تبليغاتX
طبقه n ٱم
یادداشت های ساکن طبقه n ٱم

baharگوش کنید انگار صدایی می آید . نه صدای خرد شدن برگ های زرد و نارتجی در زیر پای عابران نیست .صدای تازیانه باد هم نیست آخر چند روزی است که باد مهر بان تر شده و آرام تر می وزد.صدای قطرات درشت باران هم نیست آخر ابر ها دیگر گرفته نیستند انگار ابر ها دیگر نمی خواهند ببارند. پس این صدای چیست که در همه جا پیچپده و  مدام به گوش می رسد .به تقویم نگاه می کنم دو روز دیگر عید است .به جای پایی که در خیابان است نگاه می کنم . بله انگار رد پای بهار است که با گام های بلند در حال آمدن است .

بیایید امسال برای بهار فرش قرمز پهن کنیم و با یک دنیا مهربانی و شادی به استقبال بهار برویم . بیایید امسال به خانه قلبمان رنگی آبی به زیبایی و وسعت دریا بزنیم .بیایید امسال خانه قلبمان را با مهربانی و محبت آذین بندی کنیم . بیایید  بهار را با این کار ها خوشحال کنیم و با یک دنیا تازگی فریاد بزنیم : سلام بهار قشنگ.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 16:24  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

امروز می خواهم شعری از شاعری گم نام برایتان بنویسم . آن طور که پیدا است شاعر فوق تخصص تقلب داشته و از آن متقلب های درجه یک روزگار بوده است . انگار کتاب زیر میز باز کرده بوده چون این گونه کلام آغاز می کند:

توی جا میز خودم جا مانده ام در کلاس کوچک آمادگی

قلب خود را می گذارم بی صدا لا به لای لحظه های سادگی

یک سبد گل تقدیم می کنم رویش می نویسم آشتی

ناگهان دستی به پشتم می خورد

صفر اخراجی تقلب داشتی

روی تخته می نویسم بی خیال 

بچه ها چشمک تعارف می کنند

می نویسم بی خیال امتحان خنده ها با هم تصادف می کنند!

قبول دارم از نظر ادبی شعر ضعیفی بود اما یک کلاس درس را قشنگ توصیف می کند به طوری که آدم به خودش شک می کنه و میگه نکنه اون دانش آموز منم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 17:34  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

به چشم های همیشه بیدارت نگاه می کنم

انگار غرق در غم هستند . اما غم چه ؟

خوش به حالت که نمی بینی  آن چه من هر روز می بینم

آن چه که تو از این نعمت بزرگ بر خورداری که نبینی

آن چه برای همه تکراری و لوس شده

آن چه می گویم ظلم است. جنگ است .

آن چه من هر روز بیشتر از طلوع خورشید طلایی می بینم و

آسمان آبی می بینم .

تاریکی محض است وسکوت بی کران

خوش به حالت که تنها خدا را می بینی و بس

ینعی اصلا جز خدا دیگر چیزی دیدنی نیست.

از تو که نمی بینی کسی را چه توقعی است

چه بسیارند کسانی که می بینند ولی چشمان خود را می بندند

من می دانم تو نابینایی اما می بینی

اگر نمی دیدی اکنون چنین غمگین نبودی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:51  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام دوستای خوبم :

