|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
امروز ۲۷ خرداد است و ۶روز از اتمام امتحانات من می گذرد.بر خلاف آن چه تصور می کردم هنوز هیچ مطلبی به ذهنم خطور نکرده.دلم می خواهد تقویمم را ببینید در تمام این روز ها مطالبم زیادی درباره تیم ملی ـ حقوق بانوان ـ جام جهانی ـ تابستان و خیلی از چیز های دیگر نوشته ام اما همه آن ها راخط خطی کرده ام و این امر باعث شده که صفحات روز های بین ۲۱ تا ۲۶ تقویم من یا خط خطی شوند و یا خالی خالی بمانند!نمی دانم آیا می توانید حرف های من را باور کنید؟باور کنید اگر مطلبی به ذهنم خطور کند و خوب باشد در اولین فرصت آن را در طبقه انم می نویسم.این مطلب را نوشتم تا فکر نکید با آمدن تابستان همه اش فکر خوش گذرانی هستم و اصلا به فکر طبقه انم و مهمانان آن نیستم!
آنچه در پایین می خوانید متنی است که به تاریخ ۲۶/ ۱۱/۸۴ نوشته ام که امیدوارم از آن خوشتان بییاید.اگر فکری به ذهنتان رسید که فکر کردید در نوشتن مطلب مرا یاری می دهد به آدرس جی میل من برایم بفرستید(آدرس جی میل من به آدرس انگلیسی طبقه انم می باشد)قطعا همکاری شما در این عرصه مرا در نوشتن مطالب بهتر یاری خواهد داد.
شخصی بود که تمام دوران کودکی اش در جنگ سپری شده بود و به همین علت مجالی برای درس خواندن نیافته بود و بی سواد بود.او در نخستین روز ۲۰ سالگی اش احساس کردکه حداقل باید کمی سواد خواندن و نوشتن و ریاضی را بیاموزد و با خود گفت همین فردا در یک کلاس سواد آموزی ثبت نام می کنم و کمی سواد می آموزم.۲۰ سال و ۲ روزش شد گفت فردا .۲۰ سال و سه روزش شد و گفت فردا و خلاصه آن قدر فردا فردا کرد که ۲۸ سالش شد و از قضا عاشق شد.دختر مورد علاقه اش تا فهمید سواد ندارد علی رغم وی کسب و کار خوبی داشت او را ترک گفت.
از آن پس باز هم تصمیم گرفت که درس بخواند اما آن قدر غرق در کارهایش بود که باز هم فرصتی برای این کار نیافت.مدت ها گذشت و او یک پیر مرد ۶۰ ساله شد.او ۶ماه بعد از تولد ۶۰ سالگی اش مرد. تا آخر روز عمرش دل خوش فردا بود بی خبر از آن که روزی فرا می رسد که دیگر فردایی نخواهد داشت.
او چشم از جهان فرو بست اما بی سواد.بدون آن که یک بار شور و شوق مشق نوشتن را بچشد ـ بودن آن که یک بار استرس اتحان داشته باشد.او دیگر فردایی ندارد که در آن درس بخواند و با سواد شود.
افسوس که اگر هزاران فردای دیگر هم داشت به سوی علم و دانش نمی رفت چون او غرق در کار و بی کاری بود مثل خیلی از آدم بزرگ های دیگر!
سوت اول:
نمی دونم شما به بد شانسی اعتقاد دارید؟اگر دارید من یکی از آن بد شانس های توپ هستم.مدتی گذشت تا آنکه در مدرسه ما باری دیگر یک مسابقه والیبال برگزار شد.اواسط بازی بود که من تصمیم گرفتم یک سوت با حال بزنم.سوت بلبلی باحالی زدم اما دقایقی بعد از زدن آن ناظم گرامی ما من را به دفتر برد و کاری کرد تا به نکرده هایم هم اعتراف کنم!بعد از گرفتن یک اخطار (در مدرسه ما به بچه های شیطون و جلب داده می شود و گرفتن ۳عدد از آن موجب اخراج می شود!)من دیگر یاد گرفتم که استعداد های خودم را در مقابل ناظم عزیزمان شکوفا نکنم!
