به سه قسمت تقسیم شده می ترسم.
تو رو خدا یکی به کمک کنه.دارم می میرم از استرس.امروز که به تقویم نگاه کردم تمومه موهای تنم سیخ شد.
کتابامو هنوز نگرفتم.البته همون بهتر که نگرفتم چون نگاه کردن به کتابام استرس منو بیشتر می کنه.
خوش به حال مهسا امسال می ره سوم راهنمایی.استرس که نداره هیچی.از همین حالا داره تمرین می کنه.که چه جوری ادای ارشدا رو در بیاره.طفلک نمی دونه بازم همون آشه و همون کاسه.
در مطلب بعدی در باره ی مدرسه ام می نویسم.تا شما متوجه بشین من چرا از اون جا می ترسم.
خدا امسال منو به خیر کنه.بازم منو شقایق باید یک سال تحصیلی رو با هم شروع کنیم.(اونایی که ما رو می شناسن حتما می دونن که خدا باید خیلی خیلی امسال ما رو به خیر کنه).
چون اول راهنمایی رو با هم خیلی بد شروع کردیم.(اینم بعدا براتون می نویسم).
راستی جو دبیرستان چه جوریه؟بد؟خوب؟یا هر دوش!

نکته:من دارم به دبیرستان مشکات می رم.
نکته۲:شقایق دوست صمیمی بنده است.
نکته۳:بازم خدا اول راهنمایی ما رو به خیر کنه.(اینو گفتم که به عمق فاجعه پی ببیرین!)

نکته۴:این یکی هیچ ربطی به متن بالا نداره.
از این پس طبقه انم با دو نویسنده به کار خود ادامه می دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:36  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرندن.....!(صدا از اتاق من می آید)حسین با سرعت(و عصبانیت)وارد اتاق من می شه و با جلو زدن آهنگ اعتراض خودش را اعلام می کنه!(بگذریم از این که آهنگ بعدی هم مورد پسند حسین نبود.(چی شده؟منم الان رسیدم)(خودکشی)
حسین به اتاق خودش می ره و آهنگی که من از اون بدم می آید رو می گذاره.(مستان سلامت می کنند)و صداش رو تا آخر بلند می کنه.البته خودشم با آهنگ می خونه.
صداهای عجیبی از خانه ما می آید.مستان سلامت...برای گریه کردنات...!کل کل من و حسین تا ساعت ها به طول می انجامد.تا جایی که جفتمان خسته می شویم و  صدای ضبط مهدی(توی آیینه خودتو ببین چه زود...محسن یگانه)به کل کل ما خاتمه می بخشد!
۳ ماه بعد...
ساعت ۱ بامداد من و والدینم از پارک ارم برمی گردیم.در پارکینگ مان بسته است و من پیاده می شوم تا آن را باز کنم.یکی از ساکنان ساختمان صدای آهنگش را به شدت زیاد کرده به طوری من نیز می شنوم.(رفیق من سنگ صبورم...)به پنجره ها نگاه می کنم.۳ تا چراغ روشن است.اتاق حسین و همسایه بالایی ما و همسایه روبه رویی ما....
داخل خانه می شوم.صدای سنتور می آید.از اتاق حسین است.چندی بعد کسی می خواند.مجنونم و دل زده از لیلی ها...
من:سلام حسین.
سلام تو اومدی!(به سرعت به سمت ضبطش می رود و آن را خاموش می کند.
من:حسین می گم این صدای چاووشی که نبود!!
حسین :نه!این آهنگ فیلم علی سنتوری بود.
قیافه ام را این شکلی می کنم و می گویم:خب سنتوری رو که چاووشی خونده!
حسین رو به من می کند و می گوید:راست می گی آره.ولی این آهنگ رو برای فیلم مهر جویی خونده.شعرش پربار و..
من:اما تو که از صدای چاووشی خوشت نمی آمد!
حسین:ببین محدثه آدم به مرور زمان نظرش درباره ی بعضی چیزا تغییر می کنه!خونه ما هم به مرور زمان خیلی تغییر کرده!

۱هفته بعد...
صدای اتاق حسین(خیلی دلم گرفته از خیلی ها..)
صدای اتاق مهدی(رفیق من سنگ صبورم.....)
صدای اتاق من(ازت خبر ندارمو...)
و  امروزدیگر در خانه ما مستان به هیچ کس سلام نمی کنند.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 18:0  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