ronaldinhoامروز می خواهم درباره یک جادوگر بنویسم . نه تعجب نکنید .کی گفته که جادوگر وجود نداره من یکی از آن کار درست هایش را می شناسم . باور کنید .همه او را جادوگر خطاب می کنند . می خواهید بهترین جادو گر دنیا را به شما معرفی کنم . بیایید چنذ روز به عقب برگردیم .  سه شنبه ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه  شب بازی بارسلونا ـ چلسی آن شب همه شما حرکات جادوگر را دیدید . بله جادوگر همان رونالدینیو برزیلی است .گل زیبا او را دیدید ؟ چه کسی می تواند از سد مدا فعان قدر تمند چلسی به آن راحتی رد شود و گلی آن چنان جانا نه به (چک) بهترین دروازه بان جهان بزند ؟ آیا یک انسان عادی قادر به انجام این حرکات زیبا می باشد ؟ دیدید جادوگر وجود دارد .چه کسی گفته که جادو گر تنها باید چبزی غیب و ظاهر نماید . جادو گر می تواند مثل رونالدینیو  چابک باشد و با با حرکات خیره کننده خود هزاران نفر را مجذوب خود کند . جادوگر رونالدینیو است که در بازی مقابل ستارگان مادرید آن قدر خوب بازی کرد که طرفداران رئال بر خاستند و او را تشویق کردند .بسیاری می گویند رونالدینیو یک باز یکن استثنایی است.برخی نیز عقیده دارند که با کامپیوتر هم نمی توان بازی کنی مانند رونالدینیو  چابک و با تکنیک ساخت. اما آن چه رونالدینیو را برای دو سال پیا پی بهترین بازیکن جهان می کند تنها بازی خوب او نیست .اخلاق خوب نیز هست .رونالدینیو همیشه می خندد .کمتر عصبانی می شود و خیلی کم به حاشیه می رود .هدف او در مستطیل سبز تنها برد البته برد جوان مردانه است .تقریبا با اکثر هم تیمی هایش رفیق تا جایی که مسی و سامئول را برادران خود خطاب می کند . او سیاه است اما هیچ گاه نگذاشته که به او و ساموئل به خاطر رنگ پوستشان توهین شود . در بازی مقابل سارا گوسا  که از شدت حرکات نژاد پرستانه و زشت طرفداران این تیم اشک در چشمان ساموئل  حلقه زده بود و خواهان تعویض خود از سوی مربی اش بود به گفته خود اتوئو این رونالدینیو بود که از او خواست تا به بازی باز گردد و تسلیم حرکات زشت آنها نشود .من رونالدینیو را دوست دارم و او را یک فوتبالیست تمام عیار می دانم .می دانم زشت است .سیاه است اما این ها ملاک نیست .در عوض او فوتبالیستی خوب . با اخلاق وبا نمک است . بسیاری معتقدند که او در جام جهانی ستاره می شود و با حرکات زیبایش باعث شگفتی همگان می شود .البته با این تمریناتی که او می کند حتما چنین خواهد شد .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 15:25  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام دوستای خوبم :هری ورون وهرمیون

می خواهم امروز برایتان قصه بگویم.

یکی بود یکی نبود .چندین سال پیش پسر بچه ای استثنایی به دنیا آمدکه دنیا را دگرگون کرد ومیلیون ها نوجوان را علاقه مند خود کرد.این پسر بچه دریک ایستگاه مترو توسط خانمی به نام جوان کاتلین رولینگ که آن زمان وضع مالی مناسبی نداشت خلق شد .حتی خود رولینگ هم تصور نمی کرد که روزی پسرک رویاهایش هزاران طرفدار پیدا کند.یعنی اصلا چنین قراری نبود .رولینگ داستان خود را به سختی چاپ کرد.جلد اول و دوم چندان موفق نبود.اما غوغا از جلد سوم اغاز شدو...اما امروز جلد ششم آن به چندین زبان زنده ترجمه می شود.بله درست حدس زدید آن پسرک همان هری پاتر خودمان است همان پسری که با آن عینک دایره ای وباآن چشمان سبز و...با  آن دوستان با نمک و  خوبش رون و هرمیون امروزه یکی از معروف ترین نوجوان های جهان است.پسرک رویا  های رولینگ حال بسیا مشهور است وآن قدر فیلم و کتاب هایش پر فروش اند که همه ساله در لیست پر فروش ترین های سال قرار می گیرند.اما چرا؟ چرا هری پاتر  هری پاتر می شود؟چرا این قدرهری طرفدار پیدا می کند؟ پاسخ من به شما به عنوان یکی از طرفداران هری پاتر این است که :وقتی هری پاتر را آغاز کردم  با آن غریبه بودم. اما بعد که همه کتاب ها یش راخواندم احساس کردم من هم به عنوان یک شخصیت گمنام در آن حضور دارم و شاید چون هم سن وسال خودم است در مواقعی به خوبی درکش می کنم .هری گاهی استثنایی است و گاهی کاملا مثل ما .درست است که با ولد مورت می جنگد اما در مدرسه (حال انکه جادویی باشد باشد )در گیر مشکلات عمومی مدرسه است .امروزه واقعیت جوامع آن قدر تلخ ودرد ناک است که نو جوان ها  ترجیح می دهند سوار بر بالین هری پاتر به دنیای شیرین و زیبای خیال وجادو پرواز کنند . هر چند دوری از جامعه برای نو جوان ها بد است اما قبول کنید که هضم واقعیات آن ها برای انها بسی دشوار است.   