سوت دوم :این سوت را خود بیکارم زدم.آخه یکی نیست بگه نونت نبود.آبت نبود.سوت زدن سر کلاس ریاضی چی بود؟سپهری معلم ریاضی خوش اخلاق ما مشغول درس دادن قسمت تالس که من آن سوت لعنتی را زدم.بلافاصله بعد از شنیدن صدای سوت سپهری برگشت و به بچه ها زل زد.هر وقت صورت او را به یاد می آورم با خودم می گویم آن همه خنده به یک اخطار دیگر می ارزید.در حالی که صورتش مثل یک گوی آتش شده بود گفت:کی بود؟ببینید بچه ها اگه همین الان به من نگید کی بودمجبورم کلاس شما را ترک کنم البته برای همیشه!(خب به درک!)معلم ریاضی ما که می دانست بچه های این کلاس چهار پایه مسخره بازی و شیطنت هستند بعد از کلی حرف زدن ناظم عزیزمان را صدا کرد وماجرا را به او گفت.نمی دانم حقانی(ناظم مان)به بچه های کلاس چه گفت که مو به تنشان سیخ شد و بعد از چند لحظه یکی از آن ها گفت:خانم محدثه بود!محدثه بیچاره!خانم حقانی به سرعت همه نیمکت ها را پیمود و به نیمکت آخر(نیمکت من)رسید.ابتدا یک عدد از آن نگاه های خشانت وار به من کرد و سپس دست من را گرفت ومن را با خود کشید و برد.هنگامی که از کنار سپهری رد می شدیم نگاهی فاتحانه به من کرد و گفت:می دانستم تو کردی!!!!(من:آره جون عمه ات)خانم حقانی من را به دفتر خودش برد و گفت:عزیزم مشکل تو چیه؟چرا مثل آدم نمی توانی سر کلاس بنشینی و به درس گوش کنی؟من فکر کردم که حقانی روشن فکر شده به همین خاطر اندکی سرم را باا آوردم تا جواب او را بدهم اما من سخت در اشتباه بودم زیرا به محض این که سرم را بلند کردم انبوهی از فحش توسط حقانی نثار من شد!حقانی به من گفت:من تو را آدم میکنم!کاری می کنم که مرغ های آسمان به حالت گریه کنند!
سوت سوم : اولین کار حقانی در راستای آدم کردن من عوض کردن نیمکتم بود.او من را به جلو ترین نیمکت کلاس تبعید کرد و به من گفت که اگر دست از پا خطا کنم من را می کشد!(چه جلب)چندین هفته از آن ماجرا گذشت و نمی دانم به چه دلیل یکی از بچه ها تصمیم گرفت کار من را تکرار کند و یک سوت بلبلی آن سر کلاس دینی بزند.سوت که زده شد هاشمی (معلم دینی مان)بلا فاصله کلاس را ترک کرد و حقانی را صدا زد.حقانی تا فهمید ماجرای سوت است بدون معطلی به سراغ من بخت برگشته آمد و اصلا فرصت حرف زدن به من نداد تا بگویم کار من نبوده.چشمانم را که باز کردم دیدم در دفتر مشاور مهربان مدرسه هستم.ابتدا فکر کردم توهم است اما وقتی جعفری(مشاورمان)یک داد بلند سر من کشید فهمیدم که واقعیت است. اما ای کاش توهم بود!جعفری:بفرمایید دخترم(با خشانت)و ۴ عدد برگه اخطار را به سمت من پرتاب کرد.اولی برای موهای خروسی ام بود.دومی و سومی برای سوت زدن و چهارمی برای شلوغ کردن در حیاط.برگه های اخطار را که دیدم کمی شک زده شدم اما برای آن که روی جعفری را کم کنم لبخند زدم ولی اعتراف می کنم که اشتباه کردم چون با این کار یک اخطار دیگر به عنوان یاد گاری از جعفری گرفتم.البته به جز این اخطار ها ۳هم از مدرسه اخراج شدم.باور کنید.باور کنید که اصلاح شده بودم و خجالت می کشیدم که به مدرسه بروم.تازه داشتم به قول حقانی آدم می شدم.اما وقتی به مدرسه رفتم بچه ها از من استقبال کردند و کلی هم از من به عنوان شخصی که لج حقانی ـ سپهری و جعفری را در آورده امضا خواستند که البت من ندادم!!!!!!وقتی دیدم که با این کارهایم کلی مشهور شده ام و در مدرسه در لیست دانش آموزان خفن قرار گرفته ام با خودم گفتم قصه دنیا را بی خیال و آدم شدن را ول کردم و به مبحث نون و آب دار تری به نام بچه اخراجی پرداختم.(و البته در این زمینه به مدارج بالا تری مثل گرفتن دیپلم افتخار از دانشگاه کمبیریج دست یافتم)
نتیجه گیری اخلاقی:
۱ـفقط در مدرسه آن هم فقط جلوی ناظم گرامیتان سوت نزنید.چرا او جنبه این شوخی ها را ندارد!(چی میگه!)
۲ـحتما سوت زدن را یاد بگیرید که یکی از ارکان مهم زندگی می باشد و به جز مدرسه در کوچه ـ خیابان و.....خیلی جا های دیگر کار برد اساسی دارد که ما وارد به علت پیچیدگی از آن ها صرف نظر می کنیم!!
۳ـاگر روزی عقده ی سوت زدن پیدا کردید( شمال) جای بسیار مناسبی برای تخلیه این عقده می باشد و البته اگر هم کسی از پرسید :مگه عقده داری ؟پس از زدن یک سوت ناب بگو بله شما مشکلی دارین!
۲ نکته:
۱ـ هر آنچه در متن بالا ذکر شده غیر واقعی می باشد(به جز نام معلمان!)و من در مدرسه یک بچه + می باشم که البته سوت زدن هم بلد نیست!
۲ـیک وقت زبونم لال هوس نکنید در این دوران امتحانات سوت بزنید ها.سوت و دیگر شوخی های کارگری فقط در ماه های نخست سال تحصیلی جواب مثبت می دهند و در غیر این صورت شما با بر خورد های ..... از جانب ناظمتان رو به رو می شوید!