|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
گاهی اوغات آن قدر دلم می گیرد که می خواهم بمیرم.
از همه عصبانی می شوم و حال و حوصله هیچ کس را ندارم.
این روز ها خیلی ناراحتم.نمی دانم چرا یک دفعه تمام غم و قصه ها به آدرس قلب من پست شد.
از خیلی ها ناراحتم.خیلی از کسانی که شاید خودشان هم ندانند.
اما اخطار می کنم به کسانی که می دانند من از آنها ناراحتم.دیگر صبرم تمام شده.
یک روز صبر من هم تمام می شود و حالشان را می گیرم.شاید نه چندان زود.
همه با من درد و دل می کنند اما من هیچ وقت حتی با صمیمی ترین دوستم هم نمی توانم درد و دل کنم.البته می دانم که دوستم از این بابت ناراحت است.
اما انقدر حرف ها در دلم جمع شده که دیگر عادت کرده ام.
اما دیگر می خواهم ترک عادت کنم.
محدثه ی آرام رو به اتمام است.محدثه روزی طوفان به پا می کند.
شاید آن روز چند سال دیگر بیاید اما آن موقع به بد ترین شکل می آید.
خسته شدم از بس آرام نشستم و تماشاچی کار های همه بودم و البته شاید از همه بیشتر نزدیکانم.
دیگر نمی خواهم مثل گذشته باشم من به همه ثابت کردم که می توانم اگر خودم بخواهم تغییر کنم.
و قطعا هم این اتفاق رخ خواهد.
اصولا از هر کس که بپرسی آدم خودشیرینی هستی یا نه پس از کمی سکوت (و این شکلی شدن چهره اش !!)می گوید:من نه!اما باید قبول کنیم که همه ما ایرانی ها یک جور هایی پاچه خوار هستیم.یکی کمتر یکی بیشتر چه فرقی داره مهم اصل ماجرا است.
از حق نباید گذشت اگر خود شیرینی به جا و به موقع باشد می تواند جادو کند اما وای به حال آن روزی که خودشیرینی بی موقع باشد.در این صورت نه تنها کار ما تسریع نمی بخشد که آن را خراب می کند بگذریم از اینکه ممکن است در این جور مواقع یک حال درست و حسابی نیز از ما گرفته شود.
اما اصل ماجرا.حدودا یک ماه و نیم است که بنده ورزشکار شده ام(هر چند جمع و جور کردن این وبلاگ از من پهلوان ساخته!!)و علی رغم میل باطنی ام و تنها به خاطر حرف های پدرم و البته کم کردن روی دوست عزیزم به کلاس بسکتبال می روم.دیروز طبق معمول روز های گذشته نیم ساعت پایانی کلاس به بازی آزاد اختصاص داشت.(بازی آزاد که نه.همه چیز می شه گفت جز بازی آزاد.این اصطلاح معلمان است)بازی آزاد دیروز با روز های دیگر فرق داشت و فرق آن این بود که این بار بازی در زمین اصلی بود.(تا قبل از این روز ما در زمین اصلی و با ترکیب واقعی بسکتبال بازی نکرده بودیم)معلمان همه بچه ها را صدا زد و گفت:کیا برای بازی در زمین اصلی داوطلب هستن؟اینجا بود که اصل ما جرا رخ داد و من به همراه دوستانم تصمیم گرفتم که برای خود شیرینی در زمین اصلی بازی کنیم.چون اگه خوب بازی می کردیم معلمان به ما یه جور دیگه نگاه می کرد(مثلا این شکلی.؟ یا نه؟>!)ما تصمیم مان را عملی ساختیم.بجز من و دوستانم ۷ نفر دیگر (از ما خود شیرین تر)دستانشان را بلند کردن.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا آنکه پس از توضیح مجدد پست ها در زمین موعد یار کشی فرا رسید و اینجا بود که بد بختی من آغاز شد و بهترین مهاجمان کلاس در تیم مقابل ما قرار گرفتن(این اتفاق از آنجا ناگوار است که من گارد چپ(دفاع)تیم هستم و باید مانع کار مهاجمان می شدم)
بازی آغاز شد و ما مشغول بازی شدیم.اولش همه چیز داشت خوب پیش می رفت.ما یک گل زدیم و یک بر صفر جلو بودیم اما حمله سانتر ما برای به ثمر رساندن گل دوم تبدیل به ضد حمله ای وحشتناک از سوی بهترین مهاجم حریف شد.من هم که گارد بودم مثل ...(دور از جانئ خودم و شما)می دویدم.گام های مهاجم حریف خیلی بلند تر از گام های من بود و من یک گام از او عقب ماندم و او توپ را به سمت حلقه ما فرستاد.من چشمانم را بستم و فقط دعا کردم که گل نشود.آن طور که دوستانم برای تعریف کردند ظاهرا توپ یک بار به دور حلقه چرخیده و سپس به بیرون افتاده.خلاصه گل نشد.من و دوستم که گارد های تیم بودیم بلافاصله روی زمین افتادیم.من بیچاره تا یک دقیقه نفس نداشتم.تنها چیزی که شنیدم صدای سوت پایان بود.آخرسر ما با کلی بدبختی بردیم.اما این پایان ماجرا نبود.من نای راه رفتن نداشتم چه برسه به رفتن به کلاس والیبال؟؟؟تمام کلاس والیبال را با این امید سپری کردم که بعد از اتمام کلاس برادرم با ماشین به دنبالم می آید و سریع به خانه می رویم و من استراحت می کنم.