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 20:53  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام دوستای خوبم:

دیشب و پری شب اصلا خوابم نبرد آخه همش با خودم می گفتم: نکنه یک موقع بازم نصفه شب یک مهمان تازه برام بیاد.می تونید از این دو تا مهمانم بپرسید که من چه قدر مهمان نوازم .اما نمی دونم چرا مهمون کم میاد خانه ام؟البته اشکال نداره من تازه چند روز است که شروع به نوشتن کرده ام .به هر حال من در آماده باش کامل هستم . اگر همین الان با همه دوستاتون بیایید خانه ام من می تونم از همه شما پذیرایی کنم .پس منتظرم یک موقع تعارف نکنید ها. یک موقع فکر نکنید من ۱۳ سالم هست مهمان زیاد برام بیاد نمی تونم پذیرایی کنم ها .بنده دکترای مهمانداری دارم .تو را به خدا خجالت نکشید بفرماید تو.راستی تا یادم نرفته بگم که از این به بعد دیگه مطلب های جدی می نویسم .این چند تا مطلب اول را این طوری نوشتم تا کمی مهمان بیاید وبعد کار نوشتن را به صورت جدی انجام دهم.

تا فردا خدا حافظ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:5  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

stairسلام دوستای خوبم:

دیشب برای اولین بار زنگ طبقه (انم) به صدا در آمد.داستانش جالب .دیشب خوابیده بودم که یک دفعه ساعت ۲صدایی شنیدم .انگار صدای در بود.رفتم در را باز کردم. دیدیم هیچ کسی دم در نیست با خودم گفتم بازم خیالاتی شدم .ناگهان دو دختر افتادن روی من .آنها را به زور به داخل خانه آوردم و روی دو تا از تخت ها خواباندم .دختر ها ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدند .به آنها گفتم :چه قدر خوابیدید؟ یکی از دختر خانم ها با چشم های پف کرده در جلوی من ظاهر شدو گفت:تو را به خدا این آسانسور را درست کن. گفتم:ببخشید. یعنی شما ۱۰۰۰ پله را بالا امدید.بعد از ظهر همان روز با کمک دختر خانم ها آسانسور را درست کردیم .به ۳ دلیل خودمان آسانسور را درست کردیم:

۱.ثابت کنیم دختر خانم ها هم می تونن آسانسور درست کنند.

۲.جیب های من خالی خالی بودند.(ابن یکی را جدی نگیرید)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 22:57  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

سلام دوستای خوبم:

از این همه استقبال پر شورتان ممنونم.امید وارم در نظر داشته باشیدکه قلب من بسیار ضعیف می باشدو این همه هیجان برایم خوب نیست.یک وقت سکته می کنم ها.جاتون خالی دیشب طبقه (انم) رو هوا بود.فکر نکنید مهمان ها شلوغ کردن ها.نه خود من به تنها یی خیلی راحت خانه ام فرستادم هوا.تصور کنید طبقه (انم) بره هوا  می شه طبقه چندم ؟ان قدر شلوغ کردم که همسایه پایینی امد وگفت:اگه یک بار دیگه مهمانی بگیری من می دانم وتو.بد وقتی اومد داخل ودید من تنها هستم به من پیشنهاد کرد تا تلاش کنم نامم در (گینس ) کتاب ثبت رکورد ها ثبت به عنوان اولین زلزله ۹ ریشتری ثبت شود.به هر حال همسایه من بودن این دردسر ها را هم دارد.راستی شنیدم بعضی ها می خواستند به خانه ام بیایند مامان بابا هاشون گفتن ما این دختر را نمی شناسیم نمی تونیم اجازه بدیم بری خونه اش.به همین دلیل تصمیم گرفتم در مطالبم برخی از علایقم را نیز بگنجانم .

من چشم به راهم تا تو بیایی .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:8  توسط ساکن طبقه n ٱم  | 

خانه منسلام:

نمی دانم می توانید خانه من را ببینید یا نه .اگر به اون بالا بالاهای تهران نگاه کنید می تونید برجی که من ساکن اونم را ببینید.پیداش کردید؟ اره همون .می خواهم از شما دعوت کنم تا به خانه ام بیایید. خانه من درش همیشه باز است ومن هم همیشه توی خانه ام هستم .امید وارم دعوت من را بپذیرید. خانه من آن قدر زیبا است که اگر یک بار به أن بیایید دیگر نمی روید. من خوشحال می شوم اگر در خانه ام بمانید.رفتم یک عالمه رخت خواب خریدم تا هر کی خواست بماند شرمنده اش نشوم.در خانه ام همه چیز هست شما فقط با خودتان یک قلب صاف وساده بیاورید.اینم یک شعر از خودم برای تویی که دعوت من را پذیرفته ای.

من تو را در...... می بینم.

من عکس تو را در قابی از جنس بلور

من نقاشی تو را در زمینه ای سفید

من قلب تو را در دریایی پاک

من چشمان تو را در آبی ترین آبی ها

من زیبایی تو را در قشنگ ترین گل ها

می بینم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:6  توسط ساکن طبقه n ٱم  |