و پایان همه چیزنمی دونم  باید روز تولدم خوشحال باشم یا غمگین.چون در واقع یک سال بزرگتر شدم و البته پیرتر.دیگه هیچ وقت   دوباره خاطرات روز های سوم راهنمایی برنمی گردن.نمی دونم باید بگم یک سال بزرگتر شدم یا اینکه یک پیر تر و به مرگ نزدیک تر شدم.به نظر خودم از پارسال تا حالا به اندازه یک سال بزرگ نشدم.پارسال من بزرگ شدن رو حس کردم اما امسال نه.یک سال دیگه از زندگی من حروم شد و من هنوز به جواب سوال هام نرسیدم.سوال هایی که بعضی ها می گن مزخرف ولی به اعتقاد من نه.همیشه با خودم می گم چرا من باید پامو به این دنیای خاکی بگذارم و بعد از یک مدت هم بی سر و صدا این جا رو ترک کنم و برم اون دنیا.اصلا قاعده این کار چیه من اگر نخوام بدنیا بیام باید کیو ببینم.پس چرا اون موقع داشتم به دنیا می یومدم کسی به من نگفت تو هم دوست داری پاتو توی این دنیای مزخرف بذاری یا نه.اما حالا من باید زندگی کنم. البته این روز ها زندگی کردن از محالات.چرا من باید توی این زمان بدنیا بیام.زمانی که توی اون همه آدما باید بر اساس مد از این جور چیز ها خودشون تغییر می دن و اونی کنن که دنیا می پسنده.هر کسی هم که بیشتر خودشو از شخصیتش دور می کنه می شه آدم روی مد....
حالم از این دنیا بهم می خوره دنیایی که از همه قشنگی هاش فقط یک قبر به من هدیه می ده و من هم باید قبول کنم چون هدیه تولد رو نمی شه رد کرد.
می دونید از وقتی که مادر بزرگم فوت کرده احساس می کنم مرگ به من نزدیک.نمی دونم چرا اما هر شب دقیقا وقتی می خوام بخوابم یاد مادر بزرگم می افتم.همش احساس می کنم که می خواهم بمیرم.
چقدر ما انسان ها بدخت هستیم نه می توانیم بدنیا بیایم نه می توانیم بمیریم.مسخره است.
امروز من یک قدم به مرگ نزدیک تر شدم اما همه به من می گن تولدت مبارک.
احساس می کنم غم و ترس به یکباره با هم وارد وجودم شده اند و در حال تسخیر کردن من هستن.
می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد.پس ما هم مجبوریم به این زندگی مردگی ادامه بدهیم چون راه دیگری نداریم.انقدر که یک روز بمیریم و به خاطرات بپیوندیم.
محدثه تولد مرگت مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 12:7  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

فصل تابستان آدم خاطرات شیرین فراوانی برای گفتن دارد.اما حدودا ۲۸ روز دیگر هیچ خاطره خوشی وجود ندارد و تمام خاطره به مدرسه می رسد.پس تا تابستان تمام نشده من خاطرات تابستانه ام برای شما می نویسم.چون بعد از ....

دقت کردید وقتی آدم با پدرش می رود بیرون چه قدر معذب است.همش به این فکر می کنه که نکنه یک سوتی بدم فلان بشه یا مثلا نکنه یکی از دوستانم را ببینم.
چند روز پیش من به اتفاق پدر عزیزم دو تایی به بیرون رفتیم.چون تولد آقاحسین بود و من می خواستم براش هدیه بخرم.
به پدرم گفتم که منو به شهر کتاب آرین ببره تا برای حسین داداش چند تا کتاب بخرم.
بعد از نیم ساعت گشتن بین کتاب های مختلف دو تا از اونایی رو که احساس می کردم حسین داداش خوشش می یاد برداشتم و با پدرم از شهر کتاب خارج شدیم.
من اصولا از پاساژ آرین متنفر هستم.(دلیل آن هم کاملا مشخص است.چون هم پر از بچه قرتی است و هم چون من بدبخت هر دفعه پایم را توی پاساژ گذاشتم چند تا از بچه های مدرسه ام را دیدم و خلاصه با هزار تا نور بالا و از این جور چیز ها به آنها فهمانده ام که برای سلام کردن جلو نیایند)
به اصرار پدرم داخل پاساژ شدیم.
جای شما خالی هنوز
۲ دقیقه از رفتنمان به پاساژ نگذشته بود.که من یک آقا پسر آشنا را رویت کردم.داشتم با خودم می گفتم چه قدر این پسره آشناست.آخه من این رو کجا دیدم.به خودم که آمدم دیدم بابام داره بهم چپ چپ نگاه می کنه.یک بار دیگه به اون آقا پسر نگاه کردم.به من خندید فکر کنم قبل از این هم شاهد این گونه اتفاقات بوده. 
خلاصه ما تمام پاساژ رو دور زدیم و من هنوز ذهنم درگیر اون پسره بود.که یک دفعه جرقه در ذهن روشن شد آهان چند وقت پیش عکسش توی صفحه اول روزنامه گل بود.(اما آخه عکسش توی روزنامه گل چکار می کرد؟)این جا بود که با خودم گفتم حتما یک ورزشکار است.چند لحظه بعد من با صدای بلند داد زدم محمد پروین آره خودش.بابام این دفعه کمی چپکی تر به من نگاه کرد.
اما این دفعه من براش توضیح داشتم.بهش گفتم که این پسر علی پروین.محمد پروین همون که توی باشگاه پیروزی بازی می کنه.حالاکمی چهره پدرم آرام تر شد..
من که به بابام گفتم نریم پاساژ آرین.

توضیحات:۱ـمتاسفانه هیچ عکسی از محمد پروین در اینترنت پیدا نکردم(سایت گل هم ارور می داد!)

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 16:6  توسط ساکن طبقه n ٱم  |