|
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم
|
هر وقت باران می بارد سریعا به بیرون از خانه می روم وزیر باران به تو وخودم و دوستیمان فکر می کنم امروز باران می بارید اما من حوصله رفتن به بیرون را نداشتم به پنجره کوچک اتاقم خیره شده بودم قطره های باران با شدت زیاد خودشان را به پنجره می کوبیدند شاید می خواستند مرا مجبور کنند تا به زیر باران بروم.اما م نمی خواستم به زیر باران بروم .می خواستم با قطره ها بجنگم تا به خودم آمدم دیدم در زیر باران خیس خیس شده ام.خودم نمی خواستم اما پاهایم بی اختیار به سمت باران رفتند .قدیم ها باران را دوست نداشتم یعنی برف را به باران ترجیح می دادم.اما چند وقتی است که تنها در زیر باران می توانم فکر کنم .امروز اولین باران بهاری بارید و من به زیر باران رفتم.خیلی به تو فکر کردم.باران که تمام شد.تصمیم گرفتم که دیگر به تو فکر نکنم.حتی اگر قطره های باران با کوبیدن خود به پنجره اتاقم باری دیگر مرا به زیر باران فرا خوانند و مجبورم کنند تا دوباره به تو فکر کنم.