برادرم آمد اما بدون ماشین.به خانه رفتم اما هم دیر هم با پای پیاده چون ساعت ۱۲:۳۰ ظهر تقریبا پرنده در خیابان پر نمی زند.
خلاصه ساعت ۱۳:۴۰ به خانه رسیدیم.من لباسهایم را عوض کردم و سریع خودم را به تختم رساندم.
آنچه خواندید یک خاطره از مزخرف ترین خود شیرینی ساکن طبقه انم بود.
اما در پایان نتیجه گیری اخلاقی(که خیلی مهم است)
۱ـ ازخود شیرینی بی جا حتی در موارد ضروری دوری کنید.
۲ـ هر ورزشی که انجام می دهید سعی کنید هیچ گاه مدتفع نباشید.بهترین پستهاـپست های میانی زمین هستند.چون تمامی کاسه ـکوزه ها یا بر سر مدافعان می شکند یا مهاجمان.
۳-هیچ وقت دل به برادر کوچکترتان خوش نکنید.(چون او اگر سوپر من هم باشد نمی تواند ماشین را از مامان و برادر بزرگترش بگیرد.
تذکر:دوست عزیزم قبل از این که در قسمت نظرات بخوای روی من را کم کنی بهت بگم که این حرفی که زدم شوخی بود.در ضمن اگر هر گونه توهین دیگری به هر کسی شده از وی پوزش می خواهم.
ما خیال می کردیم خاکستر هامان اگر با یکدیگر باشند گرمند.
اما افسوس که گرمی خاکستر ها چون دل هامان اندک و کم بود.
در کره ما میلیارد ها نفر انسان مشغول زندگی کردن هستن.که ما از وجود خیلی از آن ها بی خبر هستیم.روزانه صد ها نفر بر اثر اتفاقات مختلف می میرند و در عوض صد ها نفر دیگر اجازه تجربه زندگی کردن در این دنیا را بدست می آورند.
در اطراف ما آدم های زیادی زندگی می کنند اما ما البته همه ما همه آن افراد را نمی شناسیم.
تنها یک قشر خاص از جامعه هستند که اکثر مردم آنها را می شناسند و یا حد اقل با چهره آنهاآشنا هستند که ما به آن افراد مشهور و صاحب نام می گوییم.
چه قدر تاکنون به خوبی ها و بدی های شهرت فکر کرده اید؟
ما آدم های معمولی آرزوی شهرت داشتن را داریم در حالی که بسیاری از افراد مشهور آرزو می کنند تا تنها یک لحظه زندگیشان مثل زندگی افراد عادی شود.(توضیحات بیشتر در این باره در ادامه مطلب)
شهرت قابل کنترل خوب و لذت بخش است اما شهرتی نظیر شهرت بریتنی اسپیرز ـ تام کروز و دیوید بکام نه تنها خوب نیست که آزاردهنده است.
از خوبی های شهرت می توان به نکات زیر اشاره کرد:
۱ـ چون شما فرد مشهوری هستید همه شما را می شناسند و برایتان احترام خاصی قائل هستند.از آن گذشته عده ای از مردم عاشق شما هستند که طرفداران شما لقب می گیرتد و در همه جا از شما حمایت می کنند.
۲!ـاکثر افراد مشهور پولدار هستند و به همین خاطر هر چه بخواهند می توانند باری خودشان فراهم کنند.
۳ـافراد مشهور می توانند با هر کس که بخواهند ازدواج کنند و بعد فردای همان روز طلاق بگیرند و دوباره با فردی دیگر ازدواج کنند.(البته به صورت نا محدود)چرا؟خوب معلوم است چون آن ها ستاره هستند
۴-افراد مشهور الگوی هزاران نفر می شوند و یکی از بوجود آورندگان مد هستند.این افراد به جز در آمدی که از حرفه خود بدست می آورند.مبلغ فراوانی نیز بابت تبلیغ مارک های مختلف پو شاک در یافت می کنند.
نکات بد شهرت:
۱ـ شهرت همیشگی نیست و دوام ندارد.
۲ـزندگی افراد مشهور قسمتی به نام خصوصی ندارد و کلیه بخش های آن جنبه عمومی دارد.پس باید مراقب آن بود.
۳ـ شما الگو هزاران نفر هستید به همین خاطر باد مراقب رفتار و کردارتان باشید و گر نه مطبوعات ابتدا پدر شما در آورده سپس شما را وا دار می کنند تا به کارهایی که در ذهن دارید و حتی نکردهایتان هم اعتراف و بابت آن عذر خواهی کنید.
۴ـ برای شما کلی حرف در می آورند و خلاصه آرامش را از شما صلب می کنند.
با این حال شهرت آن قدر ها هم بد نیست و به تجربه کردنش می ارزد.
اصلا قضاوت با شما شهرت:خوب یا بد.زشت یا زیبا.کدام یک؟